Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

زمان

گمانم دیگر مفهوم زمان در سرم و نه در زندگی نه در حال واقعیت داشته باشد، یا حتی در جریان. میتوانم قسم بخورم دقایقی پیش بود که عقربه بر دوازده افتاد و حال یک است و بعد رویم را در جستجوی زمان به سوی ساعت برمی‌گردانم و او‌ آنجا است بر دیوار و ساعت دو را نشان میدهد

Moony
سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۴
1:2
درحال بارگذاری..

انباری

گمانم از دیگر عادات مضری که بهشان دچارم میتوانم به یک فقره دیگر نیز اشاره کنم آن هم به یاد داشتن همگان است. از گذرا ترین شخص زندگیم تا آن که مدت مدیدی ماند و ناگهان لا به لای صفحاتم محو گشت یا حتی آن عزیزی است که ثانیه‌ای مرا در این بلبشو روزگار رها نکرد.

به یادشان میفتم گهگداری روزها و شب ها. اندیشه ام به این سو می‌رود که حال کجان؟ خوبند ؟ من در خاطرنشان هنوز سوسو میزنم یا خیر؟ خاطرم به باریکه‌ای می‌رود که در آن من و آنها در یک صفحه به سر می‌بردیم. تماس ها و پیام ها و یا آن بازدید های کوتاه در مدرسه... آن مهمانی ناگهانی یا در مسافرتی پیش و پا افتاده، دوستی نوساخته در پارک... به آنها فکر میکنم حتی انهایی که چنگ هایی روی قلبم روی ذهنم به جا گذاشتند. نه غمی در این فکر های بی شاخ و دم موج میزند و نه دلتنگی صرفا آنها را به یاد دارم تک تکشان را. آدم هایی که بودند و آدمی که بودم روز هایی که درش دخالت داشتند و حال روز هایی که درش حتی نیمچه حضورشان فراتر از ذهنم گسترش نمیابد.

حالا کی هستند؟ کجا و چرا؟

گاهی حتی متعحب میشوم وقتی نگاه و ذهنم سر به گذشته میزنند من و آنها قرار هایی داشتیم برای آینده برای خودمان و حال چیزی نیستم جز غباری از گذشته که بر تاقچه‌ کتاب های زندگیمان نشسته است. همان‌قدر جزئی همان‌قدر بی تاثیر. اگرچه برخی از آنها خودشان کتاب اند در قفسه من اما شاید تا چند سال دیگر آنها را تلنبار کنم در جعبه ای و رهایشان کنم در انباری تا جا برای دیگر غبار و کتاب ها باز شود.

اما حتی با دستمال کشیدن غبار ها و انداختن کتاب ها بر انباری گمان نکنم آنها از خاطرم بروند.

Moony
سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۴
0:46
درحال بارگذاری..

ممکن است

شاید واقعا آدم بدی باشم

Moony
شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۴
4:40
درحال بارگذاری..

...

چه مخلوق ناامید و رقت انگیزی

Moony
دوشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۴
11:42
درحال بارگذاری..

سفری کوتاه

تا حالا هرگز چنین احساس ناکافی بودنی را در طی چند شبانه روز به صورت پیاپی احساس نکرده بودم و این حقیقتا مستقیم به پیرامونم‌ بر نمی‌گردد صرفا شامل حال خودم میشود

Moony
چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۴
16:38
درحال بارگذاری..

واضح

و حال دوباره بر تختم خود را رها کرده‌ام. و دوباره همان مباحث تکراری فکر میکنم که سه سال پیاپی فکرم مشغولشان کرده‌ام و میبایست اذعان کنم سه سال زمان مدیدی است، زمانی بس طولانی و دراز که آن را همانند سه روز بی ارزش سپری کردم. و حتی بیشتر از این شرمگینم که هیچ اقدامی به تغییر مسیرم اعمال نکرده‌ام حتی دیگر قصد ندارم بیان کنم به چه چیز های ذهن احمقم سرک کشیده است چون بسی واضح است

Moony
شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۴
0:58
درحال بارگذاری..

ناگهانی

خلاصه بگم، ازت متنفرم

Moony
پنجشنبه ششم شهریور ۱۴۰۴
23:16
درحال بارگذاری..

دوباره

من روز خیلی خوبی داشتم، پر از نقش و نگار و چیز های زیبا، به یاد ماندنی در این راستای کم حافظه... و حال دوباره غمگینم

Moony
یکشنبه دوم شهریور ۱۴۰۴
2:27
درحال بارگذاری..