کلاویه های خونی
روز هایی را به یاد دارم که پیانو مینواختم و از آن لذت میبردم. ولی حالا دیگر سالها است که منو و کلاویه ها در جریان دایره واری از تنفر و عشق به سر میبریم. به هم عادت کرده ایم ولی فکر نمیکنم دیگر عاشق هم باشیم اما اینطور هم نیست که بتوانیم بدون یکدیگر به زندگی ادامه دهیم. بیشتر از نه سال میشود که در جنگیم. من قطعه ها را میزنم و او شکایت میکند. گاهی با کج خلقی هایش مرا به گریه میندازد و گاهی... واقعا هم را دوست داریم، به خصوص زمان هایی که تنهاییم، زمانی که خود واقعی امان هستیم، در یک عصر آرام وقتی خانه در عمق سکوت است و همه آن را به حال خود گذاشته اند،
میدانید؟ قبل از آنکه همه این چیزها رخ دهد میتوان گفت که من واقعا طرفدارش بودم. از چهارسالگی تفریحم آن بود که ویدیو های یانی را نگاه کنم و میدانستم که میخواهم شبیه او باشم. ولی حالا دنبال یک راه فرار به همه سو سر میکشم. میترسم و احساس عقب ماندگی میکنم. شاید از کم توجهی من است. شاید هم بخاطر اساتید عجیبم است، مطمئن نیستم، احتمالا ترکیبی از هردو. ولی دلم میخواهد دوباره دوستم داشته باشد. دوباره دوستش داشته باشم. دلم میخواهد هنگامی که کلاویه ها را به پایین فشار میدهم، احساسش کنم. زندگی را احساس کنم. در جریان بودن و عوض آنکه از انگشتان خون جاری شود، لبخند بزنم. احساس زندانی بودن نکتم و همه چیز به همان شیوه ای شود که وقتی هفت ساله بودم بود.
مدت مدیدی است
مدت مدیدی است که اطرافیانم برایم بی معنی شدند یا حداعقل معنی گذشته را ندارند. مدت مدیدی است که خودم را فراموش کردم...خودم را رها کردم. و اگر روراست باشم انقدرها هم از آن پشیمان نیستم. مدتی است که چیز ها مثل گذشته در سرم جا خشک نمیکنند و دیگر مثل قبلا خودم را آزار نمیدهم، روش هایم متفاوت تر شده اند. فقط به چیز هایی فکر میکنم یا کار هایی را انجام میدهم و بعد راجبشان ناراحت میشم. میدانید؟ من حالم خوب بود فقط اندکی خسته بودم و نسبت به خودم احساس انزجار میکردم، حالا انگار چه احساس جدیدی بود.
میدانید گاهی وقتا فقط یکجا میشینم و بابت همه چیز افسوس میخورم حتی بابت اینکه دارم افسوس میخورم. دیگران هرگز نمیفهمند. اما آخر شب وقتی تنها میشوم بیخاصیتیم است که دلم را میشکند، احساس ضعف و فرسودگی ناشی از تظاهرات روزانه.
کاش جالب بودم.
اوایل دهه نود.
و من آگاهم و یقین دارم که باز خواهم گشت به خانه ای که در آن هیچ یک از اینها آغاز نشده بود. جایی که در ترس و رنجم محدود و شخصیتم به عصاره کودکی زینت داده شده بود و تمام خلاف و اشتباهاتم هم بر سر همان بود.
اطمینان دارم که برخواهم گشت به پیش عروسکانم و محکم تر آنها را به آغوش خواهم کشید. پیش کتابخانه ای قدیمی که کمدی کوچک بیش نبود و آن همه داستان را در خود جای داده بود. به ملکوت که برخواهم گشت به طمع سیب زمینی های سرخ شده پشت دستگاهی کوچک که جادویی ترین ماجرا ها را به نمایش میگذاشت. ماجرا هایی که شاید هزاران بار تماشایشان کرده بودم. برخواهم گشت به آن روزی که بر اثر حوصله سر رفته ام اشک ها ریختم و در نهایت مادرم برایم عروسکی جدید خرید.
تو هم میدانی که برخواهم گشت و باز از ترس خاموشی و تاریکی، اتاق مهمان را بار سرعت پشت سر خواهم گذاشت که نکند مرا در خود حبس کند. دوباره به اتاقم میدوم و لشکر لاک هایم را خبر میکنم تا دربرابر حیوانات جنگل مبارزه کنند. دوباره برای باربی هایم امپراطوری میسازم و بر روری تختم میپرم و گمان میکنم که یک پری ام . ظهر ها را در انتظار اینکه مادرم از خواب ظهرش بلند شود به تماشای تلوزیون میشینم و دوباره به زمانی باز خواهم گشت که کلاویه های پیانو بیشتر از از کلاویه بودند و من معصوم ترین بشریت.
دلتنگم و اگر بهشتی باشد من را به آنجا برمیگرداند.
رهگذر خاک آلود
از من پرسید حالم چطور است؟ عجیب بود معمولا کسی وقتی چنین سوالی میپرسد واقعا چنین منظوری ندارد، معمولا فقط میخواهند مودب باشند یا بحث چیزی را باز کنند و حرف های خودشان را بزنند و آدم هایی که این سوال را از من میپرسند بیشتر دلشان میخواهد تحقیرم کنند، از اینکه واقعا اتفاق هیجان انگیزی در زندگیم رخ نمیدهد مطلعم کنند و باعث شوند نسبت به خودم متاسف شوم ولی او واقعا میخواست بداند چطورم، چه وضعیتی دارم و من حالم خوب بود فقط اندکی خسته بودم و نسبت به خودم احساس انزجار میکردم، و او میدانست. پس نشست، سوال های کوچک رقت انگیز را کنار گذاشت و فقط نشست. در سکوت مطلق. نشستیم تا صبح شد. میدانید او تاریک ولی خالص بود. در نگاه اول چیزی بیشتر از یک رهگذر عادی نمینمود ولی اگر دقت میکردی لایه های کلفت خاک را بر دوشش میدیدی. دلم سخت میخواست از او بپرسم چی مانع میشود که تبدیل به هیولا نشی؟ چه چیزی موجب آن است که خودت را حفظ کنی و به یکی دیگر از آن آدم های مزخرف عادی بدل نشی؟ ولی ساکت ماندم. همانطور که همیشه میماندم
متظاهران گمنام
دیگر حوصله آن رویداد های تکراری را نداشتم. ناجور نیازمند این بودم که از آن لبخند های خاک خورده و نگاه های تسلیم فرار کنم. از آن باشه های بیپایان از آن طلوع سهمگین. از باران که سخت تظاهر میکرد وجدان جهان است و از اشکهای بیمعنی جاری بر رخ انسانها . میدانید من همیشه از بشر متنفر بودم، نمیشود مرا ضد اجتماعی نامید اما نگاهشان کنید... آنها تنها قصدشان اخت گرفتن است. تنها هدفشان جور شدن با کسانی است که حتی نمیشناسند و بس. تفاوت در آنها وجود ندارد وحشت قضاوت شدن آنها را در قفسی آهنین محسور کرده است.
حرف هایشان، علایقشان و حتی چهرههایشان آنچنان فرقی باهم ندارند.
فقط تماشایشان منزجرم میکند. ترسناک بیمنطق اند. ترسناک هیچی را میپرستند. هرگز نمیخواهم مانند آنها شوم. میدانید؟ بحث دیگر بحث شباهتها نیست، بحث همدلی و همفکری نیست. آنها ایده های یکدیگر میدزدند و به نام خود میزنند. آنها قدرت تفکر را جایی مابین ترس از قضاوت از دست دادند. جرات بیان خودشان. جرات آنکه وجودیت واقعیاشان را نشان دهند و این فقط راجب علایقشان صدق نمیکرد. آن بحث عمیق تر بود،
حتی دهشتناک تر.
تاج و تخت سوخته
روز هایی هستند که فقط گوشهای مینشینی و تماشا میکنی تماشا میکنی و تماشا میکنی تا شب میشود در عجب که چگونه به این نقطه رسیدی و چگونه قرار است از آن خارج شوی و به این مطلب میرسی که در نهایت واقعا چیزی اهمیت ندارد و زندگی بهتر است اگر بی معنی باشد. آنگاه وقتی به معنای یک کلمه از به اعتراف شکست بودن خودت تفره میروی تنها به تماشای سوختن تاج و تختت مینشینی که بیش از آن کاری از تو بر نخواهد آمد. آنقدر ساکت ماندهای که اگر زبان باز کنی فقط فریاد میزنی و آنقدر خستهای که توان بیان هیچ چیز را نداری.
آخرین ذراتِ منِ پیشین
در روزی آفتابی، پوچی خاصی گریبانم را گرفت که پیش از آن احساسش نکرده بودم. در روزی آفتابی، متوجه شدم عجب پدیده تکراری هستم!
روزی آفتابی، وقتیکه به این حقیقت ژرف رسیدم، مدتِ، ترسناک مدیدی است که تنها منم و کتابها. تنها منم و سریالهای آبکی. منم و چهار دیواری اتاقم که آنچنان که باید هم تسلی آمیز نبود. منم و ترسها. منم و کارهایی که بهشان عمل نکردهام. منم و قولها. قول هایی که شکستم و روز هایی که به طرز چندشناکی هدرشان دادم. دقیقا همانطور که صدرا گفت: ((من دیروز را خود کشتم, ای دیروز زیبا.))
دردناک بود که در آن روز آفتابی به چشم دیدم کودک درونم جایی بین فکر نکردن هایم پوسید و نویسنده درونم سخت زجه میزد تا خودش را از باتلاق سیاه دروغ هایم بیرون بکشد. در آن روز آفتابی به این واقعیت مبهم رسیدم که ذاتم تظاهر است: جنی هامفری. پیتر پتی گرو، کیتانا، تینکربل. پتی اسمیت. جنیا. من در همهمه زندگیم آموخته بودم لبخند بزنم، شب ها گریه کنم، از ساعت دوازده به بعد قول و قرار بزارم و از ساعت هفت صبح آنها را بشکنم و باز لبخند بزنم به گونهای که هرگز وجود نداشتند. هیچکس نفهمید چقدر احساس بیخاصیت بودن میکنم. هرگز کسی به ذهنش هم خطور نکرد که چقدر بابت اتفاقات آینه و چند عدد احساس تاسف میکنم. من در پنهان کاری نخبه بودم. در دروغگویی درواقع آنقدر حرفهای و چیره که خودم هم مابین دروغ هایی که مدت طویلی به خورد دیگران دادم گم شدم و خودم را یافتم درحال کشتن دیروز ها. دقیقا کاری که از آن تنفر داشتم. دقیقا عملی که آن را بدترین شکل لودگی میدانستم. من ماندم تنها میان سیلی از تلقین ها که بعد از آن همه سال به واقعیت بدل شده بودند.
من قصد تغییر داشتم بارها آینه را شکستم ولی منِ پیشین مانع میشد. اهمیتی نداشت چندبار آینه میشکستم. چند بار ناخن به تن میکشیدم، همچنان او زنده بود و سرحال. ولی در آن روز آفتابی او هم مرد. حداعقل امیدوارم. میدانی در آن روز آفتابی میان لبخند هایم احساس پوچی کردم و فکر کنم همان کارت دعوتی بود برای ختمِ منِ پیشین.
دوست داشتم ناپدید شوم
بعضی روز هایی میآیند که تنها نیاز داری همه چیز را رها کنی، ناپدید بشی. به جایی دور افتاده بری، فراموش کنی. روزهایی ملال انگیز و لبریز از رعب. روز هایی که بیمقدمه آغاز میشوند و از میان تمام هنرها، تنها به هنر ظریف قلب دریدن آگاهاند. روز هایی که تنها راه علاجاشان فراموشی است، آنکه چه کسی بودی، به کجا تعلق داشتی و چیکار کردهای. فراموش کردن.... پروردگارا چه هنر بزرگی... اما معجون علاج آن روزها هرگز در دستان من نبوده پس درنهایت خودت را میبایی، گوشه آشپزخانه درحال خوردن چیز هایی که روز قبل جلوی آینه قسم خوردی دیگر بهشان لب نمیزنی. خودت را میبایی که رو تختت چمبره زدی و چشمان خیسم خیره به سقف است، به خرس عروسکیت و فکر میکنی و فکر میکنی و فکر میکنی و بعد دیگه حتی فکر هم نمیکنی، فقط زل میزنی و به این حقیقت میرسی که تقصیر توست. و در پایان پس از اینکه به همچین نتیجه چندشآوری رسیدی، نادیده میگیری و نادیده میگیری و عذر خواهی میکنی و عذر خواهی میکنی درحالی که همچنان به سقف زل زدی و یه جورایی امیدواری از هم بشکافد و رویت خراب شود. و از سوی دیگه فقط میخواهی یه کار هیجانانگیز کنی یا بهتر، بدون حس بد هیچکاری نکنی درست مثل هر روز درست مثل هر روز.
پایان ها
به عادت بدی برای مدت مدیدی دچار بودم آن هم اشک ریختن در پایان ها بود. بعد یک مهمانی مشعف، سرشار از ذوق و ترانه، بعد از یک سفر پر از خاطره، بعد از آخرین روز مدرسه و آخر شب...
از پایان ها هراس داشتم و دارم و یقین دارم که خواهم داشت. ترس از واقعیت ملال انگیز اظرافم. ترس از من، ترس از زمان.
میدانید؟ در پایان ها همیشه اتفاقی تکراری برایم می افتاد، تصورم از زمان به صورت ناهنجاری مخدوش میشد،حسی شبیه به پوچی سر تاپایم را میگرفت. مرا تهی میکرد. لاجرعه روحم را سر میکشید، به این میمانست هیچ یک از آن لحظات وجود نداشتند، هیچ یک از آن قهقه ها، آن آغوش ها، ان شور و هیجانی که قلب مرده ها را به تپش انداخته بود... انگار که هیچکدام رخ ندادند. سکوت حکمران میشد و نسیم سرد شبانگاهی و من که در آن میان به هیچ میرسیدم. من، من که دوباره باید برمیگشتم، برمیگشتم پیش تختم، مسواک میزدم و به یاد میاوردم آن حس ابدی نیست و فردا دوباره باید حاضر شوم، دوباره باید سر کاری بروم که نه آن را دوست دارم ، نه به آن اهمیت میدهم و دوباره به افرادی لبخند بزنم که جدا اهمیتی برایشان ندارد من مرده ام یا زنده، من میماندم و تبسمی بر لبم، تبسمی خسته که فلاکت بار تمنا میکرد اوقات خوب بیشتری بسازد، زیرا مابین آن حس غریبِ هیچی همیشه به یک نتیجه میرسیدم: خاطرات، در نهایت فقط آنها را داشتم. این را به خودم مدیون بودم. نمیخواستم با چُنان احساسی زمین را ترک کنم. نمیخواستم وقتی زمان رفتن رسید،وقتی واقعا نیست میشدم چیزی برای یاداوری نداشته باشم. لحاظات خوبی که به آنها دل خوش کنم. لحظاتی که هرچند مرا را در گذشته رها کردند ولی واقعی بودند. آن حس شادِ بینهایت و ابدی که در آن مهمانی داشتم، در خانه مادربزرگ، هنگام مسافرتم به این جا و انجا. آن حسی که وقتی طبیعت را ثبت میکردم پیدا میشد، وقتی به خودم میرسیدم، وقتی زندگی میکردم. نه! به هیچ وجه قصدم نداشتم پشیمان شوم. نمیخواستم با حسِ اندوه ناکِ مضرِ نیستی بمیرم.
تاسف
تاسف. بیشترین چیزی که این اواخر احساس کردم تاسف است. تاسف برای او، برای آدمیانی که هیچ آشنایی با آنها نداشتم. برای نوع بشر، برای خودم، بیشتر از همه برای خودم.
منتها دیگر از خودم تنفر نداشتم. دیگر با دیدن چهره ام منزجر نمیشد، دیگر با تامل راجب خودم دندان قروچه نمیکردم، راجب داشته ها و نداشته هایم دیوار را چنگ نمیزدم، در عوض تنها چیزی که در وجودم قابل احساس بود، تاسف بود. تاسف و تاسف و تاسف. تا حدی رقت انگیز است اینطور نیست؟
روزی با چیز های کوچک زیبا
امروز اندازه روز های پیشین رقت انگیز و بی معنا نیست. بعد یک ماه به خودم امدم و کارهایی رو انجام دادم که ارزش دارند حداعقل اندکی که دیگر احساس تحوع ندارم. این روز های به خصوص را را تراپی های شخصی خودم میدانم، وقتی به آهنگ های موردعلاقم گوش میدم، در حیاط میشینم و مینویسم. با او بازی میکنم و تمام روز به خودم اجازه میدم پیانو را ک تکلیف ندانم و فقط برای خودم بزنم که شاید دوباره مثل قبل دوستش داشته باشم.
امروز، روزی برای من و چیز های کوچک زیبام. فیلم های تکراری. خوردن بستنی توت فرنگی و جمع کردن پرده ها. یه همچین چیز هایی شاید سطحی باعث میشوند دوباره فردا بیدار شوم و حس بهتری پیدا کنم. حس بهتری نسبت به خودم، نسبت به بقیه، نسبت به آینده. خیلی وقت بود که احساس خوبی نسبت به هیچ چیز نداشتم و حالا اندکی احساس تسکین میکنم. تماشا شعله شمع ها و خواندن شعر... بهتر نشدن در همچین وضعیتی ناممکن است.
تیر عزیز
تیر عزیز با کمال احترام ازت متنفرم. تو گستاخ، بازیگوش و زننده بودی و من تمام شکیبایی که در دامان داشتم را صرف انتظار کشیدن کردم تا رام شوی ولی تو از قبل هم افسار گسیخته تر شدی، فریاد و چنگ زدی تا ذره ذره سقوط را نشانم دهی اما سر انجام من تو را رها کردم و فهمیدم رها کردنت اولین گام برای به دست آورنت بود.
مخلوق نافرجام
آن شب در راستای تفکری پوچ و مبتذل صبح شد و باز من در شب ماندم. آن شب دوباره احساس کردم یک مخلوق نافرجامم، احساس کردم به میان مایه ترین نسخه زوال بشر بدل شدم و احساس کردم معنای انزجارم. درست شبیه به استفراغ و یا سیاهی عمیق بی معنای چشمان عروسک موردعلاقم. آه نمیتوانم انقدر منزجرکننده باشم میتوانم؟ بار ها به آینه گفتم اندوهم را به سخره نگیر و او نادیده گرفت، بارها به آینه زل زدم و ازش پرسیدم که دلیل ان همه احساس پوچی چیست و او فقط تماشا کرد انگار که من یک سریال تلوزیونی جالبم. یک فیلم هیجان انگیز. درحالی که شاهد یک درهمشکستگی زشت بودم. هر روز و هر روز و هروز. پشت سر هم و درنهایت اندیشیدن هم چنان طاقت فرسا شد که ترجیح دادم فرار کنم. فرار کنم به چیز هایی سطحی. فرار کنم به دنیای جان هیوز، و باید بگویم مدت مدیدی است که اینجام و فکر نمیکنم هرگز بتوانم اینجا را ترک کنم. من به آهنگ های بووی و لد زپلین فرار کردم، بین کتاب هایم خانه ساختم تا هرگز دیگر به آینه نگاه نکنم و من هرگز او را ندیدم، زودتر از آنچه خیال میکردم از هم خداحافظی کردیم و از یک روز که دقیقا تاریخش را به یاد ندارم هرکدام پی زندگی های خود رفتیم. دلم برایش تنگ میشود. همیشه به سختی و مشقت هم را تحمل میکردیم و در نبردی برای نکشتن هم سالها زندگی کردیم. ولی امروز که به جای خالی آینه نگاه میکنم، دلم برایش تنگ میشود. شاید بگویید چطور؟ تو از او متنفر بودی! ولی همه ما وقتی فرانک گلگر مرد احساس غم کردیم، شاید اشک نریختیم، شاید زار زار گریه نکردیم، ولی میدانم که غمگین شدیم.