الگویی تکراری
در اینجا شاهد الگویی تکراری هستم
تنفر و تنفر و تنفر
اندکی بهبودی
تنفر و تنفر و تنفر
همین مسئله هم منزجر کننده است و این حقیقت که خود این بلا بر سر خود آورده ام حتی به عمق درد موضوع بیشتر اضافه میکند
who are you when nobody is watching
در اینجا شاهد الگویی تکراری هستم
تنفر و تنفر و تنفر
اندکی بهبودی
تنفر و تنفر و تنفر
همین مسئله هم منزجر کننده است و این حقیقت که خود این بلا بر سر خود آورده ام حتی به عمق درد موضوع بیشتر اضافه میکند
من چیز های زیادی را در این هفده سال اتلاف اکسیژن امتحان کردهام.
باله، پیانو، تنیس، اسکیت، بدن سازی، ژیمناستیک، فلوت، فرانسوی، آلمانی، انگلیسی، نویسندگی و حتی نقاشی. بماند که در بیشترشان به جایی نرسیدم و چنان ناکام رهایشان کردم که نه خود نه دیگران حتی به یادشان ندارند اما گذشته از آن من هرگز در چیزی بهترین نبودم. نه در درس و امتحانات، نه در دیگر چیز هایی که امتحان کردم و هنگامی که به این فکر رسیدم که واقعا شاید در چیزی استعداد داشته باشم و خوب باشم فردی بهتر سروکله اش پیدا میشود! در تنها چیزی که ادعا داشتم برایش در تنها چیزی که فکر میکردم در آن حرفی برای گفتن دارم. و حالا مرا بنگر دوباره یک بازندهام
یک صبح، دم دم های بروز شوق خورشید چشمانم گشوده و با سقف مواجه شد. با همان سقف و گچ کاری هایش که شب های مدیدی را به تماشایشان گذارنده بودم درحالی که چشمانم تا میدید و نفس کشیدن گویی وحشتناک ترین عمل ممکن است.
چشمانم گشوده شد و دوباره کنارم عروسک های خرسیم را یافتم که دیگر حتی آنها هم مرا به آغوش نمیگرفتند و ناگهان به یاد آوردم که من دیگر ۱۱ ساله نیستم و مدت خیلی زیادی میگذرد از زمانی که یازده ساله بودم... و گمانم گاهی نیاز دارم به خودم یادآوری کنم که دیگر در شرف بزرگسالی قرار دارم، گمانم برخی شب ها میآید و من باز هم همان دختر یازده ساله ام همان دختر پانزده ساله و آیت کالبد تو خالی که حال اسیرش شدم سخت به آن شخصیت و هویتی که زمانی بهش آغشته بودم خسران میخورد، حسرتش را میکشد... با نگاهی خشمگین تماشا میکند تمام آن خاطراتی را که برای آخرین بار همسفر پیتر پن شدم.
گمانم آخرین باری را که به سیدی فروشی رفتم دیگر به یاد ندارم، آخرین باری که دست به باربیها زدم. همان آهنگ به خصوص را گوش دادم. و گمانم آخرین باری که خودم بودم و بی دغدغه و تنفر را نیز به یاد نمیارم.
آن تنفر همیشه بخشی از من را تشکیل میداد از همان روز اول مدرسه از همه آن دفعات اول.
نمیدانم نمیدانم و نمیدانم
نمیدانم، نمیدانم... خیلی چیزها را... راجب آن دخترک نمک نشناس در آینه، دربارهی آن کتاب خوابیده بر طاقچه... دربارهی دایناسورها و سنگ ها...دربارهی گذشته... دربارهی تمام آن مکان های نرفته، شهرهای ندیده، کتاب های نخوانده و فیلم های ندیده. چیز های زیادی نمیدانم و این همه چیز را بدتر میکند زیرا به نظر میرسد همه تا حدی میدانند دارند چیکار میکنند ولی من فقط پیش میرم گویی به زدهام در یک بازه زمانی خاص و زمان برای همه در گذر است الا خود من.
من نه زمان را احساس میکنم، نه خودم را نه، نه آسمان و نه فشار لطیف کلید های پیانو زیر انگشتانم. من هیچ چیز را حس نمیکنم. و مدتی قابل توجهی میشود که هیچ چیز را احساس نمیکنم