Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

فکر میکنم در آخر اهمیتی ندارد، بورد پینترستت چه شکلی باشد، چه پوستر هایی به دیوار اتاقت چسبانده باشی، چه اکسسور هایی را به خودم آویزان کنم...چه قطعه‌هایی را میتونی بنوازی نه که آنچنان هم باشند یا سلیقه موسیقیت به چی خلاصه می‌شود و در آن جعبه و دفترت چی می‌نویسی... واقعا عقیده فلسفیت چیست؟

فکر کنم در آخر هیچ یک از اینها مهم نیست :)

Moony
چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۴
13:3
درحال بارگذاری..

بی‌محتوا

چقدر دلم می‌خواست جالب باشم.

Moony
چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۴
0:50
درحال بارگذاری..

در تکاپو خودکار و کاغذ

امروز خوش نگذشت... معمولا خوش نمی‌گذرد. اما با طلوع امروز می‌دانستم قرار است نیمچه ای بیشتر از همیشه اعصابم را کوفته کند و حقارت به دوشم ببندد...

تا دم دم های اذان بیدار بودم... درس میخواندم ولی نمیشود گفت تمام حواس و ذکرم آنجا بود. هرچقدر که بیشتر چشمانم کلمات بی معنا را سیر میکرد غلبه خواب بر من هم گسترش میافت طوری که دگر کتاب را گوشه‌ای گذاشتم و به یک ساعت خواب هم رضایت دادم. اما زنگ هشدار تصمیم داشت با خویی از وحشت بیدار شوم و اینطور هم شد. ساعت دقیق شش بود و امتحانم هفت و نیم آغاز میشد با منتهای توانم در برابر اشک های تلخم مبارزه کردم و پی دی اف های سوال را پریشان بالا و پایین راندم باشد که شاید با سوالی مشابه برخورد کنم. و بعد در حوزه بودم. روبه رویم کاغذ و سوالات و در ذهنم تنها صفحه‌ای خالی و بر لبانم زمزمه‌ی ناسزا به خویش. آنقدر ها هم با ندادم اما قطعا می‌توانستم بهتر باشم اگر فقط منه نهم بازمیگشت.... میدانم جایی در اعماقم همچنان نفس میکشد. حسش میکنم. کوچک و ظریف. احتمالا در خواب است. در خیال نیاز به مشتی دارد که واقعیت را به او یادآوری کند.

شاید من آن تابستان مردم.شاید مردم و به یاد نمی‌آورم.

پیتر را امروز در تکاپوی برخورد خودکار با ورقه صدا زدم. اندکی ماندم که شاید سروکله‌اش پیدا شود، دستی به سرم کشد و بگوید چیزی نیست... نیامد.

اگر به قرار و عهد منه پارسال باشد فکر کنم دو ماه بیشتر نفس نخواهم کشید.

Moony
دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۴
18:17
درحال بارگذاری..

لیستی از افراد جالب

برخی افراد هستند که غریبانه موجب می‌شوند بیش از پیش احساس انزاجر کنم.و این انزجار احساسی فراتر از آن است که شود در جان کلماتی همچون مشمئز، آلوده، چندش‌آور، مستحق‌ مرگ و... توصیفش کرد چون باور کنید خیلی بدتر است.

گاهی افرادی مثل ناران، آنا، داریا، جین، ارشین، کایلا و همین دختر تازه وارد را میبینم و اولین گمانی که خطاب به شخص خودم در پس سرم بانگ میشود این است که: « واو تو نمی‌توانی بیش از آن حقیر باشی مگر نه؟» متنفرم که باید در پاسخ بگویم: « فکر نکنم...» منظورم این است، چطور می‌توانند زیبا، دانا، ماجراجو، نترس و خارق العاده جالب باشند؟ آن هم بدون آنکه زیاد برایش به تکاپو بیفتند... همین حالا زمزمه ای در مغزم شیون کرد : « اینطور نیست که تو هم برایش زحمتی به جان بخری...» اه متنفرم که اینقدر راست میگوید. من میتوانم همانطور باشم... دردناک تر از آن این است که واضحانه پتانسیلش را دارم، واضحانه در خودم میبینمش اما... فکر کنم تنبل و کندم. همین موجب میشود احمقانه به نظر برسم و یک متظاهر تا یکی از آن افراد جالب و قابل تفکر.

ابتدا گمان کردم راجب پول است... شاید اندکی باشد اما تمامش را در بر نمیگیرد و روراست باشم فقط شامل چهار تن از این لیست میشود و این هم قابل پردازش است که از من نمیشود فردی فقیر مثال زد، اگرچه به اندازه آن چهار تن در جیبم پول و سکه جا نمیشود.

اما خب دردناک است که انقدر بخواهی انها باشی و همچنان این چنین مزخرف گوشه‌ای بپوسی، آن هم بخاطر خودت.

باید چیکار کرد وقتی تنها مانع خودت هستی؟

Moony
شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۴
20:30
درحال بارگذاری..

تعجبی ندارد

بگذارید رو راست باشم. من واقعا سپیده را دوست دارم، تحسینش میکنم، الگویم می‌دانمش. وقتی از کار هایم تعریف میکند مغرور میشوم ولی میدانید من صرفا به دنبال یک استاد خوب نبودم. دلم میخواست آن کلاس حس خانه را به من دهد، نزدیک یک سال است با آنها سروکله میزنم و هرگز نشده است که اندکی حس امنیت بینشان بکنم، میدانم چنین چیزی معمول است اما من شخصا فردی بسیار خیال پردازم، چیزا های زیادی را در ذهنم می‌سازم و یا راجبشان شاد خواهم شد یا ناراحت و آن کلاس نیز یکی از همین مباحث بود. من نمیگویم دیگران نیز در آن کلاس با یکدیگر همانند خانواده رفتار میکنند یا پیوندی فراتر از همکلاسی بینشان ایجاد شده است اما... خب من همان هم ندارم. موجودی نامرئی میمانم و خدا میداند که چقدر دلم میخواست جالب باشم. حتی متن هایم هم برایشان به اندازه کافی تاثیرگذار نیست که به سویم بیایند. فکر کنم من هم ایراد دارم. شاید نباید انقدر منتظر باشم دیگران مرا انتخاب کنند. تازه اگر واقعیت را بخواهم بیان کنم من خودم هم آنچنان متاثر نمیشدم اگر جای آنها بودم... احتمالا خودم هم خودم را برنمیگزیدم.

علاوه بر آن نهایی درکمین است. و من خسته. کاشک اهمیت میدادم. کاش مثل همان دختر نهمی بودم که روزگاری بودم. همان که بیش از حد اهمیت می‌داد، همان که اگرچه بازنده بود اما برایش اشک می‌ریخت و در بیتابی بهتر شدن می‌سوخت. من یک ذره هم شبیه او نیستم... یک بازنده واقعیم.

نهایی در کمین است و آن هنرمند بازمانده غمگین. شاخدار بیش از همیشه در عطش بی نقص بودن گرفتار است، هرگز نخواهد فهمید چقدر دلم میخواهد جای او باشم. شاید هم بهتر است نداند. اره بهتر است این تفکر را همین جا خاک کنم. بهتر است ناپدید شوم.

فرانک و هانیل مشتاق ادامه دادن مسیرشان گوشه اتاق به من نگاه میکنند. ولی انرژی نوشتن ندارم، گمانم خشمگین‌اند که اینطور رهایشان کردم. کدام خدا و خالقی این طور بیرحمانه سرنوشت آفریدگانش را به هیچی واگذار میکند؟ گمانم من...

تنها دلیل ادامه دادن نوشتنم در اینجا هم منتهی میشود فقط به توری ( Tory) و یکی از همان گمشدگان.

دلم برای خواندن تنگ شده است اما رغبتش درم مرده، دلم برای تماشا تنگ شده است، اما انگیزش دیگر همانند گذشته نیست... چند وقت میگذرد از تماشای همان فیلم همیشگی؟

پیانو؟ نواختن ؟ کدام نواختن؟ در بازی تلقین دوست داشتن و حقیقت آن تکه‌ی بد صدا مانده ام.

فریبرز و آدام، همان خرس های عروسکی موردعلاقه‌ام دیگر مشتاق به آغوش گرفتنم نیستند. گمانم ناامید شدند. تعجبی ندارد.

Moony
جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۴
22:28
درحال بارگذاری..

باید

باید آرایشم را پاک کنم، باید رد یملی را که آشفته بر مژه‌گانم پخش شده است از بین ببرم اما در عوض سقوطش را تماشا میکنم. باید لباسم را عوض کنم، در تنم زار میزند، مرا بیش از پیش شبیه به خوک های مزرعه میکند، میدانید؟ خوکه آراسته به رژ لب همچنان خوک است... حداقل اینطور می‌گویند،حداقل این چنین به چشم میاید.

میبایست کیف و شلوار هایم را از جای به جای اتاقم جمع کنم. همه جا را آلوده کرده‌اند، باید سنگری که از کتاب ها و جزوه های بی ارزش در کنج اتاق ساختم را هیچ کنم. اما فقط بر تختم پخش میشوم. خودم را با پتویی پنهان میکنم، اگرچه بی‌فایده است. پاهایم را به دیوار میکشم، و فقط تماشا میکنم، تماشا میکنم چطور چندش، منزجر کننده، مشمئز آمیز و بیهوده‌ام، چطور دیگر حتی خرس های عروسکی هم از به آغوش گرفتنم طفره می‌روند...چطور حتی دیگر زمزمه اشان را نمیشنوم که میگویند اشکالی ندارد، تو هنوز دوست‌داشتنی. حتی دیگر پیتر هم به من سر نمی‌زند. و من این وضعیت مریض را نادیده میگیرم گویا همه چیز عالی است، گویا به به عجب زندگانی.

کاش اشک میریختم

باید درس می‌خواندم، باید می‌نواختم، باید مینوشتم، آخر به خدا! این کارها چیز های کوچک زیبا من بودند... در پس کوته زمانی این چنین چه برسرشان امد؟

Moony
چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴
0:46
درحال بارگذاری..

تکرار نشو

عجب شب هولناکی

Moony
سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴
23:23
درحال بارگذاری..

چی بگم؟

مطمئن نیستم چطور و دقیقا چه زمانی اینطور نسبت به همه چیز بی اهمیت شده ام. خیلی طاقت فرسا است که صبح تا شب را بی هیچ بگذرانی حتی بدون چیز های کوچک زیبا

Moony
سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴
20:54
درحال بارگذاری..

لکه کثیف

گفته بودم مدت مدیدی است که اشک نریختم. سعی کردم. باور کنید. اما هربار که نگاهم حتی ثانیه ای به انعکاس اینه میخورد صدایی پس سرم میگفت. بس کن! ادا را کنار بگذار من که میدانم تو جدا غمگین نیستی، تو جدا شرمگین نیستی اگر بودی حال این چنین خودت را معطل روزگار نمی‌کردی. متنفرم که هیچکس کاری نمی‌کند و من هم از آنها مستثنی نیستم. متنفرم که باید این چنین عجیب باشم. این چنین بی فایده. ناگهان به شدت دلم خواست بالا بیاورم. بالا بیاورم تمام آن شرمی را که با خود حمل می‌کنم. همان که کمرم را خم کرده. همان که مطمئن نیستم دروغین است یا نه. همان که برای کنار گذاشتنش اندکی زحمت به حساب خودم نمی‌زنم. شدیداً میخواهم بالا بیاورم. تمام آن افکار پوسیده و مسموم شده از خشم و تنفر کاذب. شاید این عمل سر انجام مایه آرامشم شود، یا در کمترین حالت موجب شود اندکی کمتر بداقبالی دست ساز شخص خودم را احساس کنم... یا نیز ممکن است هرگز دست از استفراغ برندارم. ادامه دهم و دهم تا وقتی به چیزی برسم که که واقعا هستم. پوچ و کرخت.

میدانید عادات بدی دارم. درواقع بسیار زیادند و من هم ناچار به اسارت آنها که هیچ ایده ای ندارم روزی بی آنها نیز وجود خواهد داشت شاید هم فقط تنبلم و چه لودگی‌ای بدتر از تنبلی و دروغگویی در یک آن. علاوه بر عادت به گریه در اتمام ها، علاوه بر عادت دفن احساسات زیر کوهی از خوراکی هایی محسوس، علاوه بر آن سکوتی که مدام زخم بر گلویم می‌کارد. من عادت دارم سخن بگویم. شاید متناقض صدایم کنید اما من اگر در برابر این و آن سکوتم به یقین با خودم این طور نیستم. حداقل نه با دختره ساکن در آینه. نه با فردی که ادعا دارد بازنده است زیرا صرفا به این سبک زندگی مضحکش عادت کرده است و به دنبال بهانه های ریز و درشت به همه جا سرک‌ میکشد تا خلافش را ثابت نکند، درحالی که حتی اگر او نداند، حتی اگر با تمام آذوقه وجودیتش به انکار بپردازد آن دختر کوچکِ ساکن در گذشته خوب آگاه است که او با یک بازنده و یک فرد پیروز فقط یک مرز نازک فاصله دارد، مهم نیست منِ کنکونی خودش را بیشتر یک لکه کثیف بر تیشرت کسی تصور نکند.

Moony
پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴
11:18
درحال بارگذاری..