Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

دیگر کسی او را ندید

کنار آن پنجره به‌خصوص نشست. کنار آن پنجره با پرده های توری و شیشه های نسبتا چرب، همان که شمع نیمه‌جان از شامگاه تا گرگ و میش پشتش با پروانه ها زمزمه می‌کرد. سیگاری بیرون کشید و با همان شما نیمه جان افروختش. دودی ملایم به آسمان دوید و چهره درختان درهم رفت ولی او تظاهر کرد متوجه اخم و تخم شفافشان نشده است، دل و دماغی نداشت که بخواهد صرف گلایه های درختان کند.

او هرگاه جای دیگری برای رفتن نداشت پشت آن پنجره می‌نشست. گاهی چند ثانیه،چند دقیقه. پیش آمده بود سر زدنش به چند ساعت بکشد ولی همیشه خدا آن پنجره و افکارش راهی پیدا می‌کردند تا او را به بیرون از آنجا هدایت کنند. دوباره دلیلی پیش پایش بگذارند که حداقل او اینطور تصور کند آن بیرون هنوز جایی برایش وجود دارد، صندلی که در انتظارش خاک بخورد، کسی که هنوز ملاقاتش نکرده است، آهنگی که هنوز نشنیده است و کتاب هایی که احتمالا نامی ازشان نشنیده است. آن روز با غمی عجیب سنگین کنار پنجره نشست. سرش را به شیشه سرد چسباند و با چشمانش در لا به بای شبنم ها به دنبال معنای زندگی گشت. بدجور دلش میخواست فرار کند. او همیشه دلش میخواست فرار کند فقط انتخاب میکرد این کارا نکند. شاید چون ممکن نبود، شاید چون میترسید. اما شب گذشته طوری گذشت که ترجیح میداد همه چیز را رها کند، به سرنوشت اعتقاد داشته باشد و به سوی چیزی جدید تر گام بردارد، یا صرفا خودش را از پلی پرتاب کند پایین. آیا دلیلی داشت که بماند؟ در آن خانه، در آن شخصیت یا در آن پیکر؟ میراثی داشت که به جا بگذارد؟ فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد و هر سری به بن بست رسید، دیوار آجری، بلند قامت و سرخابی. شمع می‌گفت باید دیوار را بشکنی، درخت می‌گفت ازش بالا برو و پرده نوازشش میکرد. خودش ترجیح میداد راهش را برگردد، از دیوار تا حد امکان فاصله بگیرد. چیز جدیدی بسازد یا یه چیز جدیدی تبدیل شود. مطمئن نبود چی؟ اما این نیاز برای تغییر و نو شدن درش بیداد میکرد و او چاره ای نمی‌دید جز ساخت یک جاده زرد رنگ یا همان جا خوابیدن. ایده دوم بیشتر به چشمش ایده آل می‌آمد. خواب را غریبانه طلب میکرد اما در عوض بلند شد سیگارش را در جاسیگاری کهنه رها کرد و رفت. دیگر کسی او را ندید.

Moony
دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳
10:40
درحال بارگذاری..

یکی از هدر رفتگان

تسلیم شدن چیز راحتی بود. او اینطور گمان نمی‌کرد. آن را عملی ننگ میشمرد و کاری به اثبات بی‌عرضگی. اما در آن هنر هم می‌شد یافت. او تسلیم را آنقدر بزرگ و هیولاپیکر در ذهنش کشیده بود که این حقیقت را لابه‌لای کابوس هایش از یاد برد. این حقیقت که رها کردن را نمی‌بایست به تسلیم شدن شبیه کرد. بعضی از روز ها. هنگام آسمان رسیدن زمین تو گزینه‌ای نداری جز تسلیم شدن و بس. چندین روز گوشه نشینی، چندین روز زل زدن به دیوار و شنیدن سرزنش های خود برترینت و سپس دوباره آغاز. او بلد نبود کی باید دست از تلاش برای این و آن بر دارد. او اشک مداوم را بهایی می‌دانست برای رسیدن به خود برترش. به آنها. ولی برخی اوقات آدم ها نمیخواهند که نجات پیدا کنند. تو چطور میتوانی کسی را نجات بدهی که از باختن لذت میبرد؟ از گوشه‌ای رها شدن. از خواندن همان کتاب همیشگی؟ چطور میتوانی کسی را از باتلاق بکشی بیرون که با لبخند از پایین تماشایت میکند درحالی که دارد ذوب میشود و به هیچ میماند؟

او با وجود تمام آن نشانه ها باز هم دست انداخت تا بلکه بتواند فرد شاد غرق شده در باتلاق را بیرون بکشد و در نهایت خودش را یافت در کنار او در عمق چرا هاو چیشد ها در حال کشیدن آخرین نفس هایش کنار کسی که واقعا برایش اهمیت نداشت دیگر فردایی وجود ندارد

Moony
جمعه بیست و یکم دی ۱۴۰۳
14:26
درحال بارگذاری..

تراژدی

او در خودش چیزی داشت که معمولا مردم متوجه‌اش نمی‌شدند. آن هم آن بود که او به شیوه‌‌ای غریب، واقعا می‌خواست یک تراژدی باشد.

Moony
سه شنبه هجدهم دی ۱۴۰۳
15:48
درحال بارگذاری..

دیروزها

در این چند وقت قلمم به سختی بر کاغذ می‌نشست. به سختی لب به سخن می‌گشود و به سختی قادر بود چند کلمه را کنار هم بچیند تا معنایی درست و مطابق به آنچه در ذهن داشت ارائه دهد.

این چند وقت شرایط دقیقا آنطور بود که نمی‌خواست. شرمنده، غمگین، در تکاپو رسیدن به لحظات و زمانی که بی توجه گذر میکردند.

آسمان و زمین در نبرد. رویاهای بهم ریخته و تصوراتی مبهم آمیخته از آینده و گذشته. درست نمی‌دانست چه خبر است فقط عطشی غیرقابل تحمل را از درون حس میکرد. عطشی برای فریاد، برای دویدن، برای پرشی به یادماندنی.

میدانید؟ روزها را با گیجی و تلاشی توان‌سوز می‌گذراند به صورت دردناکی دیگر فرار از واقعیت آرامش نمی‌آفرید.دیگر صرف وقت با چیز های کوچک زیبا کافی نبود... قلمش خشک و چشمانش تر. گلویش زخمی و ذهنش کبود. زمانه با نهایت بی‌تفاوتی پوزخندزنان تماشایش میکرد، عداد را بالا پایین می‌آورد، باران و برف میزد، لبخند ها را در پس گذشته به یادگار می‌گذاشت. که چه؟ که اندکی بیشتر سوز سرد و چندش‌ناک عذاب را بچشد. و او با کمال خونسردی و مزاح در برابر زمانه سکوت میکرد. و تنها برای لحظه‌ای عمیقاً ترسناک او می‌ماند و دنیایی که هرگز در دور ترین کابوس هایش هم چنین تصور نمیکرد. دیگر نه به دنبال تغییر بود. نه فرار و نه آرامش... بیشتر قصد داشت گوشه‌ای بیخیال کز کند تا فردا شود و فردا شود و فردا شود. درحالی که ذهنش همیشه در دیروز ها میماند و میماند و میماند.

Moony
دوشنبه دهم دی ۱۴۰۳
17:59
درحال بارگذاری..

شاید آدما واقعا لیاقتش رو نداشته باشن

Moony
پنجشنبه ششم دی ۱۴۰۳
0:4
درحال بارگذاری..