بگذارید رو راست باشم. من واقعا سپیده را دوست دارم، تحسینش میکنم، الگویم میدانمش. وقتی از کار هایم تعریف میکند مغرور میشوم ولی میدانید من صرفا به دنبال یک استاد خوب نبودم. دلم میخواست آن کلاس حس خانه را به من دهد، نزدیک یک سال است با آنها سروکله میزنم و هرگز نشده است که اندکی حس امنیت بینشان بکنم، میدانم چنین چیزی معمول است اما من شخصا فردی بسیار خیال پردازم، چیزا های زیادی را در ذهنم میسازم و یا راجبشان شاد خواهم شد یا ناراحت و آن کلاس نیز یکی از همین مباحث بود. من نمیگویم دیگران نیز در آن کلاس با یکدیگر همانند خانواده رفتار میکنند یا پیوندی فراتر از همکلاسی بینشان ایجاد شده است اما... خب من همان هم ندارم. موجودی نامرئی میمانم و خدا میداند که چقدر دلم میخواست جالب باشم. حتی متن هایم هم برایشان به اندازه کافی تاثیرگذار نیست که به سویم بیایند. فکر کنم من هم ایراد دارم. شاید نباید انقدر منتظر باشم دیگران مرا انتخاب کنند. تازه اگر واقعیت را بخواهم بیان کنم من خودم هم آنچنان متاثر نمیشدم اگر جای آنها بودم... احتمالا خودم هم خودم را برنمیگزیدم.
علاوه بر آن نهایی درکمین است. و من خسته. کاشک اهمیت میدادم. کاش مثل همان دختر نهمی بودم که روزگاری بودم. همان که بیش از حد اهمیت میداد، همان که اگرچه بازنده بود اما برایش اشک میریخت و در بیتابی بهتر شدن میسوخت. من یک ذره هم شبیه او نیستم... یک بازنده واقعیم.
نهایی در کمین است و آن هنرمند بازمانده غمگین. شاخدار بیش از همیشه در عطش بی نقص بودن گرفتار است، هرگز نخواهد فهمید چقدر دلم میخواهد جای او باشم. شاید هم بهتر است نداند. اره بهتر است این تفکر را همین جا خاک کنم. بهتر است ناپدید شوم.
فرانک و هانیل مشتاق ادامه دادن مسیرشان گوشه اتاق به من نگاه میکنند. ولی انرژی نوشتن ندارم، گمانم خشمگیناند که اینطور رهایشان کردم. کدام خدا و خالقی این طور بیرحمانه سرنوشت آفریدگانش را به هیچی واگذار میکند؟ گمانم من...
تنها دلیل ادامه دادن نوشتنم در اینجا هم منتهی میشود فقط به توری ( Tory) و یکی از همان گمشدگان.
دلم برای خواندن تنگ شده است اما رغبتش درم مرده، دلم برای تماشا تنگ شده است، اما انگیزش دیگر همانند گذشته نیست... چند وقت میگذرد از تماشای همان فیلم همیشگی؟
پیانو؟ نواختن ؟ کدام نواختن؟ در بازی تلقین دوست داشتن و حقیقت آن تکهی بد صدا مانده ام.
فریبرز و آدام، همان خرس های عروسکی موردعلاقهام دیگر مشتاق به آغوش گرفتنم نیستند. گمانم ناامید شدند. تعجبی ندارد.