Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

ماشین زمان

زمانی که اندوهگینم از آهنگ های بلند و پر سروصدا خوشم میاید از گوش کردن به آنها لذت میبرم. وقتی نمیتوانم, انها قادر‌اند به جای من فریاد بزنند و اشک بریزند. به جای من خشمگین باشند و حرف های که جرات ندارم به آنها اعتراف کنم را به زبان بیاورند. گمان کنم برای همین بشر موسیقی را آفرید تا بتواند راز هایش را پشت نت ها مخفی کند پشت اشعار و صدای گیتار. تا بتواند احساساتش را بروز دهد, احساساتی که خاک شدند، احساساتی که قرار نبوده هرگز وجود داشته باشند. احساساتی حقیقی ، چیزی که خاطرات و عواطف را حمل کند، برای ابد و فراتر از آن. موسیقی نزدیک ترین چیزی است که بشر توانسته به ماشین زمان بسازد.

ملودی ترسناک که یادآور چیز هایی فراتر از متن خود ترانه است. خود شعر. یادآور احساسه. یادآور مردم. کسانی که بودیم و کسانی که دیگر نمی‌توانیم باشیم. یک آلبوم عکس. دفترچه یک روانشناس.

Moony
یکشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۳
0:27
درحال بارگذاری..

گچ‌کاری های خانه

من یک متظاهرم، یک دروغگو‌، یک ترسو، هر شب برای همه چیز اشک میریزم و یا یک گوشه می‌شینم و راجب اینکه چقدر همه چیز گند و وحشتناک است غر میزنم درحالی که حتی به خودم زحمت این را نمیدهم تا تلاش کنم و ذره‌ای اوضاع را بهبود ببخشم. نگاهم را در آینه نمی‌ندازم. در نادیده گرفتن عیب هایم استاد شده‌ام. حداعقل در تظاهر به نادیده گرفتن آنها. و با مرور دوباره و دوباره این واقعیت که زندگی یکی از آن فیلم های آبکی دهه ۲۰۰۰ نیست و قرار هم نیست من قهرمان آن باشم از درهم شکستگیم جلوگیری میکنم. تنها دلیلی که تا کنون پژمرده نشدم. اعتقاد به آنها، به آن افکار دردناک است. روز هایی بود که صبح تا شب را در کتاب های افسانه‌ای و فیلم های عاشقانه سپری میکردم، در تقلا برای یافتن چیزی که قرار نبود هرگز داشته باشم، نه حتی در دور ترین رویا هایم، و همین گودالی عمیق در قلبم ساخت، سیاه و تو خالی و اگر بخواهم روراست باشم حتی برای داشتن همچین دیدگاهی هم افسوس می‌خورم و به شیوه‌ای ترسناک مطمئن نیستم واقعا افسوس است یا گذر زمان مرا به موجودی بدل کرده که حتی اطمینان ندارد افکارش حقیقی‌اند یا نه. پس شب تا صبح به سقف زل میزنم در جستجو پاسخی منطقی در گچ کاری های نه چندان استادانه خانه به دنبال پاسخ هایم میگردم درحالی که خرس های عروسکیم را در آغوش دارم، از انتهای قلب به دنبال حقیقت پلک میزنم و بغضم را خاموش نگه میدارم.

Moony
دوشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۳
2:16
درحال بارگذاری..

هرازچندگاهی

گاهی فقط می‌خوام یک گوشه بشینم و احساس ضعف کنم بی آنکه از آن احساس شرم کنم. گاهی میخواهم به اشک ها شانس جاری شدن بدم، بی‌آنکه آزرده شوم، گاهی فقط می‌خواهم در خلوتم ساعت ها برقصم تا دیگر احساس شکسته شدن نکنم. تا زمانی که بینهایت باشم فراتر از درک بشر عدد پی، تاریخ، مرگ. میدانم چرا همه آنقدر از من خشمگین‌اند، من فقط خواستم دوستم داشته باشند و در نهایت فقط من ماندم و خرس عروسکیم در کنج اتاقم.

Moony
دوشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۳
1:56
درحال بارگذاری..

گمان های شبانگاهی

گمان کنم دوباره همه مرا ترک کردند، گمان کنم دوباره همه خشمگین‌اند، گمان کنم قرار است گریه کنم. گمان کنم زندگی فراتر از شب نشینی هایم شده است، فراتر از رمان های آستین و عاشقانه های آرام راول، گمان کنم دیگر تماشای فیلم های غمگین آرامم نمیکند. گمان دیگر ناتوانم لبخند های دیگران را باور کنم، گمان کنم از آدم‌ها میترسم، از افکارشان مهم نیست هرچقدر هم که بی‌معنی و بی‌جهت باشند. گمان کنم یک شکستم، گمان کنم یک پیروزیم، گمان کنم ماه بیشتر از یک قمر باشد و گمان کنم روزها فقط تظاهر باشند. گمان کنم چشم ها هم دروغ گو شدند. گمان کنم دارم میلرزم.

Moony
یکشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۳
1:27
درحال بارگذاری..

چیز های کوچک زیبا

امان از آن چیز های کوچک، چیز هایی که مرا زنده نگه میدارند، چیز های چشم پوشی ناپذیر من.

در حقیقت من خودخواهم، بسیار خودخواه و خسیس ولی به شیوه‌ای عجیب، شیوه‌ای جدا از ثروتمندان فقیر و گدایان فرصت طلب. من نسبت به علایقم خودخواهم. نسبت به کتاب مورد علاقه و آهنگی که در انتهای پلی لیستم دارم. نسبت به فرد موردعلاقم حتی غذا. توضیحش دشوار است. من یاد گرفته‌ام رازدار باشم و همانطور که اسکار وایلد گفت، مثل این است که بخشی از آنها را تسلیم دیگران کرده باشی و حداعقل نفعی که دارد این است که از این پنهان کاری لذت میبری. اه میبینی؟ یکی دیگر از آن لذت های کوچک. شاید مشنگانه به نظر برسد ولی من از شریک شدن لذت نمی‌برم. گاهی همین موجب میشود احساس تنهایی کنم. و به موجودی فرومایه تبدیل شوم حداعقل از باطن. موجودی که هر لحظه ممکن است بترکد ولی، لذت های کوچک... من برای آنها زندم. برای گوش دادن به ده اسمیتز و دوباره و دوباره دیدن stand by me برای تکرار چپتر ۱۴۸ all the young dudes برای شمردن درخت ها و خط کشیدن زیر جملات موردعلاقم و دزدکی نوشیدن های آخر شبی. من همچین آدمیم. ولی این را هم میدانم که اگر روزی فردی رو ببینم که ارزش اشتراک داشته باشد باز هم بخشی از اینها را پنهان میکنم حتی اگر خودش یکی از همین راز ها باشد، که از ترس از دست دادن همه آنها ذره ذره آب نشوم.

Moony
پنجشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۳
21:9
درحال بارگذاری..

ما

افکارش را درباره او پس زد و فلاکت بار با لبخندی مضحک تماشایش کرد. به بانگ قدم هایش گوش سپرد که چگونه در فضای خالی بینشان محو میشدند. شبیه به شوخی ناجور. پوزخندش ارام رنگ باخت و قوت از نگاهش رخت بست.در ابتدا چیزی جز اهانت بر قلبش سنگینی نمیکرد اما حالا غم گلویش را چنگ میزد. چقدر نادیده گرفتنش دشوار بود، ضربان قلبش تند تر شد، تقلا کرد به دنبال بهانه ای ذهنش را جستجو نکند، سعی کرد بخاطر او که سنگدلانه خود را عقب کشیده بود اشک نریزد. سخت تلاش کرد بغض سنگین توی گلویش را فرو ببرد ولی بی اختیار اشکش پایین غلتید. دهانش ترش شد.

در عمق قلبش میدانست در خاطره ای است که فراموش خواهد کرد. ولی حالا با خشم و دردی که از درونش زبانه میکشید چه میخواست کند؟

Moony
پنجشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۳
13:24
درحال بارگذاری..

تماشاگران

کل تیر کتاب جالبی نخواندم، ولی جالب نبودن انها به معنای این نیست که کتاب های بدی بودند، به هیچ وجه همچین منظوری ندارم ولی گاهی نیاز دارم درک بشم، حرف های که نمیتونم بزنم و بشنوم و کتابی که در دست دارم دارد همانکار را میکند، از میزان تماشاگر بودنم می کاهد.

من از روزگار های دور یک تماشاگر بودم، از وقتی که به یاد دارم، به ادم ها زل میزنم، داستان زندگیشان را حدس میزنم، به درخت ها به زمین، مخصوصا ادم ها. من هیچ وقت داستانی نداشتم و اگر یک کتاب بودم هرگز کسی حاضر نبود من را بخواند. حصله سر و خالی از هر گونه نقطه عطفی، بدون هیچ هدف. یکی از ان فیلم های درام که در بی جا تمام میشوند.

ولی هر از چند گاهی دلم میخواهد بدانم شخصیت اصلی بودن چه حسی دارد؟ همه جی راحب تو باشد، معذب کننده و تحوع اور به نظر میرسد. هرچیزی به دلیلی رخ دهد و تو فقط یک پروزهش از رشد فیزیکی انسان نباشی...برایم جدید است. میلی ندارم که در مرکز توجه باشم اما دوست دارم تجربه کنم. ادم ها هرگز راجب من کنجکاو نمیشوند و چه دلیلی برایش دارند؟ تو هیچوقت به ادم هایی که درگوشه و کنار فیلم ها هستن اهمیت نمیدی پس چرا انها باید بدهند؟ چرا باید راجب انها ناراحت بشم؟

چقدر دلم میخواهد جالب باشم.

Moony
پنجشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۳
13:13
درحال بارگذاری..

خطاب به او

او مرا یک شاعر کرد و میان لبخند و اشک ها تنها گذاشت تا بنویسم، تا او را مهلکه تمام اشعارم کنم. میدانست مشهور میشود، میدانست مرا به مرز ظریف عادت و عشق رسانده است.

Moony
چهارشنبه بیستم تیر ۱۴۰۳
1:6
درحال بارگذاری..

بی دلیل ها

من بی هیچ دلیلی زیاد دروغ میگویم، بی هیچ علت ناشی از خرد. گاهی بی هیچ دلیلی گریه میکنم و خیلی از وقت ها بی هیچ دلیلی غذا میخورم. خوراکی، پاستیل و شیرینی، و بیشتر وقت ها مظمئن نیستم برای این است که معده ام را پر کنم یا روحم را. اگر تا اینجا کوچک ترین اهمیتی داده باشید متوجه میشید من کار های بدون دلیلی زیادی انجام میدهم و در آن ها خبره ام . الکی لبخند میزنم، به ادم هایی که ترجیح میدهم بیک مشت مهمانشان کنم. بدون کوچک ترین علل منطقی شب ها بیدار میمونم و به سقف زل میزنم و بیشتر وقت ها به صفحه کور کننده مبایلم. و اگر بخواهم روراست باشم همه اینها سرم را درد اورده اند و خوب میدانم هرگز اینها به سود من نبوده اند و برای این نتیجه گیری کافی است به اینه نگاه کنم. زبانی عنان گسیخته، گودال هایی بر زیر دو حدفه خالی از احساسات و بدنی بد هیبت و بزرگ، پوشیده شده از رگ هایی که به افراط ختم میشوند. فردی متظاهر، با لبخند و کلمات غیرواقعی که دستانش به خون سکوت آعشته است. من چنین فردی هستم و اعتراف به آن از انچه که تصور میکردم تحوع اور تر است.

Moony
چهارشنبه بیستم تیر ۱۴۰۳
0:50
درحال بارگذاری..

?who am  i when nobody is watching

من مونی هستم و به نظرم باید چندتا چیز رو راجبم بدونید. من چیز های زیادی رو تو سرم میسازم و بعد راجبشون ناراحت میشم، من دوست دارم فیلم ببینم و دوست دارم بنویسم و اینکه یه روزی قراره بمیرم.

حقیقتا متنی که الان گفتم نسخه ای از حرف های توری بود که دوستشون داشتم پس خواستم خودم رو اینطوری معرفی کنم. من قراره اینجا چیزای مختلفی بنویسم، و راجب چیزای عجیب یا نه چندان هیجان انگیزی حرف بزنم ولی برای یک بارم که شده نمیخوام تظاهر کنم.

شاید میتونستم روش ساده تری رو انتخاب کنم و نوشته هام رو اونجا بزارم ولی به نظرم این شیوه میتونه بهتر باشه، شاید پشیمون بشم ولی فعلا دوست دارم اینجا باشم. :)

Moony
دوشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۳
20:45
درحال بارگذاری..