Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

محو شده

اشک ها را ریختم و بعد تبسم کردم که نگویند او شخصی کینه دل است و ضعیف محور

محو شدم بین ابر ها و ترس صبحگاهی و نگاه خیره ماه که من را رها نمی‌کرد و مدام به تماشایم می‌نشست تا پیش از آن فکر میکردم ماه دوست من است و پس از آن ماه شد دشمنی غریب که نمی‌توانستم از زیر نگاه سنگدلش فرار کنم

Moony
شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۳
18:20
درحال بارگذاری..

در سایه های اتاقم

آن روز خودم را در بین سایه های اتاق در آغوش گرفتم، تامل میکردم برای راه گریزی از فریاد های تکراری‌ای که پژواک‌اشان سرم را می‌درید، این روز ها درد واضح تر در من می‌غرید و سکوت عمیق تر فوران می‌کرد. رد چنگ های بغض بر گلویم مانده و دکترها می‌گویند دارویی برایش نیست و من تنها میتوانم برای دور شدن از دست سرد تفکراتم به آینه نگاه نکنم، خودم را با پتویی گل دار بپوشونم و درحالی که تظاهر می‌کنم روزی عالی را پشت سر گذاشته‌ام ظرفی لبریز از بستنی را تمام کنم. زمزمه ها و شایعه ها میگفتند او دیگر خودش نیست و در مترو می‌شنیدم که نصیحت‌وارانه بهم توصیه می‌کردند زندگیم را پس بگیرم، یادآوری میکردند هیچ‌کدام یک خواب نیست... و من هنوز گمان میکردم چهارده ساله ام. در زمانی که آنقدر آینده از من فاصله داشت که او را حقیقتی دور می‌دیدم، چیزی که خود به خود سروسامان می‌گرفت و هم اکنون فقژ دختری هستم درحال مبارزه با خویشتن و آینه‌ای از آینده، خیره به گذشته و در انتظار کسانی که ترکش کردند. از این وحشت دارم که نکند لاجرعه زندگیم را سر بکشم و آنوقت مرگ را ببینم، ببینمش، منتظر با لبخندی نفرت‌انگیز و در همین حال آرامش بخش...

نگاهم میکند و من فریاد میزنم دور شو که من تنها اتلاف وقت کرده‌ام. میترسم زندگیم را وقف غریبه‌ای کنم که تنهاییم میگذارد میترسم زندگیم را مشغول رسیدن به اهدافی باشم که دنیای مجازی مرا برایشان تشویق میکند میترسم گلی طلایی باشم در دستان یک کور و بیشتر از همه از این میترسم که نکند تا آخرین لحظه صبح آن روز که مرگ مرا می‌برد متوجه وجود خودم نشوم

که آن حس بینهایت را تجربه نکنم.نکند که از درد به خود بپیچم و پشیمان باشم از آنکه نگذاشتم کسی مرا در آغوش بگیرد و آن بغض را آزاد کنم.

بی ربط هم که باشد میباست گفت این روز ها خیلی فکر میکنم و اندیشیدن من را غمگین میکند ولی اگر روزی فکر نکنم دیگر کیستم؟

Moony
شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۳
18:19
درحال بارگذاری..

تماشایی ها.

این چند روز همان احساساتی را دارم که دو سال اخیر داشتم، همان شک، همان ترس، همان اضظراب و همان تنفر. اما چیزی که این چند وقت را شاید اندکی متفاوت بکند و بگذارد اندکی بیخیال همه چیز و همه چیز بشم، شهریور است. شهریور و پایانش.

سخت معتقدم همیشه شهریور از مهر رعب آور تر است، دردناک تر، ترسناک تر. به خصوص دو هفته اخر و من هیچ امادگی ندارم به آن کلاس های چروکیده برگردم که در راهرو هایش هزاران روح جوان قربانی شدند تا به یک حساب دار یا یک کارمند تبدیل شوند. دیگر وان تاب آوردن بوی عرق و عطر های تند در هم تنیده شده ندارم. آن حرف های کاملا خالی از مفهموم و درس هایی که احتمالا قرار نیست بهم کمک کنند مالیات را حساب کنم یا وقتی ماشینم پتچر شد درستش کنم. نه ماه دیگر مقاوت در برابر پر کشیدن روحم به سمت هیچی و مرگ نویسنده درونم که دارد برای دیدن فردا زجه میزند و آغاز غرق شدن در هزارتوی پر مکافاتی به نام بهترین بودن، که سخت غیرممکن است زیرا همیشه یک نفر بهتر از تو از خنجر ها جای خالی میدهد.

مدرسه اولین مکانی است که دروغ را به صورت حرفه ای میاموزید. جایی که هرگز هیچکس روی خودش را نشان نمیدهد. هرگز هیچکس همچین ریسک والایی را نمیپذیرد و قول میدهم که تو پیش از مداد و دفتر نو به چندتا نقاب جدید احیتاج داری. نقاب هایی که روی صورتت بنشینند و کسی شک نکند چیزی آنجاست. و بعد با آن ماسک دوست پیدا میکنی، آنها را صمیمی میخوانی و همان که خواستی نقاب را کاملا از صورت برداری با این حقیقت تلخ مواجه میشوی که آنها تنها برای علل ساده ای دوستت بودن. چاره ای نداشتند چون نه ماه، هفته ای پنج بار به مدت نه ساعت می دیدیشون، کنارشان می نشستی، در حالی که آن زمان رقت انگیز میتوانست به انجام چیز های با ارزش تری سپری شود کتاب خواندن یا انجام یک کاری که حداعقل بهت احساس بهتری دهد و تو فقط صرف تماشای حرف های مزخرفشان کردی و خالا بعد دوازده سال دقیقا چیزی نداری که رویش حساب کنی، جز چندتا جمله از معلم موردعلاقت و چندتا خاطره پس ذهنت به همراه چاشنی کابوس هایی که قرار است تا آخر عمر همراهت بمانند.

Moony
پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۳
15:56
درحال بارگذاری..

برای فرد موردعلاقم.

من یک دوست داشتم، که در ابتدای تأسیس شخصیت و وجودیتم سر و کله‌اش پیدا شد و پس از آن من و او بودیم بر علیه دنیا، برعلیه زندگی رقت انگیزمان. شخصی عزیز، شخصی که نمیتوان فراموش کرد، شخصی والا. یکی از آن خلقت هایی که هرچند یک بار میتوانید بیابیدشان البته اگر خوش شانس باشید. من چنین فردی را از اولین روزی که توانستم فکر کنم همراهم داشتم. موهای سیاه، چهره ای بی نقص، لبریز از استعداد. فردی جالب توجه از آنها که نادیده گرفتنشان گناه محسوب میشود. از آن دسته افرادی که می‌توانستند تفاوت ایجاد کنند از آنهایی که حرف هایشان معنی داشت، افرادی که تظاهر نمی‌کردند. از آن دسته بعضی های نایاب که ذاتا یک جنگنده بودند، یک قهرمان، یک معشوق و اول همه چیز دوست خوب. فردی که بخش اعظمی از مرا شکل داد، زندگی. معمولا آدم ها آنقدر خوش شانس نیستند که چنین فردی را آنقدر زود ملاقات کنند. من خوش شانس بودم. آنقدر به بودنش عادت کرده بودم که دیگر کنارم نداشتنش منطقی جلوه نمیکرد، به شوخی ناجور می‌مانست یا دعوایی کودکانه. الگو من.

او گریه نمی‌کرد وقتی در عمق فاجعه غم قرار داشت، او نقاشی میکشید. وقتی خشمگین میشد فریاد نمیزد، نه ! وقتی خشمش به اعماق می‌رسید، او کلمات را کنار هم میچید، او شعر می‌ساخت، تصاویر خلق میکرد. هرگز ندیدم که او زخمی بر بدن بی اندازد یا طوری حرف بزند که انگار قصدش را دارد اما گاهی شب ها بیدار میماند و فکر میکرد و درون آن اندیشه ها آروم آروم غرق میشد تا خفه شود. من سعی میکردم پیشش باشم. زنگش اولویتم بود، پیامش مابین پیغام های رو هم جمع شده برق میزد. دوستانش حسودیم را بر می‌انگیختند و این حتی لازم نبود چون این من و او بودیم. فلورا و بلوم. بازیگر و کارگردان. Unbounds/ آنباوندز، مهاجران، همخونه‌ها. بهترین دوست‌ها! اما من همیشه حرف نمیزدم، هرگز فکر هم نمی‌کردم که این چیز مهمی باشد و او برعکس من فکر میکرد، من دوست داشتم بشنوم، ماجرا هایی را بشنوم که میمیردم تا من هم در آنها می‌بودم ولی فاصله امان نمی‌داد. و هرگز به این فکر نکردم که او هم میخواهد بشنود. و او می‌دانست من اهل حرف زدن نیستم. توقع نداشت و من حتی سطحی تر فکر کردم، به انجام کار هایی دست زدم، و چیزی نگفتم و ذره این تصور ذهنم را مخدوش نکرد که او حس میکند من آن کسی هستم که اهمیت نمی‌دهد نه بخاطر تصور آنکه او علاقه مند نیست یا هرچه در قبیل این تنها خودم را هیچ می‌پنداشتم، تو آینه برای خودم یک‌ چیز واضح بود حرف هایم‌ ارزش شنیده شدن نداشتند. و یک روز از روز های تابستان موفق شدم ذوقش را کور کنم بدون آنکه خودم بدانم. و پس از آن، او بود که سکوت میکرد و من بودم که حرف میزدم و جفتمان گریه میکردیم. از روزی که یادم نیست تاریخ ننگینش را ما دیگر رفیق نبودیم هرچند من هرگز خودم را کمتر از آن ندانستم و نخواهم دانست. او لی من است این چیزی نیست که تغییر کند. من قرار نیست رهایش کنم حتی اگر او بخواهد.

Moony
دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۳
17:17
درحال بارگذاری..

قطره های آغشته به اندوه

من عاشق فیلم های غمگین و اندوه‌ناک‌ هستم، اگر بخواهید می‌توانید بیمار یا مجنون درنظرم بگیریدل ولی من اون هاله سرد و خاکستری کشیده شده بر روی کل‌ فیلم را می‌پرستم و بیش از شخصیت‌ها و داستان های قلب‌درانشان، گریه های آخر فیلم به صورت چندش‌ناکی بهم می‌چسبند. شاید اشک ریختن برای آنها را به اشک ریختن برای روزگار خودم ترجیح میدهم یا شاید هم صرفا از اشک ریختن خوشم میاید که واقعا هم اینطور است. نه همه جا، نه هر موقع.

زیر دوش،گوشه اتاق وقتی کسی خونه نیست، سه شب، زیر پتو. بغض برای مرگ یک شخصیت در سینما.

جاری شدن آن اشک‌ها، درونم را خالی میکند.تهی و خنثی... حقیقتا جالب است. آن چند لحظه بعد از خالی شدن اشک بیش از آنچه که فکرش را بکنید جادویی است زیرا که فقط می‌نشینم و حس می‌کنیم بهتریم یا بدتر و بیشتر اوقات چیزی نمانده که حس کنیم جز تهی و برای لحظه ای برای فقط یک دم، تمام می‌شود همه آن ترس به اتمام می‌رسد، آن غم دیرینه بعد از مدت مدیدی در حد چند ثانیه خاموش می‌شود. فکر های جاودان، اندیشه های مسموم، برای لحظه‌ای درمان میشوند و بعد دوباره جریان پیدا می‌کنند تا آنقدر درونت موج یابند که مجبور شوی دوباره تخلیه اشان کنی. آن اندیشه‌ها، آن دردها هرگز درمان نشدند، دست کم برای من... شاید کم‌رنگ ولی درمان شدن پروسه مخصوص خودش را دارد و شاید عجیب باشد ولی من اشک ریختن برای خودم را دوست دارم باعث می‌شود فکر کنم حداعقل یک جا ننشستم، حداعقل تسلیم نشدم، حداعقل هنوز آنقدر اهمیت دارد که برایش اشک بریزم. گریه کردن واقعا عملی جاودان و هیجان انگیز است. عملی غریب تاثیرگذار.

Moony
دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۳
16:50
درحال بارگذاری..

خوش آمدی زودهنگام به مهر عزیز

شهریور گذشت و مهر درکمین است. و باید بگویم من با تمام وجودم دوستت دارم مهر عزیز ولی نمیتوانم آدم های جدید و روز های شور انگیزی که باید در کتاب های بی محتوا سپری کنم را تحمل کنم یا همراه آدم هایی سر یک کلاس بنشینم که هدفشان از زندگی نرسیدن است و بس.

مهر عزیز به شدت عاشق بوی بارانت هستم، عاشق حس سوزناک سرمای شبانگاهت و رنگ زرد و تیره ای که با خود به ارمغان می اوری ولی از من نخواه از اطرافم متنفر نباشمو من از تو خشمگین نیستم، من از شروعی سنگین و تاسف بار خسته ام، از سیستمی مریض که به من میگوید تو مهم نیستی عددی که صاحبش میشوی اهمیت دارد و وای که چقدر از راست بودن حرفشان تنفر دارم.

Moony
شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳
18:24
درحال بارگذاری..

چرا؟

سوال محوی وجود داشت. سوالی مهم، سوالی سرنوشت ساز، سوالی که مردم زیاد به آن تامل نمیکنند. سوالی که بر اثر حس شاد خودخواهی در پس ذهن به فراموشی سپرده شد است. سوالی که نامش را میزارند "چرا؟". پرسشی عمیق که اشک ها را جاری میکند و دل را آرام . پرسشی که مردم از یاد برده اند وجود دارد. پرسشی که مردم ترجیح میدهند نپرسند یا شاید انقدر ها اهمیت نمیدهند که بپرسند. آنها حرف و دیدشان را بدون هیچ دانشی از وضعیت تو بیان میکنند و درنهایت تو میمانی تنها با کی حرف هایی که مجبوری قورتشان دهی.

Moony
پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۳
15:46
درحال بارگذاری..

ساعات ملکوتی

درود بر آن ساعات ملکوتی. ساعاتی که دنیا می‌ایستد تا تو به تماشا بنشینی، ساعاتی که میتوانی در خلوت خود، دور از آن همه چشم و ترس شاد باشی، غمگین باشی و لحظه ای درباره دیگران نیندیشی. این روزها زمانی برای خودت بودن، به سختی به چنگ می‌اید پس باید آن را قدردان بود.

آه امان از آن ساعات ملکوتی که دنیا در آن شامل خودت هست و افکارت. برخی میگوند آن ساعات تسخیر شده‌اند توسط افکار بد، توسط اشک‌ها، توسط یادگاری‌هایی از من و تو. توسط درد و زخم و لب های خشک و چشمانی احاطه شده با گودال های عمیق و سیه رنگ که نتیجه اندوه و زحمت‌اند. حاصل گوشه‌گیری و لبخند‌هایی از سر حسرت.

این ساعت ها متعلق‌اند به من و تو، شب و ستارگان، ابرها و سایه‌ها. این ساعات بیش از حد تصور بشریت قدرتمند‌اند و دست‌کم گرفتنشان ارتکابُ حماقتِ محض است. من از این ساعات بهره‌های مختلفی برده‌ام، گاهی برای اشک هایم. گاهی برای درس های عقب مانده و هر از چند گاهی برای وقت گذرانی با دوستان و خانواده که کم پیش میاید آن طور عمیق دور هم جمع شویم. بعضی شب‌ها بیدار میمانم تا بنویسم. گاهی از نقاب روی صورتم خسته میشوم و به ماه نگاه میکنم که چطور برای پرندگاه خواب‌آلود قصه میگوید تا حرف هایش را به خورشید برسانند. به درختان که برای هم نامه‌های عاشقانه زمزمه می‌کنند. گاهی بیدار مانده‌ام تا اندکی کتاب بخوانم، تا اندکی از با خودم بودن و تنهایی لذت ببرم.

مردم اشتباهی بزرگ میکنند. اشتباهی بزرگ و زننده که نادیده گرفتنش عواقبی عظیم در پی دارد، آن هم این حقیقت ژرف است که تنهایی را عجیب با تنها بودن اشتباه می‌گیرند. همه مرا برای مدت مدیدی تنها و منزوی صدایم کردند و حتی میتوانستم حس کنم برایم احساس ترهم می‌کنند اما نکته آن بود که من هرگز موجود تنهایی نبودم هرچند لحظاتی را داشتم که احساس غریب و تاریک تنهایی بر من غلبه میکرد. روز های زیادی را در پی مبارزه با آن از سر گذراندم ولی من تنها بودن را میپرستیدم. نعمت بزرگی بود و هست. مردم خیلی به آن باور ندارند. من یکی که طرفدارانشم و حالا با چیپس و ماست و خرس عروسکیم و کتاب پرسی جکسون روی تختم نشسته‌ام و به خروپوف پدرم گوش میدم و مینویسم. و خوشحالم و دیگر قرار نیست این لحظه تکرار شود. حقیقت مهیبی است که عادت آن را از سر ما زدوده اما من همیشه این را میدانم که دیروز، ساعت، دقیقه و ثانیه پیش از بین رفته‌اند، پودر شدند و من هرگز دیگر نمیتوانم تجربه‌اشان کنم. یکی از دلایل غمگین بودنم همیشه همین است و همین سبب میشود این ساعات دیرهنگام را مقدس بدانم. خروپوف پدرم را، آغوش مادربزرگم را، غر زدن پدربزرگ و خندید مادرم. من یک شرقی غمگینم در یک دنیای غمگین. من به دنیا و زندگی باور دارم با آنکه انقدرا ها هم با من مهربان نبوده است. با این حال به آن باور دارم و به این ساعات ملکوتی که دنیا اندکی می‌ایستد تا خودم باشم. تا دوباره برگردم به من پنج ساله. به من غمگین، به من ترسیده، به من مضطرب و به من شاد. به من...

ای ساعات ملکوتی من به شما مدیونم و به شما عشق میورزم. باشد که برای همیشه مقدس بمانید.

Moony
پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۳
3:26
درحال بارگذاری..

وزوز های ساکن در سرم

احساس پوچی عجیبی مرا در هم گرفت نه از آن نوع پوچی هایی که ناشی از علل سطحی و درمان پذیر است، اما پوچی که مرا به دام انداخته بود نوعی غریب داشت، حاصل تربیت درباری و بی‌تجربگی بود، نتیجه آن که تا به امروز هیچ کاری نکرده بودم و جوانی و نوجوانی برایم سراسر بی معنا گذشته بود.

به صورتی غیر حقیقی منتظر مینشستم، از سپیده دم تا نیمه شب بلکه سرنوشت خودش در خانه‌ام را بزند. بیاید و بگوید: (( رخت و لباست را جمع کن! بالاخره نوبت توست.)) اما هرگز آن روز نیامد درحالی که من همچنان امیدوار بودم که در مسیر است با آنکه حتی دیگر حتی نمیشد در توصیفم نوجوان را به کار برد. میدانید؟ چیزی که گریبان گیرم شد بسیار کهنه است. بسیار قدیمی. بسیار عمیق. انقدر که در وجودیتم نهادینه شده است و به بخشی از شخصیتم بدل شده، به من، مضحک است اما ماندگار. اینطور نیست که از بازنده بودن خوشم بیاید، هرگز نخواستم یک بازنده باشم اما از سوی دیگر به آن عادت کرده‌ام ، به آن که احساس بازنده بودن بکنم البته اگر واقعا بشود نامش را یک نوعی از احساس گذاشت. اگر بشود...

من آدم ساده‌ای‌ام. همان دوستی که گوش میدهد، همانی که زندگی‌اش لحظه لحظه خالی از هرگونه ماجرا قابل توجهی است. همان که در تمام مهمانی‌ها حضور دارد ولی انقدر ساکت است که کسی متوجه اش نشود. من کتاب هایم را دوست دارم، نوشتن را. یک فنجان چای و یک فیلم خوب. لذت های کوچک را... اما دیگر نمیتوانم مثل گذشته از آنها تمام لذت را ببرم. درست است که تنها خانه امن هستند و آخرین جایی که دارم تا پنهان شوم. قدرت ظریف خلق... اتفاقاتی که هرگز نمیتوانم ببینم. تماشای عشق و زندگی و روابطی که من هرگز نمیتوانم داشته باشم، تماشای تخیل و هیجانی که مرا از واقعیت دور کند و علتی باشد که همچنان آرام شوم و حس بهتری نسبت به خودم داشته باشم. در حقیقت من دنیای واقعی را زمان زیادی است که رها کردم و در آنجا چیزی بیشتر از یک دختر ساکت و یک دوست خوب نیستم که جزو سیاهی لشکر است و اگر خیلی شانس بیاورم میتوانم خودم را یکی از آن شخصیت های فرعی صدا بزنم. از آن هایی که سه قسمت بیشتر دوام نمیاورند.

واقعا امیدوار داستانم روزی شروع شود. حداعقل فعلا به نظر نمیاید که مقدمه ای هم دارا باشد و برای حالا، تسلیم شده‌ام که چیزی بیشتر از این باشم. چیزی مهم، چیزی نسبتا تاثیر گذار.

من حالم خوب است، همه چیز خوب است اما هر از چند گاهی این فکر های عجیب در سرم وزوز میکنند و نمیتوانم بگویم که اشتباه هم میگویند.

Moony
سه شنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۳
18:22
درحال بارگذاری..

خوب خواهم شد.

انسان ها درمان نمیشوند بلکه فقط راهی پیدا میکنند تا بهتر شوند تا مقابله کنند تا خوب شوند، کاغذ مچاله شده هرگز صاف نمیشود، اما میتوانی تلاش کنی بازش کنی، زیر فرش بزاری و رویش یک شعر کوتاه بنویسی و من هم امروز بهترم. امروز خوشحال ترم، از فضای مجازی دورم جز پینترست چون جدا نمیتوان از آن دوری کرد. از سوی دیگر مینویسم و کار هایی رو میکنم که دوست دارم. درس میخوانم و مینوازم درحالی که حالم خوب است درحالی که به خودم گشنگی نمیدم یا در خوردن زیادروی نمیکنم و برعکس همیشه فقط خوشحالم چرا؟ چون چیز های کوچک را دارم تا روز های سختم را قابل تحمل کنند، همین جزییات کوچک است که زندگی ما را کمتر آزاردهنده میکند. مینویسم درحالی که به کانیه وست گوش میدهم و احساس قدرت میکنم. یه چیز عجیب راجب رپ انگلیسی وجود دارد که عجیب به تو اعتماد بنفس و قدرت میدهد و من دارم تک تک کلماتش را درک میکنم و لبخند میزنم به صفحه لپتاپ و به کار هایی که باید بکنم می اندیشم بی آنکه اندکی احساس خسنگی کنم، کلی وقت دارم تا بعدا گریه کنم پس بیاید امروز را زیبا کنیم. شاید هنوز از درون همان نسخه زوال بشر وجود داشته باشد اما امروز پش فراموشش میکنم چون همه لیاقت یک مرخصی دارند، مینویسم و کتاب میخونم، مینوازم و تد لاسو میبینم و در آخر شب درحالی که اتاقم مرتب شده و تمام کارهایم انجام شدند یک کمدی رمانس جادویی از دهه 2000 تماشا میکنم و تصور میکنم هنوز یک موجود کاملم مثل وقتی که کودک بودم.

Moony
یکشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۳
13:33
درحال بارگذاری..

مرداد

مرداد درست مثل تیر سرد بود. مرا میلرزاند. مرا به گریه می انداخت. زخمیم میکرد و با پوزخندی تماشایی صبح تا شب نگاهم میکرد. نمیتوانم بگویم همه چیز افتضاح و سیاه و سفید بود یقینا نه اما میدانید؟ صبح ها همیشه بهتر است. هنگام روز، زمان امپراطوری خورشید و پروانه هاف اندکی از همه چیز کاسته میشود حداعقل بیشتر اوقات ولی همان موقع که شب با پتویی از ابر ها کنترل را به دست میگیرد من هم تغییر میکنم. مثل یک گرگینه در ماه کامل منتها من هر شب میشکنم و تحول سراعم میامد و بعد از ساعت ها تظاهر تبدیل به خود حقیقیم میشوم و ذات من یک گرگ نیست من رموس لوپین نبودم، نه من یک موش هستم، میتوانید مرا پتی گرویی صدا کنید نسخه ای از او که آنقدر ها هم کثیف نیست. به آن درجه از نزول نرسیدم ولی باور کنید از زوایای دیگری من مزخرف ترم. مرداد میداند، از او بپرسید. تیر هم همینطور. آبان و دی سالها است که میدانند.

روز های مرداد به خوشی گذشت، مهمانی و مسافرت. کمپ و نودل. فیلم های باربی و تماشای قسمت های موردعلاقم از اسکینز. نوشتن و نواختن. اکواریوم و جنگل. دریا و کویر. اما شب ها. شب ها اهمیتی نداشت کجام. لبخند میزنم یا نه. خرس هایم همراهم اند یا خیر. افکارم همیشه در یک راستا بودند. در راستای گمان هایی براساس حقیقتی مضر و تلخ شاید هم تحوع آور. مرداد میداند....

Moony
جمعه دوم شهریور ۱۴۰۳
23:46
درحال بارگذاری..

تماشاگر 2

آنها مرا مجبور کردند به این نتیجه سهمگین برسم که من متعلق به اتاقم هستم و بس . به پتو، به بالشت و خرس های عروسکیم و برای مدتی من این را پذیرفتم و آنقدر آنجا ماندم که اندک اندک درونم کپک زد، رنگ از صورتِ خستم قطره قطره پایین چکید و ذره ذره ذوب شدم، در تختم فرو رفتم، به عمق آن، سعی کردم فریاد بزنم ولی لبانم بهم چسبیده بودند. احساس ضعف. احساس ظریف و قدرتمند ضعف هر روز در من بیشتر طغیان میکرد و به صورت دردناکی من به آن باور داشتم. میدانید من آدم انچنان خوبی نیستم. من معنی یک فرد عادیم شاید هم یک فرد بازنده، تقریبا ترکیبی از هردو درست مثل تمام افرادی که در خیابان میبنید و حتی انقدر جالب نیستند که راجبشان قضاوت کنید. من یک سیاه لشکر بودم، یک تماشاگر برای تمام عمرم. دوستانی داشتم اما آنها کسانی بودند که همیشه صحبت میکردند نه برای آنکه خودخواه یا کوته بین باشند بلکه من یک شنونده بودم و هرگز هیچ چیز را انقدر جالب نمیدیدم که راجبش کلمه ای بیان کنم. ، اما سخت معتقدم که چنین چیزی حق من نبود و من تلاش کردم. تلاش کردم آن چیزی که باور داشتم نیستم، به خودم و همه ثابت خواهم کرد و باز در انتهای روز این منم و من. برای تغییر ظاهر یک ماه باید تلاش کرد، برای تغییر تغذیه چهار ماه اما برای تغییر ذات چقدر؟ یک عمر؟ ایده ای ندارم. کوچک ترین ایده ای نداشتم، مدت طولانی است که پذیرفتم و دیگر درد نمیکشم. این که تسلیم شده ام و نقشم را پذیرفتم مرا غمگین تر میکند. حداعقل روز هایی بود که به چیزی باور داشتم برایش اشک میریختم و حالا فقط یک گوشه میشینم و میپذیرم درست مثل یک بازنده. من ترکیبی استادانه از نسخه کمتر جذاب سید جنکینز، ویکتوریا اسپرینگ، کمرون فری و ایزک هندرسون بودم درحالی که فکر میکردم به دنیا آمدم تا فلورا باشم تا لیلی ایوانز باشم، فریس باشم. میدانید دلم نمیخواهد از خودم بد بگویم یا اسم این احساس سنگین و تنفر دائمی را افسردگی بنامم حتی با بیانش میتوانم بالا بیاورم. من افسرده نیستم، توجه نمیخواهم فقط lسخت میخواستم جالب باشم ولی در عوضش غمگینم و میدانم که لیاقتم بیشتر است و میدانم که ضعیفم و هر چه باشد قول دادم که حقیقت را بیان کنم نه چیزی که آدم های این خانه میبینند. آدم های حاضر در مهمانی های پنج شنبه شب یا همکلاسی هایم که مرا فقط یک شخص با ادب و شوخ میدانند. نه! من فراتر از تمام این ها بودم و دلم نمیخواست آنها بدانند که اره ! من، نه اولین ولی قطعا یکی از جدید ترین نسخه های زوال بشر هستم.

من فقط سخت میخواستم جالب باشم.

Moony
جمعه دوم شهریور ۱۴۰۳
23:29
درحال بارگذاری..