Tempus amissa est
به شدت احساس تنهایی خفقانآوری گریبانم را گرفته، میدانم، چیز جدیدی نیست. میدانم تا کنون باید به چنین احساساتی عادت کرده باشم یا به بیانی دیگر اعتیاد پیدا کرده باشم اما وقتی گوشهی اتاق میشینم فقط یک چیز روبهروام است. تنهایی. من و دیوارها. منو مهتاب بخت برگشته. منو و ساحل که دیگر به دیدنش نمیروم و من و ترک هایی کشیده بر قلبم که حالا کم کم دارند بر صورتم هم نمایان میشوند. اندکی دیگر بگذرد بیشباهت با رموس لوپین نخواهم بود.
دلم اتفاقات هیجان انگیز میخواهد. مسافرت، بیرون رفتن های یهویی، دور دور های شبانگاه، کمپ بین درختان شنوا و بیدار ماندن های بی اضطراب. دلم میخواهد خونه را ترک کنم، دلم میخواهد آدم های جدیدی بیایند سراغم که ناامید کننده نباشند. دلم میخواهد لی دوباره خودش شود. دلم میخواهد داستان هایش را بشنوم. دلم یه متل کثیف میخواهد که بین راه درش بمانم و صبح دوباره پیش به سوی بینهایت پیش روم. کاش بینهایت بودم. مثل چارلی، مثل نواندا و مثل فریس ولی در عوض من کمرونم، سید و توری. سخت طلب عشق میکنم، طلب مهمانی هایی که فردایش برایت مهم نیست، سخت طلب شادی میکنم، شادی بیهمتا که مانندش هیچ جا نیست.
اگر همه چیز درست شود... بالاخره به اینها خواهم رسید؟ کارپه دیم یا تمپوس آمیسا اِست؟