Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

بی‌معنی ها

هر از چند گاهی از انجام کار های بی‌معنی عجیب لذت می‌برم. مثل خوردن چند قاشق بستنی و تماشای خورشید درحالی که پس ذهنت به این می‌اندیشی که ممکن است همین فردا بشر به اتمام برسد.

کار های بیخود و بی معنی...مثل یک روز آرام و گرم، سوز ملایم پاییزی و پتوی نرمی که مامان بزرگ برایم خریده است. تماشای یکی از آن سریال های تلویزیونی که میدانی هرگز قرار نیست قسمت دومش را تماشا کنی. رها کردن خودت روی مبل و گذاشتن تمام کار ها برای بعدا چون ناگهان آرامش روانت اهمیت یافته است و شاید هم همه چیز بی معنی تر از آن است که تصور انجام کار های جدی هم طاقت فرسا میشود. گوش کردن رادیو پس از مدت های طولانی، دوباره دیدن همان فیلم همیشگی در عین بیزاری از همه کس از همه جا. ورق زدن کتابی با صفحه های لیموگون، ورق زدن صفحه‌ای سرشار از احساساتی که فراتر از کنج کتاب را فتح نکرده‌اند و خواندن همان صفحاتی که گوشه و کنارش رد اشک است و لمس کردن زبری اثر خودکار بر زیر کلمات که تاکیدی است بر آنکه تو آن لحظه تامل میکردی، تامل به آنچه که هست و نیست. بو کردن گل های خشک تو سبد. به آتش کشیدن شمع دم مرگ کنار پنجره که به نظر نمی‌آید روزی از تماشای درختان تیره‌رای آن بیرون به لج و بحث بیفتد. دوباره گوش دادن به صدای درختان و بشر در عین سکوت خانه، چقدر لطیف، چقدر حقیقی، چقدر شیرین.گوش سپردن به صدای کتری و آبشار چای که بر لیوان محبوبم میریزد.عطر وای تازه دم که مشامم پر میکند. امان از لمس دوباره همان ژاکت دم دستی، همان که هنوز بوی او را میدهد، همان که پوستم را به خارش می‌اندازد. همان که اندکی بُرنده است، اندکی گریان.

درست کردن نیمرو و گوش دادن به صدای فرامرز و داریوش. فریدون و ویگن. چون اینبار نه موریسی پاسخگو است و نه لئونارد کوهن. چون این بار دردم را نه سروش میفهمد و نه حتی شایع.

نفس کشیدن بوی خانه و راندن در همان جاده قدیمی، راندن در جاده باریک فرشمان. همان فرش سرخ و قهوه‌ای، که مادرجون با دستان خودش بافته بود. راندن به سمت مبل گوشه پذیرایی و در آخر عوض کردن متداول کانال های تلویزیون و تکرار زیرلب که اره همه اینها بی معنی است.

Moony
سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳
13:53
درحال بارگذاری..

پژواک شیرین ترین آوا

یکی از صدا های موردعلاقم صدای خنده بچه هاست، عاشق صدای خنده شونم. امیدوارم متوجه شده باشید که چطور خالص است. و وقتی میگویم بچه ها منظورم تا شش هفت سالگیشان است. طوری که بی‌دغدغه و واقعی است. طور وری که پشتش چیزی جز شور و نمک واقعی جای ندارد. طوری که هرچقدر هم اوضاع بد باشد دروغ درونش یافت نمیشود. هرچقدر هم که روی طاقچه و پشت صندوق را چک کنی..میدانید؟ ژرف ترین خنده دنیاست .ممکن است حتی دلیلش برگرفته از چیزی عجیب غریب یا گاهی وقت‌ها شیطانی باشه... ولی وقتی می‌خندند دنیا برای چند لحظه وایمستد و همان است و بس! پژواک صدای خودشان که تو دنیای تاریک و پستی مثل دنیای ما می‌پیچد. انگار جزوی از این نقاشی کدر نیستند. لبریز از شور و رمز و راز و رنگ. انگار که ما توی یکی از نقاشی های گویاییم و اونا متعلقن به یکی از آثار هِنری یا داوینچی. می‌توانم به جرات اظهار کنم قادرن ساعت ها به خنده‌اشان گوش فرا دهم. و مطمئنم خنده‌اشان نزدیک ترین چیزی است که توانستیم به شادی پیدا کنیم.

Moony
جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳
22:39
درحال بارگذاری..

Tempus amissa est

به شدت احساس تنهایی خفقان‌آوری گریبانم را گرفته، میدانم، چیز جدیدی نیست. میدانم تا کنون باید به چنین احساساتی عادت کرده باشم یا به بیانی دیگر اعتیاد پیدا کرده باشم اما وقتی گوشه‌ی اتاق میشینم فقط یک چیز روبه‌روام است. تنهایی. من و دیوارها. منو مهتاب بخت برگشته. منو و ساحل که دیگر به دیدنش نمیروم و من و ترک هایی کشیده بر قلبم که حالا کم کم دارند بر صورتم هم نمایان میشوند. اندکی دیگر بگذرد بی‌شباهت با رموس لوپین نخواهم بود.

دلم اتفاقات هیجان انگیز میخواهد. مسافرت، بیرون رفتن های یهویی، دور دور های شبانگاه، کمپ بین درختان شنوا و بیدار ماندن های بی اضطراب. دلم میخواهد خونه را ترک کنم، دلم میخواهد آدم های جدیدی بیایند سراغم که ناامید کننده نباشند. دلم میخواهد لی دوباره خودش شود. دلم میخواهد داستان هایش را بشنوم. دلم یه متل کثیف میخواهد که بین راه درش بمانم و صبح دوباره پیش به سوی بینهایت پیش روم. کاش بینهایت بودم. مثل چارلی، مثل نواندا و مثل فریس ولی در عوض من کمرونم، سید و توری. سخت طلب عشق میکنم، طلب مهمانی هایی که فردایش برایت مهم نیست، سخت طلب شادی میکنم، شادی بی‌همتا که مانندش هیچ جا نیست.

اگر همه چیز درست شود... بالاخره به اینها خواهم رسید؟ کارپه دیم یا تمپوس آمیسا اِست؟

Moony
جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳
20:51
درحال بارگذاری..

متنفرم

من از چیز های زیادی متنفرم، از مردم، از رنگ مسی و از غذا. از نگاه خیره ماه. از وقتی که مردم تظاهر میکنند به کل توانایی دیدن را از دست دادند. از وقتی که حرف میزنند و حرف میزنند و حرف میزنند. از وقتی که نمیدانند کلماتشان چه وزن سنگینی دارد. از پاهایم. از دستانم. از مدرسه و کلاس های تهیش. از راهرو های تسخیر شده ای که چکه چکه در آنها محو شدم. هنرم بی هیچ هشداری ذره ذره تبخیر شد. از تمام آن نگاه ها. از تمام آن دختران و مرد ها. از وقت هایی که زیادی به ظاهرم اهمیت میدهم. از به خصوص روز هایی که اطمینان ندارم همه چیز ساخته ی ذهن من جاهل است یا که واقعا درد میکشم. از وقت هایی که گمان میکنم یک ماکسیماف ام و بدتر وقت هایی که با پیتر حرف میزنم. از گردن درد و تلفنم متنفرم و از این حقیقت که وجود گوشیم ملزم به احمق بودنم نیست. از اینکه دستانم روی پیانو خشک میشود و پس از آن لبخند های دروغین جان میگرند، از صدای دستانشان وقتی روی استیج ماتم میگرد. از نگاه استادم و سخرانی مادرم که چقدر حیف شدم. سخرانی خاموش، خوابیده در چشمانش. از اتاق لعنتنیم متنفرم. از آن هیولای چرکی که مابین آن پوستر ها و پرده ها ایجاد کرد. شاید هم تقصیر خودم است، قطعا هست. قطعا که همه اش یک انتخاب بود. قطعا که کابوس هایم رنگ و خوی حقیقت دارند. از صدایش متنفرم. از لحنش که به وضوح مرا به تمسخر گرفته بود گویی نمیدانست میتوانم آن لحن و نگاه را تشخیص دهم، انگار که منم یکی دیگر از همکلاسی های نفهمش هستم. متنفرم که تظاهر کردم قادر نیستم فرقش را متوجه شوم. از پیرامونم و نگاه های خسته. صورت های ویران. از روز هایی که باران نمیاد.

نیاز دارم بخوابم و قبلش چند ساعتی گریه کنم. نیاز دارم یک ظرف کامل و عمیق بستنی کوفت کنم و یک چیز ناجور و تحوع آور تماشا کنم. جیزی مثل ms یا lilia forever. چیزی که موجب شود گریه کنم هرچند نیاز به یک فیلم دو ساعته ندارم که این کار را برای اسان کند. کافی است به جایی خیره شوم و یک دم دهانم را باز کنم تا فریاد خارج شود.

Moony
سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۳
23:9
درحال بارگذاری..

خیزش او

روز هایی وجود دارن که عمیقاً احساس بهتر شدن میکنی، احساس پیشرفت، احساس اینکه شاید همه چیز برعلیه تو نباشه و شاید تونستی حداعقل ذره‌ای از آنها را عقب برانی. لحظاتی که لبخند واقعی میزنی و به هرکاری که میخواستی انجام بدی می‌رسی. تقریبا همه چیز همانطوری است که امیدوار بودی باشد. قرار است از ذوزنقه عبور کنی و بعد. تق، شکسته شدن استخوان ها و جوی کوچکی از خون. خون جاری از رویا ها. سقوط، دلربا نیست؟ برای بار هزارم باختن؟ آن هم به دختر توی آینه و حشراتی که دارن زنده زنده می‌بلعنش؟

یک باره، در ناگهانی ترین حالت خود، او برمیگردد، همان دختر با همان روی قدیمی و فسیل شده. همان کسی که درزپس سرت پنهانش کرده بودی، زیر یک تن خاک و غبار و بعد دوباره گویی انگار که هرگز نرفته بوده جلوی چشمت ظاهر میشود. قانون حقیقت و توهم را بهم میریزد و تو ناگهان آلیس میشوی.

این حقیقت که هرگز بهتر نشده بودی و فقط یک توهم کوتاه مدت بوده واضح و واضح تر میشود تا دیگر قدرت انکارش را نداشته باشی.

حمله های BED برگشتن... و سخت نیاز دارم یکی زندانیم کند. گوشه‌ای از خانه پرتم کند و در را رویم قفل کند.

انگار یه هنرمند، معشوقه هنریش را خود به آتش بکشد فقط برای آب‌نبات بیشتر

Moony
دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳
21:17
درحال بارگذاری..

تضاد

یک روز، زمانی نه چندان دور، پیش از ناپدید شدن پیترپن و قبل از پدید آمدن سید جنکینز. آسمان ابری بود و من گوشه‌ای از حیاط به تماشای زندگی بشر نشسته بودم و تنها یک چیز در سرم پرسه می‌زد آن هم آن بود که هرگز دیگر آنجا نخواهم بود. در چنین روزی او ازم سوالی سنگین و همان‌قدر ننگین پرسید. او کلمات را این چنین چید که : ((کی هستی وقتی کسی نیست که تماشایت کند؟)) به یاد میارم لبخندی عجیب زدم. معذب به دیوار سرد تکیه دادم و واقعا راجب سوالش فکر کردم. سوال عجیبی بود که فردی بخواهد از یک تماشاگر بپرسد.برای چند لحظه هیچ ایده‌ای نداشتم که چه میخواهم بگویم، یا که اصلا کی هستم؟ با خودم فکر کردم که پرسشی مانند آن بیشتر متعلق به شخصیت های اصلی بود تا کسی مانند من و بعد وقتی به اندازه کافی سکوت کردم که بخواهم ارزش کلمات را کم نکنم اینطور پاسخ دادم : (( بعضی وقتا بی نقص ترین موجود جهان و بعضی شب ها یکی دیگر از دست خوردگی های خداوند، یه بازنده.)) او متعجب با هاله هایی از ناامیدی ازم دوباره پرسید : ((مگر این تمام چیزی نیست که ما همیشه احساس میکنیم؟)) در چشمانش می‌توانستم ببینم که ازم میخواهد دوباره به اعماق سرم بروم و با چیزی معقول تر برگردم. با چیزی واقعی تر. گویی فردی هستم بیشتر از آنچه که بودم.

کله‌ام را برای یافتن چیزی که نمی‌دانستم چیست زیر و رو کردم و او با کمال شکیبایی انتظار کشید تا چیزی که میخواستم را بیابم. یا بهتر است بگویم چیزی که او ترجیح میداد بشنود. با خودم دوره کردم، من کی بودم؟ معتاد فیلم, تشنه تخریب و بیرون رفتن های یهویی. کسی که خودش را برتر از دیگران میداند و همزمان معتقد است مثال مسنجمی از شکست بشریت است. من کی بودم؟ علاوه بر کسی که ترجیح میداد احساساتش را ببلعد؟ علاوه بر کسی که ترجیح میداد کتاب بخواند تا با آدم های واقعی حرف بزند؟ یا دراقع سعی میکرد تظاهر کند منزوی بودن را ترجیح میدهد چون جراتش را نداشت کاری کند؟ چون همیشه از کسی که بود میترسید؟ یا هرگز به اندازه کافی خوب نبود؟

کی در پس سر من وجود داشت؟ اونی که تو آینه همیشه بهم میگفت بهتر از من است ؟ یا آن که ذلت را ترجیح میداد یا شاید هم پیتر که وقت تنهایی گوشه و کنار اتاق پدیدار میشد تا مرا نجات دهد؟

کی به من می‌گفت چیکار کنم و وقتی از بند چشم ها رها بود چه کار میکرد؟

گمان کنم فردی که از چیز های زیادی متنفر است. کسی که سعی میکند با توجه نشان دادن به ترک دیوار و مستضعفی که همگان نادیده میگیرد متفاوت جلوه کن چون ظاهراً هیچکس به آنها توجه نشان نمی‌دهد. فردی که واقعا برای چیزی تلاش نمیکند چون هیچ ایده‌ای ندارد که قرار است چیکار کند یا صرفا وقت زیادی را برای زنده ماندن می‌گذراند یا بدتر فقط تنبل است و تمام اینها بهانه‌هایی است که ذهن معیوبش ترجیح میدهد به خورد خودش دهد چون نمی‌تواند با این حقیقت رو به رو شود که داغون تر از این حرف ها است با آنکه خودش میداند. یا شاید متنفر است که باید از همه چیز یک معنای مزخرف بیرون بکشد چون انگاری نمیشود در این دنیا چیزی باشد که بی معنی باشد و بزارید رو راست باشم خیلی چیز ها بی معنی اند، خیلی از اتفاق ها خیلی از رفتار ها خیلی از کلمات و خیلی از فیلم ها و باور کنید زندگی اگه بی معنی باشد بهتر است حتی با آنکه برخی روز ها سخت میخواهم اینطوری نباشد یا منم جزوی از آنها باشم بی‌نقص، زیبا، خوش برخور، باهوش. نه این موجود حسود، بی‌عشق، وحشت زده و ساده‌.

لعنت بهش چطور میتونم در کنار این ها همزمان احساس کامل بودن کنم؟ احساس برتری... همین الان خودم و شستم گذاشتم کنار با این حال چیزی درونم میگوید تو از اونها بهتری...

خیلی می‌خوام مثل آنها باشم و متنفرم از آنکه اندکی هم مثل آنها باشم و با وجود تمام این افکارات و تناقضات من کی هستم؟

سرم را با گیجی درون‌سوز بالا آوردم و گفتم : (( احتمالا یه نوجوون بی دست و پای دیگه.))

Moony
یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳
13:57
درحال بارگذاری..

کسالت‌بار

من از آدما خوشم نمیاد، چیز شخصی‌ای نیست صرفا آنها من را غمگین، آشوب، تنها و دیوانه میکنند و با اندکی توجه میتوانید به آسانی متوجه شوید مردم هم آنچنان به من علاقه‌ای بروز نمی‌دهند. گمان کنم در چشم هایشان فردی گوشه‌گیر، عجیب، معذب و مزخرفم و در دفاع از خودم باید بگویم خودشان باعث میشوند همچین واکنشی بروز دهم البته این شامل کسانی می‌شوند که ابتدا مرا می‌بینند. من در نامرئی بودن استادم.

امروز به صورت عجیبی کسالت باره. درس های تلنبار شده، دل‌درد ناشی از پروانه‌های گوشتخواری که مدام به دنبال راه فرار خودشان را به شکمم میکوبند و پیانو که گوشه‌ای رها شده است، میتوانم نگاه خیره‌اش را بر خودم حس کنم، فریاد نیز و مادرانه اش را که گوشزد می‌کند یا درس بخوان یا بیا بلایی سر من بیاور.

میتوانم چشمک لپتاپم را ببینم که زمزمه می‌کند شخصیت های کتابت منتظرند. کتاب آلمانی‌ام که تمنا میکند نگاهی بهش بیاندازم و من که فقط گوشه‌ای کز کرده‌ام و منتظرم تا بگذرد به شیوه‌ای ملال‌آور از آمدن فردا خسته ام و نمیتوانم دست از گوش دادن به لئونارد کوهن و فیونا اپل برادرم. دلم باران میخواهد. اندکی گریه و چای. خودم را از راه پله پرت کنم پایین یا در دستشویی بالا بیاورم؟

وزوز حشرات را چه کنم ؟ جیغ سرسام‌آور سنجاقک ها درون گوشم هایم. کاش می‌توانستم برم. کاش می‌توانستم همه چیز را رها کنم و دو خط بنویسم، کاش می‌توانستم خودم را مثل لباسی کنه رها کنم. کاش درس بخونم و آنقدر به دیوار خیره نشم. کاش انقدر فرزند و دختر مزخرفی نبودم. همیشه آنقدر بد نیست نه؟ قرار نیست همیشه آنقدر کسالت بار باشد مگر نه؟

Moony
شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳
18:44
درحال بارگذاری..

هنر ظریف ناپدید شدن

گاهی گمان میکردم اگر به قدر کافی و از صمیم قلب بخواهم واقعا محو خواهم شد. با دستانم نقابی به چهره ام میزدم تا ذره ذره ناپدید شوم. فکر میکردم اگر هرچه محکم تر خودم را پنهان کنم زودتر میتوانم سبکی را حس کنم و از دست سنگینی وجود در آن جماعت خلاص شوم. اما حالا، وقتی دقیق تر به گذشته و آینده نگاه میکنم ناپدید شدن هرگز کار دشواری نبوده است، نه برای من.

ناپدید شدن از آن چیزی که تصور میکنید ساده تر است. اگر به اندازه کافی ساکت باشید دیدنتان غیرممکن است. مدت مدیدی است که بر چشم ها نمیایم. تا وقتی کلمه‌ای ادا نکنم کسی قرار نیست به یاد بیاورد من هم آنجا نشستم. دارم گوش میدم. حتی بعضی وقتا دارم حرف میزنم.

اگر روراست باشم نمیدانم کدام وحشتناک تر است، جنون برای محو شدن یا انگیزه‌اش که ناشی از دیده نشدن همیشگی است ؟ البته من خرس های عروسکیم را دارم. لی را دارم و چندتا کتاب. کافی نیست؟ فکر نمیکنم در این جا نظر من آنچنان در نظر گرفته شود.

Moony
پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳
9:17
درحال بارگذاری..

آبان عزیز

سلام غریبه

سلام آبان عزیز

سلام برگ های طلایی

سلام پررنگی خیابون های باران‌زده

سلام قهوه و قلم رنگی

سلام چتر خیس

سلام بوی خاک

قول های پارسالت رو یادته؟

من، غریبه و ماه کامل؟

Moony
شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳
22:7
درحال بارگذاری..

خشمگین و غمگین

روزم چطور بود؟ سوال جالبیست. چطور میتوانم روزم را توصیف کنم؟ سودمند؟ گمان نکنم، زیان‌بار؟ توصیفی تکراری و حالتی مرسوم است. فکر کنم به هیچ وجه بتوانم در قید یک کلمه تمام حالات و تصورات امروزم را به نمایش بگزارم. پس بزارید با یک جمله شروع کنم : به مدت ده دقیقه به آینه نگاه میکردم و بالا میاوردم. زمانی بود عجب شیرین. نه رازی، نه فریبی. مطمئن نبودم کدام رقت انگیز تر بود من یا آن کسی جلوی آینه سعی میکرد شبیهم باشد؟ تمام کار هایم را جمع کردم. درس هایم را به گوشه ای از ذهنم فرستادم که سرجمع تا فردا سرافکنده نشوم و طوری پیانو نواختم گویی ثانیه ای مانده به قیامت. امروز برخلاف معمول دوباره با خدا حرف زدم. برایم جالب بود بدانم هنوز مرا به یاد دارد یا نه. خودم که نمیخواستم به یاد داشته باشم ولی او اهل فراموشی نیست. غرغر کردم، تشکر کردم، اشک ریختم از یه جایی به بعد اطمینان نداشتم با خودم حرف میزنم یا او یا شاید هم کپک گوشه اتاق که انعکاسی واضح از من است. از بشر. از ما. با دلخوری خودم را جمع کردم و با پتویی نازک خودم را پوشاندم. سپرش کردم. دربرابر خودم و جهان. بیشتر خودم. گاهی بیم از خودم مرا طوری فلج می‌کند که خدا میداند. به کسی بدل شوی که عمری آن را حقیر و نابخشودنی میشمردی. فرومایه‌ای دیگر.

مایستر آبرام چیکار باید کنم؟ تو به من بگو. تو بگو که تا کنون انسان های واقعی، افرادی که آن بیرون تجمع کرده‌اند به دادم نرسیده اند. چطور است تو به من بگویی؟ تو یکی دیگر از اهل خیال؟

به من بگویی آیا پایان خوشی خواهد بود؟ آیا اصلا پایانی هست با صرفا مرگ میاید؟ مایستر آبرام آدما سنگی‌اند، مرا میترسانند. حتی او که در آینه است. بغض گلویم را سوزاند. ترس روده ام را گره زد. شک روانم را درید. چه کنم مایستر آبرام؟ از خشمگین بودن به تنگ آمده‌ام و اگر خشمگین و غمگین نباشم پس کیستم؟

Moony
شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳
22:1
درحال بارگذاری..

ابرها

کاش می‌توانستم روی ابرها بشینم... جایی نرم دور از همه مردم و سیگار های توی جوب، دور از تمام آن اشک و دروغ. سخت نیازمندم روی ابرها بشینم و ستاره ها نگاه کنم به، با فرشتگان و پرنده ها هم صحبت شوم. به انعکاس امید و عشق روی دریای آبی آسمان. دراز بکشم، خودم را رها کنم روی ابرها، بدون هیچ احساس جان فرسای پوچی و بیهودگی.

Moony
چهارشنبه دوم آبان ۱۴۰۳
23:41
درحال بارگذاری..

منِ زیرین

خیلی عجیبه، خیلی دور از ذهن... منظورم این است که پاییز شده! و من خوشحال نیستم... به هیچ طریقی منطقی نیست. چرا همیشه چیزایی رو حس میکنم که نباید حس کنم؟ احساساتی که غریبانه به آن مکان، به آن واقعه و یا حتی به آن افراد نباید مرتبط باشند. غم در مهمانی، شادی در یک دور دور ماشینی نزدیک های ۱ شب...مسئله آنان آن چیز های بهم ریخته ای که در سر من گرد هم آمدند چبست؟

از این باره و همه چیز احساس خستگی میکنم، عمیقاً میخواهم اینجا را ترک کنم و تمام چیزی را که تمام این مدت برایش تنها گذاشتم همینجا به امان خدا بگذارم، من و چندتا کتاب، ی ماشین، یا شاید هم یه کلبه. و شاید حق با من است! شاید هیچ آینده ای درنهایت وجود نداشته باشد، هیچ پایان خوش و هیچ تجربه عاشقانه‌ای که گمان میکردم روزی گریبان من را هم خواهد گرفت. زیرا اگر عمیق به آن بیاندیشید می‌بینید من فقط یک دخترم، از نوع بازمانده‌اشان. بازمانده‌‌ای از آن لبخند ها، اشک ها، نگاه ها و افکار. و قطعا نمی‌توانیم شب هایی را فراموش کنیم که در آن دستان سرد مرگ را حس کردم. این چند وقت اندکی احساس غریبی میکنم، نیاز ویژه ای به فرار را در تک تک رگ هایم حس میکنم که فریاد میزند بدو! و این یادآوری در پس ذهنم که من برای کتاب ها زندگی میکنم، فیلم ها و دوستانی که اگر روی حقیقی مرا ببینند ترکم خواهد کرد، چرا که شناخت منه زیرین زمان میبرد و من واقعی به هیچ وجه زیبا نیست. من زیبا نیستم.

Moony
سه شنبه یکم آبان ۱۴۰۳
14:17
درحال بارگذاری..