در دو روز گذشته لحظه های جالبی را از سر گذراندم.
پشیمانی ( نه چندان جدید)
غم
شادی
عطش
هیجان
تمسخر
سوگواری
اندوه
دوست داشتن و دوست داشته شدن
ابتدا از امتحان برگشتم و شکستی دیگر را تجربه کردم ولی تظاهر کردم که اینطور نیست، تظاهر کردم موجودی کوته بین و تنبل نیستم. درست طبق معمول. شاید این شما را یاد بازنده ها بیاندازد اما خب حداقل باعث شد دوباره گریه نکنم و این خودش نکته مثبتی طلقی میشود. پس از آن خودم را در خانه انداختم، به هیچی مشغول شدم و خوابیدم. خواب و خواب و خواب، عجب جادویی است این پدیده غیر قابل رویت. و آخر شب را با تماشای پسر زیبا به اتمام رساندم. گریه نکردم. میخواستم اما چون مادرم همنشینم بود ترجیح دادم گریه نکنم. ترجیح دادم واکنشی نشان ندهم. ترجیح دادم به اندک تشابهی که میانمان بود توجه نکنم. و نکردم. صبح باید میرفتم کافه. آماده شدم احساس خوبی پیدا کردم. احساس کردم زیباام. احساس کردم باید از خودم عکس بگیرم اما این کار را نیز نکردم. با آنکه به او قول داده بودم از خودم برایش عکسی بفرستم...عجیب بود این دفعه حرف های نامحسوس و ترسناکش راجب اینکه چقدر بدفرم و زشتم دلم را نشکست. نمیدانم... سپس شاخدار را به جمع افزودم و سه تایی عازم انجا شدیم. جای جالبی است... فضای قشنگی دارد حتی اندکی رویایی... در کمال تعجب مرا شاد میکند اگرچه آدم های نه چندان هیجان انگیز و قابل توجهی در آنجا جمع میشوند. نه همیشه... بعضی وقت ها. سپس بعد از آنکه دهنمان از حرف زدن راجب چیز های مختلف خسته کردیم راهی شهر شدیم. راهی دریا. من شخصا دختر دریا نیستم. اما هر از چند گاهی وقتی مغز و دلم در هم و فشرده است ترجیح میدهم به آنجا برم. گوشه ای لم بدم و دستانم را بالشتی برای سرم کنم، و گوش بدم. به خودم، به آب، به سکوت، به بوی نمک و حس کثافت بودن اطرافم. حس آن نسیم.
آرامم میکند. امروز یکی از آن روز ها نبود. ولی خوش گذشت. با آدم های قدم زدم که جزو معدود افرادی هستن که مرا تحمل میکنند.
در حقیقت مرا به تعجب وا میدارد که چطور اما خب راهی پیدا کردند که موفق شدند و ازشان ممنونم
شاید عجیب باشد اما در پس این بعدازظهر معمولی ناگهان عطشی اکید را در راستا خلاص کردن خویش در سرم یافتم... و آن عطش در چند ساعت اخیر حتی ثانیهای مرا به حال خود رها نکرد.
اما آگاهید و آگاهم که چیز جدیدی نیست پس پرسش اساسی برایم این است که چرا؟ چرا کنون در شرف رسیدن به آن عطش والا هیچ گامی برنداشتهام؟ با قلقلک این سوال در پس سرم فنجان چای ام را با همان لباس های بیرونم لبریز کردم. و با سنگینی آن تفکر مشمئز بر دوشم روی همان مبل همیشگیم نشستم. گوشیم را از جیبم بیرون کشیدم و درحالی که به بالا و پایین کردنش مشغول میشدم از حجم چایم اندک اندک میکاستم. حقیقتا فقط تصاویر را رد میکردم... نوشته ها را پس میزدم و این روند میتوانست تا ابد ادامه یابد. شاید نگاهم از کلمات میگذشت اما خب... واقعا معنایشان را نمیفهمیدم. چشمانم در حال مطالعه بودند و ذهنم در حال مشغول کردن خودش به چیز های که واقعا اهمیت داشتند گاهی حتی به ضمیر ناخودآگاهم.
و در همین بالا و پایین کردن ها بود که این تصور به ذهنم آمد که شاید عدم اقدامم برای فرار یا به بیانی دیگر چیز های کوچک دوست داشتنی بودند و این حس خاری که با خود داشت... اینکه هیچ خوش ندارم اینطور آشوب بدن بی روحم را بشورند. رقت انگیز و سرشار از گناهان خاموش.
تصورش هم انزجارم را برمیانگیزد. اینکه اینطور ناچیز و بی چیز
و شایدم مادرم.
من شخصی نیستم که این چنین و اینطور به همچین عمل مریضی فکر کنم اما امروز غریبانه ذهنم درگیر بود.
همین روز ها است که یک خرگوش گنده برایم تعیین و تکلیف کند.
پ.ن : اگر به اینجای این متن چرت رسیده اید خوشحال میشم اگر منظورم را از جمله آخر فهمیدهاید باهم در میان بگذارید.