خشمگین و غمگین
روزم چطور بود؟ سوال جالبیست. چطور میتوانم روزم را توصیف کنم؟ سودمند؟ گمان نکنم، زیانبار؟ توصیفی تکراری و حالتی مرسوم است. فکر کنم به هیچ وجه بتوانم در قید یک کلمه تمام حالات و تصورات امروزم را به نمایش بگزارم. پس بزارید با یک جمله شروع کنم : به مدت ده دقیقه به آینه نگاه میکردم و بالا میاوردم. زمانی بود عجب شیرین. نه رازی، نه فریبی. مطمئن نبودم کدام رقت انگیز تر بود من یا آن کسی جلوی آینه سعی میکرد شبیهم باشد؟ تمام کار هایم را جمع کردم. درس هایم را به گوشه ای از ذهنم فرستادم که سرجمع تا فردا سرافکنده نشوم و طوری پیانو نواختم گویی ثانیه ای مانده به قیامت. امروز برخلاف معمول دوباره با خدا حرف زدم. برایم جالب بود بدانم هنوز مرا به یاد دارد یا نه. خودم که نمیخواستم به یاد داشته باشم ولی او اهل فراموشی نیست. غرغر کردم، تشکر کردم، اشک ریختم از یه جایی به بعد اطمینان نداشتم با خودم حرف میزنم یا او یا شاید هم کپک گوشه اتاق که انعکاسی واضح از من است. از بشر. از ما. با دلخوری خودم را جمع کردم و با پتویی نازک خودم را پوشاندم. سپرش کردم. دربرابر خودم و جهان. بیشتر خودم. گاهی بیم از خودم مرا طوری فلج میکند که خدا میداند. به کسی بدل شوی که عمری آن را حقیر و نابخشودنی میشمردی. فرومایهای دیگر.
مایستر آبرام چیکار باید کنم؟ تو به من بگو. تو بگو که تا کنون انسان های واقعی، افرادی که آن بیرون تجمع کردهاند به دادم نرسیده اند. چطور است تو به من بگویی؟ تو یکی دیگر از اهل خیال؟
به من بگویی آیا پایان خوشی خواهد بود؟ آیا اصلا پایانی هست با صرفا مرگ میاید؟ مایستر آبرام آدما سنگیاند، مرا میترسانند. حتی او که در آینه است. بغض گلویم را سوزاند. ترس روده ام را گره زد. شک روانم را درید. چه کنم مایستر آبرام؟ از خشمگین بودن به تنگ آمدهام و اگر خشمگین و غمگین نباشم پس کیستم؟