Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

پیتر، من و او

بعضی مواقع خیلی حرف میزنم، کلمات را زنجیر میکنم پشت هم و اطرافیانم را با آن اسیر میکنم، گیجشان میکنم، آزارشان میدهم، بیشتر از همه حوصله‌اشان را سر میبرم. در برخی مواقع دیگر کاملا وارونه‌ام، عجیب و ساکت، نمیدانم چه بگویم، چطور نشان دهم که برایم اهمیت دارد، چطور به پیرامونم بفهمانم که گوش میدهم، پس همه چیز را به گنجه حافظه‌ام‌ میسپرم و در همانجا حفظش میکنم. هیچ ایده‌ای ندارم که چطور میتوانم این چنین باشم، همیشه منفور.

امروز سعی کردم به پیتر گوش دهم، واقعا تلاش کردم، پیتر شاد شد. می‌توانستم غرورش را ببینم که چطور به "او" نگاه میکرد، از چشمانش می‌خواندم که زیر لب برای خودش زمزمه میکرد: « دیدی تونستم او را اندکی درمان کنم؟» پوزخندش مهار نشدنی بود... از سوی دیگر آن پوزخند مرا در هم شکست... پیتر میدانست درمان پذیر نیست این چنین بازنده بودن. این چنین خوگیری با گناهانی منزجرکننده

میدانید ما تظاهر میکنیم و تظاهر میکنیم و بعد به آن بدل می‌شویم از این رو باید جدا مراقب باشیم به چه تظاهر میکنیم... در غیر آن صورت موجودی وقیح همانند من آویزانتان می‌شود... و باور کنید رها شدن از آن هیچ راحت نیست.

و در انتهای امروز پیتر دوباره ناامید شد. می‌خواست اشک بریزد مرا گوشه‌ای خفت کند و تا جا دارد بهم سیلی بزند. از سوی دیگر او خوشحال بود چون حداقل جلو روی پیتر کم نیاورده بود اما من؟ خب شرمنده‌...

Moony
جمعه شانزدهم خرداد ۱۴۰۴
21:35
درحال بارگذاری..

آنها نیز کافی نبودند

حتی او هم نتوانست قطعه های درهم ریخته‌ام را از روی تخت بردارد و بهم بچسباند. حتی او هم نتوانست. پیتر هم نتوانست، آن کش لعنتی هم نتوانست. حتی مادرم هم نتوانست.

آن شب راک انگلیسی هم ذره ای مرا بهتر نکرد، نه آن سریال احمقانه. نه گفت و گو با بی‌گمان. نه هیچ چیز. حتی به مراتب مرا بیشتر غمگین کرد. بیشتر دلزده. مضحک. جاهل.

آن شب با زخم آرام نوستالژیا آغاز شد. می‌سوخت و درد میکرد منم در سکوت به نمایشی که جلوی چشمانم بازپخش میشد بی توجهی میکردم و طبق معمول. سپس که اندکی ضعف آن لحظه آرام گرفت بازگشتم به همان روال هر روز. روال هر شب. روالی که در طول روز رخ میداد و‌جز من و پیتر و او کسی قادر نبودن بشنود یا حتی بدتر کسی ببیند.

آن شب جیغ میزدم ولی مطمئن نبودم چرا. پیتر میدانست. او می‌دانست. اما خب دیگر حدی داشت. من خیلی وقت بود به حرفشان گوش نمی‌کردم پس آنها نیز از یک چهارشنبه معمولی که درست یادم نمیاد کی بود دست از گوش کردن به من برداشتند. دست از تلاش برای چیدن قطعات بهم ریخته و داغون من برداشتند، شیشه خورده ها و شکستگی ها. من را با سریال ها و کتاب هایم تنها گذاشتند و از یک چهارشنبه معمولی دیگر. آنها نیز کافی نبودند.

مشکل آنجا شدت میافت و اعماقم را به سخره می‌گرفت که حتی خرس های عروسکیم هم حاضر نبودند مرا در آغوش بگیرند

Moony
جمعه شانزدهم خرداد ۱۴۰۴
2:12
درحال بارگذاری..

امان

فکر کنم هرگز چیزی نبودم‌.

Moony
پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۴
5:35
درحال بارگذاری..

لی

گفته بودم از پایان ها متنفرم. گفته بودم باعث میشوند پوچ باشم، زمان را ذره ذره احساس کنم، گفته بودم پایان ها اشک مرا جاری میکنند. گفته بودم.

حال او رفت. لی من. در اندک مدتی ناگهان پدیدار میشود و مرا غرق از شادی میکند و بعد میرود. ای کاشک می‌توانستم همان را در بطری حبس کنم و اجازه ندهم تمام شود. فکر کنم طوری پیش او هستم که پیش هیچکس دیگری نیستم گمانم بخاطر مدت زمان طولانی ای است که از هم شناخت داریم تقریبا تمام زندگیمان هم را می‌شناختیم و همیشه بهترین دوست هم بودیم. خوشحالم که دوباره دارمش. قدردانم. میتوانم با او به جملاتم طور دیگری فکر نکنم. نترسم، حتی اگر قبولشان نکند، مخالفشان باشد یا عاشقشان

Moony
پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۴
5:23
درحال بارگذاری..

هکتور اولین نفر از گنگ/ گروه بود که مرد

تمام روز صدای کهنه و عمیق موریسی در سرم مدام و مدام بازپخش میشد. دوباره و دوباره و دوباره... آنقدر که از یک کجایی حس میکردم کلمات دارند معنای خود را از دست میدهند. از یک جایی حس کردم دیگر آهنگ را گوش نمیدهم، برایم دارد تبدیل به بتی میشود غیرقابل پرستش و چیزی غریب که تنها می‌توانستم با عواطف بی‌ثباتم احساسش کنم

منظورم این است دوای درد و رنج یک زن چیست جز راک انگلیسی؟

وای امان از صدای آن مرد. امان از گیتاری که جان مار مینوازد. امان از برایان می. امان از کوبین و جان لنون. چطور میتوانند این طور.... رویایی و آرمانی در آدم رخنه کنند؟ اینطور به یادماندنی. عجیب قادرند درد و رنج را دوبرابر و سپس اندک اندک ازش بکاهد؟

فکر نمیکنم جادویشان در کلمات بگنجد فقط نگاه است و زبان بدن که می‌تواند در آن لحظه بینهایت نمایشگر لذت و غم و شادی ابدی باشد که در آنها و در ما طی این همه سال مدام و مدام ایجاد می‌شود.

میوز و رادیوهد. الیوت اسمیت و جف باکلی. هیم و فیونا اپل. بلور و اواسیس. ممنونم شاید اندک چیزی باشد که بتوانم نسبت به آنها بگویم. شاید هم دارم زیادی واکنش نشان میدهم .... نمیدانم آنها جدا برایم جادویی هستند.

میدانید من امروز دوباره دختر خوبی نبودم، امروز من دوباره خواهر خوبی هم نبودم اما در تمام آن لحظات ضعف با تشکر از اشکی که دیشب در هنگامه‌ی فریادم زمان نوشتن خروج یافت توانستم به موریسی گوش دهم و این بار او از همیشه کافی تر بود.

سلیقه موسیقی افتضاحی دارم اما هرچه که هست خودم دوستش دارم و من را حداقل بهبود می‌بخشد.

آن قسمت از آهنگ که از سرم بیرون نمی‌رود دقیقا اسم آن قطعه نیز هست که میگوید :

First of the gang with the gun in his hand, and first to do time, first of the gang to die. oh my. Hector was the first of the gang with the gun in his hand, and the first to do time. First of the gang to die... Oh my.

حالا هم درس نخواندم پس میرم که تن لش خوک شکلم را جمع کنم که این وضعیت برای من زندگی نمی‌سازد

Moony
شنبه دهم خرداد ۱۴۰۴
0:36
درحال بارگذاری..

عطشی اکید

در دو روز گذشته لحظه های جالبی را از سر گذراندم.

پشیمانی ( نه چندان جدید)

غم

شادی

عطش

هیجان

تمسخر

سوگواری

اندوه

دوست داشتن و دوست داشته شدن

ابتدا از امتحان برگشتم و شکستی دیگر را تجربه کردم ولی تظاهر کردم که اینطور نیست، تظاهر کردم موجودی کوته بین و تنبل نیستم. درست طبق معمول. شاید این شما را یاد بازنده ها بی‌اندازد اما خب حداقل باعث شد دوباره گریه نکنم و این خودش نکته مثبتی طلقی میشود. پس از آن خودم را در خانه انداختم، به هیچی مشغول شدم و خوابیدم.‌ خواب و خواب و خواب، عجب جادویی است این پدیده غیر قابل رویت. و آخر شب را با تماشای پسر زیبا به اتمام رساندم. گریه نکردم. میخواستم اما چون مادرم همنشینم بود ترجیح دادم گریه نکنم. ترجیح دادم واکنشی نشان ندهم. ترجیح دادم به اندک تشابهی که میانمان بود توجه نکنم. و نکردم. صبح باید میرفتم کافه. آماده شدم احساس خوبی پیدا کردم. احساس کردم زیباام. احساس کردم باید از خودم عکس بگیرم اما این کار را نیز نکردم. با آنکه به او قول داده بودم از خودم برایش عکسی بفرستم...عجیب بود این دفعه حرف های نامحسوس و ترسناکش راجب اینکه چقدر بدفرم و زشتم دلم را نشکست. نمیدانم... سپس شاخدار را به جمع افزودم و سه تایی عازم انجا شدیم. جای جالبی است... فضای قشنگی دارد حتی اندکی رویایی... در کمال تعجب مرا شاد میکند اگرچه آدم های نه چندان هیجان انگیز و قابل توجهی در آنجا جمع میشوند. نه همیشه... بعضی وقت ها. سپس بعد از آنکه دهنمان از حرف زدن راجب چیز های مختلف خسته کردیم راهی شهر شدیم. راهی دریا. من شخصا دختر دریا نیستم. اما هر از چند گاهی وقتی مغز و دلم در هم و فشرده است ترجیح میدهم به آنجا برم. گوشه ای لم بدم و دستانم را بالشتی برای سرم کنم، و گوش بدم. به خودم، به آب، به سکوت، به بوی نمک و حس کثافت بودن اطرافم. حس آن نسیم.

آرامم میکند. امروز یکی از آن روز ها نبود. ولی خوش گذشت. با آدم های قدم زدم که جزو معدود افرادی هستن که مرا تحمل میکنند.

در حقیقت مرا به تعجب وا میدارد که چطور اما خب راهی پیدا کردند که موفق شدند و ازشان ممنونم

شاید عجیب باشد اما در پس این بعدازظهر معمولی ناگهان عطشی اکید را در راستا خلاص کردن خویش در سرم یافتم... و آن عطش در چند ساعت اخیر حتی ثانیه‌ای مرا به حال خود رها نکرد.

اما آگاهید و آگاهم که چیز جدیدی نیست پس پرسش اساسی برایم این است که چرا؟ چرا کنون در شرف رسیدن به آن عطش والا هیچ گامی برنداشته‌ام؟ با قلقلک این سوال در پس سرم فنجان چای ام را با همان لباس های بیرونم لبریز کردم. و با سنگینی آن تفکر مشمئز بر دوشم روی همان مبل همیشگیم نشستم. گوشیم را از جیبم بیرون کشیدم و درحالی که به بالا و پایین کردنش مشغول میشدم از حجم چایم اندک اندک میکاستم. حقیقتا فقط تصاویر را رد میکردم... نوشته ها را پس میزدم و این روند می‌توانست تا ابد ادامه یابد. شاید نگاهم از کلمات می‌گذشت اما خب... واقعا معنایشان را نمی‌فهمیدم. چشمانم در حال مطالعه بودند و ذهنم در حال مشغول کردن خودش به چیز های که واقعا اهمیت داشتند گاهی حتی به ضمیر ناخودآگاهم.

و در همین بالا و پایین کردن ها بود که این تصور به ذهنم آمد که شاید عدم اقدامم برای فرار یا به بیانی دیگر چیز های کوچک دوست داشتنی بودند و این حس خاری که با خود داشت... اینکه هیچ خوش ندارم اینطور آشوب بدن بی روحم را بشورند. رقت انگیز و سرشار از گناهان خاموش.

تصورش هم انزجارم را برمی‌انگیزد. اینکه اینطور ناچیز و بی چیز

و شایدم مادرم.

من شخصی نیستم که این چنین و اینطور به همچین عمل مریضی فکر کنم اما امروز غریبانه ذهنم درگیر بود.

همین روز ها است که یک خرگوش گنده برایم تعیین و تکلیف کند.

پ.ن : اگر به اینجای این متن چرت رسیده اید خوشحال میشم اگر منظورم را از جمله آخر فهمیده‌اید باهم در میان بگذارید.

Moony
جمعه نهم خرداد ۱۴۰۴
2:0
درحال بارگذاری..

او یک روز

گاهی فراموش میکنم من همان دختر بچه‌ای هستم که حالا فقط عکسش در آلبوم های قدیمی یافت میشود، در سیدی هایی کهنه و در کیف پول مادربزرگ. میدانید او گمانم جایی ما بین ۱۱ تا ۱۲ سالگیم کشته شد، بدتر گمانم ناپدید شد، ناگهان از میان رفت و من به وجود آمدم. فکر نمیکنم اگر حالا مرا ببیند چی فکر میکند؟ دلم می‌خواست اگر شانس ملاقاتم را داشت با خودش بگوید لعنتی او واقعا زیباست... احتمالا اینطور نشود. زیرا چنان شرم آور و ننگین شده ام که حد ندارد. دوست داشتم بهش بگویم متاسفم.

میدونید من فردی نیستم که عموما از بابت دوستانم احساس تنهایی بکنم، سه دوست صمیمی دارم و واقعا برایشان ارزش قائلم و صمیمانه دوستشان دارم ولی گاهی وقتی به خودم می اندیشم اولین چیزی که ذهنم را به خودش درگیر می‌کند این است که این افراد چطور می‌توانند مرا کنارشان تحمل کنند بی آنکه اندکی انزجار به درونشان رخنه کند. شاید میکنند. مطمئن نیستم

Moony
دوشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۴
20:44
درحال بارگذاری..

تیره

یک خوک، زینت شده به رژ لب تیره رنگ.

Moony
جمعه دوم خرداد ۱۴۰۴
22:26
درحال بارگذاری..