بیمعنی ها
هر از چند گاهی از انجام کار های بیمعنی عجیب لذت میبرم. مثل خوردن چند قاشق بستنی و تماشای خورشید درحالی که پس ذهنت به این میاندیشی که ممکن است همین فردا بشر به اتمام برسد.
کار های بیخود و بی معنی...مثل یک روز آرام و گرم، سوز ملایم پاییزی و پتوی نرمی که مامان بزرگ برایم خریده است. تماشای یکی از آن سریال های تلویزیونی که میدانی هرگز قرار نیست قسمت دومش را تماشا کنی. رها کردن خودت روی مبل و گذاشتن تمام کار ها برای بعدا چون ناگهان آرامش روانت اهمیت یافته است و شاید هم همه چیز بی معنی تر از آن است که تصور انجام کار های جدی هم طاقت فرسا میشود. گوش کردن رادیو پس از مدت های طولانی، دوباره دیدن همان فیلم همیشگی در عین بیزاری از همه کس از همه جا. ورق زدن کتابی با صفحه های لیموگون، ورق زدن صفحهای سرشار از احساساتی که فراتر از کنج کتاب را فتح نکردهاند و خواندن همان صفحاتی که گوشه و کنارش رد اشک است و لمس کردن زبری اثر خودکار بر زیر کلمات که تاکیدی است بر آنکه تو آن لحظه تامل میکردی، تامل به آنچه که هست و نیست. بو کردن گل های خشک تو سبد. به آتش کشیدن شمع دم مرگ کنار پنجره که به نظر نمیآید روزی از تماشای درختان تیرهرای آن بیرون به لج و بحث بیفتد. دوباره گوش دادن به صدای درختان و بشر در عین سکوت خانه، چقدر لطیف، چقدر حقیقی، چقدر شیرین.گوش سپردن به صدای کتری و آبشار چای که بر لیوان محبوبم میریزد.عطر وای تازه دم که مشامم پر میکند. امان از لمس دوباره همان ژاکت دم دستی، همان که هنوز بوی او را میدهد، همان که پوستم را به خارش میاندازد. همان که اندکی بُرنده است، اندکی گریان.
درست کردن نیمرو و گوش دادن به صدای فرامرز و داریوش. فریدون و ویگن. چون اینبار نه موریسی پاسخگو است و نه لئونارد کوهن. چون این بار دردم را نه سروش میفهمد و نه حتی شایع.
نفس کشیدن بوی خانه و راندن در همان جاده قدیمی، راندن در جاده باریک فرشمان. همان فرش سرخ و قهوهای، که مادرجون با دستان خودش بافته بود. راندن به سمت مبل گوشه پذیرایی و در آخر عوض کردن متداول کانال های تلویزیون و تکرار زیرلب که اره همه اینها بی معنی است.