Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

سخنی کوتاه

از BED متنفرم :)

Moony
پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳
2:42
درحال بارگذاری..

عینک جدید

من واقعا به یک عینک جدید نیاز دارم، یه عینک خوشگل تر با شماره چشم پایین تر، شیشه های بزرگتر و فلزی مرغوب تر. عینکی که دستم را بگیرد تا به چیز ها بهتر نگاه کنم...زاویه دید جدیدی بهم هدیه دهد. تا آن واقعه های شوم را واضح تر ببینم، لبخند درختان، نقشه ها و راز هایی که در صندوقچه های چوبی محفوظ اند. کمک کند علاوه بر دیدن بشنوم. از نگاه چمنی آن دختر کوچک و از چشم های قضاوتگر عسلی رنگ آن پسرک تنها. از دریچه وجود وارد شوم و بشنوم هر آنچه که باید را، هر آنچه که بی توجه شنیده نمیشود، بی دقت، بی اهمیت. عینکی که هرگز درش نیاورم که اگر روزی خدا به دور آن از چشمش افتاد دیگر باز نخواهد گشت و رنگ را هم با خود خواهد برد. مرا تنها میگذارد ما بین هیچ و خاکستر. داستان های پریان یک شبه بدل میشوند به کابوس های بی‌معنا، کاش آن عینک زشتی ها را هم نشان دهد که دلم یه تئاتر کودکانه نمیخواهد، یک نمایش ظاهری پر از هیچی و همه چیز. من نمیخوام با عینک به دنیای خاکستری هم بازگردم فقط قصدم این است وقتی آن را بر چشم میگذارم رنگ سیاه هم از گوشه و کنار بگذارد، جایی گودالی سیاه یافت شود، جایی سبزی لجن و استفراغ که جهالت محض است تکیه به روشنی آبی و زرد آفتابی. غروب واجب است، سرمه بر زیر چشمان ماه لازم است و بی آن ارزششان به قطع کاسته می‌شود و من میمانم و تصوری مات که روز به روز به خاکستری تغییر رنگ میدهد و باور کنید من قرار نیست به نقطه اول بازگردم اگر چنین باشد.

دلم پر رنگی باران و آرامش کاه را میخواهد. سفیدی ابر های پنبه پنبه و سرخی زاده‌ی خجل و پاکی. آن عینک را پیدا کنید و به عنوان کادوی تولدم به من بدهید. من را از شر این لنز های خاکستری رها کنید که چیز جز یاس کامل و بدبینی جمعی نمی‌بینم. بدبینی که حتی منشأ اش ترس نیست، فقط بی اهمیتی بی منتها

Moony
دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳
19:44
درحال بارگذاری..

همیشگی

سه دسامبر اومد و رفت و سال دیگری نیز گذشت که من باز انتظار سوییشرتی را میکشم که هرگز نخواهم گرفت.

سه دسامبر آمد و رفت و هنوز رویداد های هیجان انگیز نرسیدند، هنوز ماجرای من شروع نشده است. شاید چون هنوز همان فیلم ها را میبینم، در همان راهرو عجیب قدم میزنم، هنوز همان آهنگ ها را گوش میدم، هنوز همان خیابان خلوت را قدم میزنم، هنوز همان ژاکت همیشگی را میپوشم. و بدون رها کردن آنها هرگز زمان من نمیرسد.

Moony
پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۳
11:41
درحال بارگذاری..

دور و دست‌نیافتنی

من واقعا آنچنان چیزی از جهان نمی‌خواهم، فقط یک خونه کوچک دور از اینجا. یک خونه کوچک زیبا خانه‌ای که در آن قادر باشی خودت را بیابی. خودت را وقتی کسی تماشا نمیکند. بتوانی کثیف، زشت و آزاد باشی. دور از زنجیر و بند های زمخت جامعه. دور از چشم های قضاوتگر این و آن. بدون ترس و داشتن قدرت ماورایی تشخیص صدای پای. خانه‌ای کوچک و زیبا لبریز از کتاب، لبریز از ماگ های دست‌ساز عجیب و غریب. حشرات مگنتی، نقاشی های بچگونه و عکس های خانوادگی بر روی یخچال. من چیز خاصی طلب نمی‌کردم، چیزی جز یک ماشین سبز قدیمی. ماشینی که شب های دیروقت بتوانم در آن به سوی بیکران برانم. توانا باشم که در آن با صدای بلند همراه خواننده موردعلاقم فریاد بزنم بی آنکه از صدای خودم وحشت کنم. من فقط چندتا دست گل میخواهم و پیاده‌روی های دیروقت. کار کردن به عنوان کسی که میخواهم و دستانی زینت شده با حلقه های ناموزون و غریب. دستبند های سبز و زرد فراوان و کلکسیونی از همان آهنگ های قدیمی. تماشا کردن همان فیلم همیشگی در غروب جمعه. میدانی رسیدن به چنین چیزی نباید اینطور دور باشد درست است؟ آنقدر دست نیافتنی، اینجور خیالی و دلچسب؟ من فقط میخواهم بیخیال به ساحل برم و کیک های بدمزه درست کنم. شمع ها رو شکل بدم و بدون هیچ دلیلی گوشه‌ای کز کنم و نقاشیم رو بکشم. می‌خوام فقط حس خوبی داشته باشم... اشتباه است؟

Moony
شنبه دهم آذر ۱۴۰۳
21:2
درحال بارگذاری..

گوشه‌گیر

من یه آدم حوصله سر بریم. معمولا بقیه واقعا نشونش نمیدن ولی می‌دونم از درونشون همچین حسی میکنن. من وقت گذروندن با خودم رو دوست دارم، کتاب خوندن و هیچ کاری نکردن. تو خونه موندن و چای نوشیدن. من واقعا آدم حوصله سر بریم. گاهی اون بیرون رو دوست دارم مثل قدم زدن تو جنگل یا همچین چیزی ولی واقعا چیز طولانی مدتی نیست و آدما اینو میدونن. من بلد نیستم چطور به حرف هاشون واکنش نشون بدم، چطور شوخی کنم یا چطور به شوخی هاشون بخندم. واقعا اهمیت میدم ولی مطمئن نیستم آنها از من چی توقع دارن؟ من زل زدن به دیوار و دراز کشیدن تو خیابون رو آرامش بخش می‌دونم ولی اونا ترجیح میدن مهمونی بگیرن یا شایدم ترجیح نمیدن نمیدونم. اونا همیشه ازم می‌خوان چیزی تعریف کنم. چیزی ندارم. من با آدمای زیادی در ارتباط نیستم، من زیاد به بقیه آدما اهمیت نمیدم. من یه گوشه گیرم و واقعا مشکلی باهاش ندارم. البته بعضی وقتا دارم. البته بعضی وقتا آرزو میکردم آنقدر موجود حوصله سر بر و بی کفایتی نبودم. امیدوار بودم بتونم یکی از اونها باشم ولی فعلا برای الان مشکلی باهاش ندارم. فقط امیدوارم روزی به عنوان فردی حوصله سر بر دوست داشته باشم. فکر نکنم.

Moony
جمعه دوم آذر ۱۴۰۳
22:17
درحال بارگذاری..