Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

یک معادل

او در اعماق یک شب شرمگین ذوب شد و ناگهان خودش را یکی از همان معادلان پوچی دید. عجیب بود، میدانید آخر این اولین نخستین باری نمیشد که او در چنین شرایطی ذوب میگشت، در چنین حالاتی قطره قطره اما در عجب بود که چطور پس از آن همه فروپاشی های و اشک های آمیخته با شرم، همچنان می‌توانست آنقدر عمیق حس پاشیدگی را تجربه کند. گویی سراسیمگی است بی دلیل و سرشار از خشم. خسته بود از چنین احساس کردن. خسته بود اینطور خودش را ملعون به حساب آوردن. می‌دانست اینگونه نیست، حداقل دختر کوچکی که یک بار سالهای پیش بود همچین شخصیتی ناامید کننده و بی لطف نداشت. گاهی به این می‌اندیشد اگر آن دختر کوچک شانس ملاقات با او را داشت چه واکنشی نشان میداد. گمانم فریاد میزد که این چه کاری است کرده ای؟ چطور به همچین موجودی بدل شدی. حدقه هایی خالی از احساس، چنین مبتذل، چنین فرومایه و دو رو. دو رو حتی با خودت؟ احتمالا در پاسخ فقط راهم را می‌کشیدم و میرفتم. من میدانم حقیر و سرشار از گزندم اما اینکه او بیاید و مرا سرزنش کند...طبقه ای دیگر از درد است که حالا حالا قادر نیستم بپذیرمش. ترجیح میدهم میدان جنگ فعلا بین منو آینه بماند در عوض آنکه آن دختر کوچک را هم به جبهه دشمن دعوت کنم. آینه‌ای عاجز در نمایش سیرت و بن و ریشه ام. یقینا چون آلوده است و مبهم. چون هنوز خودم هم مطمئن نیستم دارم چه کار میکنم فقط به چیز های کوچک زیبا دل بستم تا روزی که دیگر آنها هم مرا رها کنند.

Moony
شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴
2:5
درحال بارگذاری..

جزوی از آنها

ادم بزرگ ها مرا میترسانند، نمی‌خواهم جزوی از آنها باشم.

Moony
دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴
20:29
درحال بارگذاری..

عید

بگذارید برایتان از عید بگویم. حقیقتا گمان نکنم این چهارده روز را توانست در چند جمله جا کرد، بیان کرد، به تصویر کشید. ولی من سعی‌ام را میکنم. قول میدهم سعی ام را بکنم.

میدانید ابتدای سفر، در آن روز بارانی که دنیا گویی غسل یافته بود. پیش از آنکه سوار ماشین بشم به مقصد آینده و فراتر از آن. تامل کردم. برای لحظه ای کوتاه تامل کردم. زیر باران قدم گذاشتم و از هرچیز کوچکی عکس گرفتم. باشد به یادگار از اولین باران و آن حس نحس و شادی که همزمان بر شانه و قلبم سنگینی میکرد. به این امید که به یاد نیارم چنین احساس غریبی در آن لحظه شیرین داشتم. به یاد نیارم که چطور مزه باقلوا بر زبانم زنگ زد.

میدانید من همیشه اندکی غمگینم. آن روز هم مستثنا نبود. آرزو میکردم باشد. همیشه در ابتدا و پایان رویدادها چنان غمی مرا در هم میگیرید که مانندش هیچ جا یافت نمیشود. حتی بر آن خاک سپرده شده بر تاقچه‌ی خانه مادر بزرگ که حال ازش خرابه ای باقی مانده.

صدای تق شروع سفر با چرخش ملیح سوییچ آغاز شد و در آن لحظه دعا کردم. آن بیرون جای خودم را بیابم. نمیدانم متوجه میشوید یا نه... شاید خیلی خود بینانه باشد ولی... حس کردم باران به احترامم لحظه ای غرش کرد و باقی روز را به جایم اشک ریخت.

جاده در آغاز مهربان بود. خصلتش است. لبخندی قدیمی. با عطری جهان دیده. لبریز از تجربه های بی قید و شرط با پیچ و خم هایی خسته، اما این بار به لطف باران پر رنگ تر از همیشه به چشم میامد. به چشم می‌آمد.

آسمان را عطر باران رها نمیکرد و همچنان اندکی به چاشنی ترقه های شب گذشته اغشته بود. میتوانستی با بند بند وجودیتت حس کنی بهار آنجاست. کنارت قدم میزند. و شاید تو خوشحال نباشی اما مهمان توقع استقبال دارد.

در اولین گامم از بازگشت به آن محل عجیب، به گفته خودم خاکستری. تنها نقطه گرمی که داشتم خانه مادر بزرگ هایم بود. جدیدا ترسی بی اجازه به درونم رخنه کرده که ناتوانم در تحملش. آن هم وحشت رهایی آنهاست. بیش از قبل پیششان می‌شینم. پیش از قبل به صحبت هایشان گوش میدم. پیش از قبل به اغوششان میگیرم. حتی اگر ترس بیخودی باشد. نمیخواهم وقت تلف کنم

در دومین گام آن چند روز که در آن دو خانه گرم. آخرین پناهگاه هایم در جهان در رفت و آمد بودم. به گنجینه ای رسیدم باارزش تر از دور ترین فکر های دنیا. شاید هم گفت بخشی از اشان. پاکتی غرق در نامه. نامه های به قدمت بیست یا سی سال. مال عمه ام بودند. من در آن سه ساعت که درگیر آن جعبه بودم. به قدر یک دنیا اطرافم را شناختم. ادم هایی که بودند. افرادی که شدند. روز هایی که گمان میکردند آخر دنیا است و روز هایی که از شادیش سه صفحه تمام برگ کاهی را پر میکردند. این افتخار نصیبم شد اشخاصی را بشناسم که دیگر این اطراف نیستند. از دید من که چنین فرصتی چیزی نیست که هر روز بتوانی مانندش را بیابی.

سپس دوباره راهی شدم. به سرزمینی دور. سرزمینی که مخفیانه بخش عظیمی از کودکی ام را در خود حل کرده بود. خانه ای که دیگر نبود. ادم هایی که دیگر همبازی ام نبودند. ادم هایی که بزرگ شده بودند و انگار دیگر هم را نمی‌شناختیم.

برگشتم. ولی به خانه خالم. نه به خانه مادرجون. نه پیش آن حوض. نه به آن آشپزخانه کوچک. نه به آن حیاط کوچکی که زمانی برایم غول بود. نه به باغ پشتی با درخت انگورش. نه به آن زیرزمین و بوی مطلوبش. نه به آن آدم هایی که روزی بودیم. برگشتم پیش همبازی های کودکیم که حال غریبه بودند. و فکرم به این سو رفت که: ما بزرگ شدیم... کی فکر میکرد چنین اتفاقی بیفتد؟

در کنار رشد آنها فرتوت شدن باقی را نیز دیدم. فرتوت شدن خودم را. دیگر حال نداشتم با آن دختر کوچک بازی کنم. دیگر انرژی این در من نبود که با او وقت بگذرانم. او بزرگتز بود نسبت به آخرین بار اما گویی میخواست در گذشته بماند. سنتمان را حفظ کند. آن روز دومین دیدارم بود با کودکی نوپا. اما بزرگ. شد تمام عشقم در آن چند روز که در آن خانه به سر بردم. مهرش عجیب بر دلم نشست. درحالی که مهر خواهرش بر قلبم سرد میشد. و بر سر همین ترس بر من دوباره چیره شد.

به لطف برادرش که زمانی همبازی ام بود دوباره جمع گذشته. آن گروه چهارنفره گرد هم امد. برای پنج شب فقط من و او برای سه شب ما چهارنفر. مثل قبلا. درست مثل زمانی که هیچ چیز آنقدر جدی نبود. و باور کنید من خوشحال ترین بودم.

یک شب اتفاقی به اتاقش رفتم. اتاق همان که ناجی ما بود. یک‌ ناجی با سلاح هایی صمیمی از جنس منچ، مارپله و پلی استیشن. از جنس شوخی های ناگهانی و تمسخر های کودکانه. اتاقش را برای اولین بار با دقت تماشا کردم. عکس های کودکیش بر میزش به چشمم میامد. و آدمی که زمانی میشناختم. آدمی که هنوز میشناسم. تصویر خودم نیز به چشمم خورد و واقعا شاد شدم. این ثابت میکرد خاطرات نمی‌میرند نه؟ شاید ما بزرگ بودیم ولی این به این بنا نبود که آدم های پیشین ما مرده بودند.

در آن سفر با دو تن آشنا شدم. دو زن. هردو آرام. متین. یکی آشنا تر و دیگری غریبه تر. در یک جمله میتونم بگویم ازشان ممنونم. و از آنها عذر می‌خوام.

Moony
دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴
0:10
درحال بارگذاری..