Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

هنر ظریف ناپدید شدن

گاهی گمان میکردم اگر به قدر کافی و از صمیم قلب بخواهم واقعا محو خواهم شد. با دستانم نقابی به چهره ام میزدم تا ذره ذره ناپدید شوم. فکر میکردم اگر هرچه محکم تر خودم را پنهان کنم زودتر میتوانم سبکی را حس کنم و از دست سنگینی وجود در آن جماعت خلاص شوم. اما حالا، وقتی دقیق تر به گذشته و آینده نگاه میکنم ناپدید شدن هرگز کار دشواری نبوده است، نه برای من.

ناپدید شدن از آن چیزی که تصور میکنید ساده تر است. اگر به اندازه کافی ساکت باشید دیدنتان غیرممکن است. مدت مدیدی است که بر چشم ها نمیایم. تا وقتی کلمه‌ای ادا نکنم کسی قرار نیست به یاد بیاورد من هم آنجا نشستم. دارم گوش میدم. حتی بعضی وقتا دارم حرف میزنم.

اگر روراست باشم نمیدانم کدام وحشتناک تر است، جنون برای محو شدن یا انگیزه‌اش که ناشی از دیده نشدن همیشگی است ؟ البته من خرس های عروسکیم را دارم. لی را دارم و چندتا کتاب. کافی نیست؟ فکر نمیکنم در این جا نظر من آنچنان در نظر گرفته شود.

Moony
پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳
9:17
درحال بارگذاری..