درود بر آن ساعات ملکوتی. ساعاتی که دنیا میایستد تا تو به تماشا بنشینی، ساعاتی که میتوانی در خلوت خود، دور از آن همه چشم و ترس شاد باشی، غمگین باشی و لحظه ای درباره دیگران نیندیشی. این روزها زمانی برای خودت بودن، به سختی به چنگ میاید پس باید آن را قدردان بود.
آه امان از آن ساعات ملکوتی که دنیا در آن شامل خودت هست و افکارت. برخی میگوند آن ساعات تسخیر شدهاند توسط افکار بد، توسط اشکها، توسط یادگاریهایی از من و تو. توسط درد و زخم و لب های خشک و چشمانی احاطه شده با گودال های عمیق و سیه رنگ که نتیجه اندوه و زحمتاند. حاصل گوشهگیری و لبخندهایی از سر حسرت.
این ساعت ها متعلقاند به من و تو، شب و ستارگان، ابرها و سایهها. این ساعات بیش از حد تصور بشریت قدرتمنداند و دستکم گرفتنشان ارتکابُ حماقتِ محض است. من از این ساعات بهرههای مختلفی بردهام، گاهی برای اشک هایم. گاهی برای درس های عقب مانده و هر از چند گاهی برای وقت گذرانی با دوستان و خانواده که کم پیش میاید آن طور عمیق دور هم جمع شویم. بعضی شبها بیدار میمانم تا بنویسم. گاهی از نقاب روی صورتم خسته میشوم و به ماه نگاه میکنم که چطور برای پرندگاه خوابآلود قصه میگوید تا حرف هایش را به خورشید برسانند. به درختان که برای هم نامههای عاشقانه زمزمه میکنند. گاهی بیدار ماندهام تا اندکی کتاب بخوانم، تا اندکی از با خودم بودن و تنهایی لذت ببرم.
مردم اشتباهی بزرگ میکنند. اشتباهی بزرگ و زننده که نادیده گرفتنش عواقبی عظیم در پی دارد، آن هم این حقیقت ژرف است که تنهایی را عجیب با تنها بودن اشتباه میگیرند. همه مرا برای مدت مدیدی تنها و منزوی صدایم کردند و حتی میتوانستم حس کنم برایم احساس ترهم میکنند اما نکته آن بود که من هرگز موجود تنهایی نبودم هرچند لحظاتی را داشتم که احساس غریب و تاریک تنهایی بر من غلبه میکرد. روز های زیادی را در پی مبارزه با آن از سر گذراندم ولی من تنها بودن را میپرستیدم. نعمت بزرگی بود و هست. مردم خیلی به آن باور ندارند. من یکی که طرفدارانشم و حالا با چیپس و ماست و خرس عروسکیم و کتاب پرسی جکسون روی تختم نشستهام و به خروپوف پدرم گوش میدم و مینویسم. و خوشحالم و دیگر قرار نیست این لحظه تکرار شود. حقیقت مهیبی است که عادت آن را از سر ما زدوده اما من همیشه این را میدانم که دیروز، ساعت، دقیقه و ثانیه پیش از بین رفتهاند، پودر شدند و من هرگز دیگر نمیتوانم تجربهاشان کنم. یکی از دلایل غمگین بودنم همیشه همین است و همین سبب میشود این ساعات دیرهنگام را مقدس بدانم. خروپوف پدرم را، آغوش مادربزرگم را، غر زدن پدربزرگ و خندید مادرم. من یک شرقی غمگینم در یک دنیای غمگین. من به دنیا و زندگی باور دارم با آنکه انقدرا ها هم با من مهربان نبوده است. با این حال به آن باور دارم و به این ساعات ملکوتی که دنیا اندکی میایستد تا خودم باشم. تا دوباره برگردم به من پنج ساله. به من غمگین، به من ترسیده، به من مضطرب و به من شاد. به من...
ای ساعات ملکوتی من به شما مدیونم و به شما عشق میورزم. باشد که برای همیشه مقدس بمانید.