Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

زوال

کلاس آغشته بود به زوال...زوال و زوال و زوال

شیشه‌های چرب، پرده‌ی کهنه، صندلی‌های عتیقه و پوشیده شده از ناسزا...مغزهای منجد، دهان‌های بی‌چفت. مجموعه‌ای از هرآنچه که ازشان بیزارم.

دبیران... رویاپردازان دیروز و زالو‌های امروز.

قلمی که در مابین همین راهروها به خشکی گرایید... چه تلف شدن آسوده‌ای.چه سکوتی... سکوتی مرگ‌بار. تماشایشان یک شکنجه‌ی آهسته بود. زبانشان عنان گسیخته بی‌هیچ سلیقه‌موسیقی آراسته نشده به هیچ تفریح و سرگرمی قابل توجهی. به شدت سطحی.

و جالب آنجاست که شخص خودم فردی به شدت سطحی‌ام اما سرگرمی دارم. از نعمت علاقه و شخصیتی فرای درس و پسر‌ها برخوردارم و آنها رو نگاه یا درحد مرگ خودشان را با کتاب‌های درسی محاصره کردند و یا حرفی جز پسران به زبانشان نمی‌نشیند.

از هر نفرشان متنفرم.

در آن کلاس یک هافلپاف مرد.

یک پیانیست. یک نویسنده. یک هنرمند.

خدا می‌داند چندتا مثل من آنجا مردند...

معامله‌ای بین من و شیطان برای رسیدن به هیچ. پوچی و سکوت محض!

Moony
سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴
23:0
درحال بارگذاری..