گسترده
با تمام این تنفر و نفرتی که در درونم دارم باید چیکار کنم؟
تنفری که دامن همه را گرفته است، حتی خودم.
who are you when nobody is watching
با تمام این تنفر و نفرتی که در درونم دارم باید چیکار کنم؟
تنفری که دامن همه را گرفته است، حتی خودم.
دیروز نم نم های غروب، پیش از آنکه خورشید آن نور غمزده و زیبایش را روی شهر بیندازد. او خودش را دید.
اشک های قلابیش را، نقاب خاک خوردهای که بر صورت کشیده بود، تمام آن زخم هایی که بر جانش افتاده بودند، همه چیز را.
آن روز برای اولین بار در پس آن غروب دلنشین او قادر بود حتی زیر آن ماسماسک زشت را هم ببیند. نقابی که سال ها بود آن چهره آشنا را پنهان میکرد. در آن لحظه مهیب که او نقاب را از صورت او برداشت با چیزی رو به رو شد که تا آن روز قصد داشت تظاهر کند وجود ندارد. زیر آن چیزی جز غبار نبود، غبار و نسیمی نوستالژیک ناشی از روزی روزگاری که مطمین نبود روزی وجود داشته است. نسیمی نوستالژیک متعلق به هوای یک خانه. خانهای که سالها میشد گذرش هم به آن نیفتاده بود.
گویا زیر آن نقاب چرک نه تنها چهرهای نه تنها سیمایی بلکه جهانی دیگر قرار داشت. جایی جدید، یا بهتر است بگویم مکانی قدمتدار، متعلق به یک خاطره دور. که آن خاطره را دختری شامل میشد که نه تنها از خودش بلکه از هیچکس متنفر نبود. درش احساسی چون نفرت یافت میشد. یک دختر کوچک پشت آن ماسک بود که با دیوار ها حرف نمیزد، خودش را در سیگار گوشه جوب و ترک دیوار نمیافت. فکر میکرد زیباست، فکر میکرد خوب است، دوست داشتنی است و روزی به رسالتی میرسید که در آن زمان نامش را میگذاشت خوشبختی.
اما زمان گذشت، آن خانهای قدیمی همان که در آن کوچه بنبست ساکن بود فراموش شد همراه آن دختر کوچک. همراه با تمام آن باربی ها و بازی های کامپیوتری، همراه آن کند لباس و آشپزخانهای که درس عطر کیک بود. اما با وجود گذر زمان از کنار پرنسس کوچک، با وجود یافتن چیز های جدید، چیز های بد، او هرگز به آن قدرت و عظمت نرسید تا آنجا را ترک کند... یا به بیان ساده تر جراتش در حد کلمات ماند، در حد افکار ، در حد برنامه ریزی های ایدئولوژیوارانه که در قامت همان آرمان ها تا همیشه عمرشان سپری میشد.از آن خوشبختی ایدهال های زیبایی، درس هایی که در آنها درخشان نبود، و پیانویی که هنوز همان قطعه ها را مینواخت، همان قطعه هایی که آخرین بار نوا اشان در آن خانه قدیمی به گوش رسید. او اندک اندک دیو را در ظاهرش نمایان کرد، نوشته هایش همانطور با گذر زمان پوچ و پوچ تر شد و دیدگاهش متمایل به خلاص کردن خویش. هیچ به یاد نداشت چطور از آن گودال سر درآورده است، چطور انقدر لبریز از تنفر و نفرتی است که هرگز نمیشناخته، چطور آنقدر بدجنس و بی رحم شده است با وجدانی گهگداری خاموش و بیدار.
هیچ چیز به یاد نمیاورد جز آنکه میخواست فراتر باشد اما در عوض فقط گوشهای مینشست و بستنی میخورد، و همین روش او را به چالهای عمیق تر انداخت، بعضی ها صدایش میکردند اعتیاد اما کسانی که واقعا به آن دچار بودند فقط آن را دارو میدیدند، دارویی مریض، در شمایل غذا. تصورش را بکن... موادی مخدر که همه جا یافت میشد، حتی در نزدیک ترین فروشگاه ها، در خانه خاله و عمه، در اتاق بهترین دوستت، و تو چطور میبایست از آن گذر میکرد؟ چطور یاد میگرفت خشم، اشک، عشق، نفرت و ترس را در شکل های دیگر تخلیه کند؟ چطور وقتی حتی آن چیز که به آن دچار بود نامرئی بود. و از روزی به بعد او دیگر حتی احساس بدی هم نداشت، صرفا احساسی نداشت، حتی دیگر گریه نمیکرد، خوب بلد بود در یک چشم بهم زدن اشک بریزد و به همان سرعت لبخند بزند، نقاب لایه هایش بیشتر شد، داشت ارتفاع پیدا میکرد، کنار زدنش دشوار تر میشد، درمانش عذاب آور تر، خوی خواهش و توجه در یک هالهی تاریک میآمد و میرفت و او میدانست این چقدر مریض است، اگرچه کاری در شرف رسیدن به آن انجام نمیداد اما خب او و مغزش چقدر میتوانستند با هم بحث کنند؟ او حتی برای مدتی آنقدر توانمند شد که خاموشش کند ولی تا کی؟ تا همین هفته پیش که دوباره سروکلهاش پیدا شد. شاد و آماده تخریب. البته آنطور نبود که چیز زیادی هم برای تخریب مانده باشد.
او و ذهنش مدت زیادی بود که باهم تنها بودند...در اتاق خوابش در اتاقی که تمام اتفاقات در آنجا میفتد. اتاقی که او ترسو را گوشهای خفت کرده بود نه اجازه میداد آزاد باشد نه او را قتل میرساند صرفا زجرش میداد. میدانید؟ آن دختر خیلی ترسو بود، خیلی بی فایده، خیلی بی استفاده... فقط بلد بود فکر کند در عمل صرفا یک کرم خاکی مینمود. درست نمونه اصلی زوال بشریت در او نمایان بود. و خواهد بود
شاید چون او هنوز یک کودک بود، یک دختر هفت ساله در بدنی هجده ساله که هیچ قصد ندارد آن افکار را رها کند، آن شخصیت را، آن دیوار امن را، که اگر بخواهد روراست باشد هرگز آنقدرا هم امن نبود منتها ذهن کوچکش نمیتوانست این حقیقت ژرف را ببیند.
و حال او و آن موجود بزرگ، زشت بد هیبت هر روز خدا هم را شکنجه میکردند. به هر روشی که به آن آگاه بودند. هر روز، دوباره و دوباره و دوباره. شکنجه هایی مختص به خودشان، از پشت یک مرز شیشهای، یک آینه.
هیچ یکشان اشتباه هم نمیکردند، تنها چیزی که از دهانشان بیرون میریخت حقیقت بود و بس. داستان هایی رعب آور بر اساس واقعیت. واقعیتی که هر دو در تلاش هستند و بودند که به نحوی پاکش کنند.
کودک با اسباب بازی ها و حواس پرتیش و دیگری با تغییر آن. اما طبق معمول آن فقط یک شکنجه روزانه بود، زیرا هیچ یک دست به تغییر نمیزدند...کسی هم متوجه نمیشد در آن اتاق چه خبر است. گمانم قبل از آنکه خودشان بدانند هردو به هیولا هایی دیو صفت تبدیل شده بودند.
کاش فردی بودم که قادر بود قول هایش را حفظ کند، به آنها پایبند باشد، مانند تکهای آشغال گوشهای نیندازدتشان، کاش چنین فردی نبودم که خودش را به غم ببندند. اوه ۹ تیر عزیز، ازت عذر میخواهم، مرا ببخش... خودت خوب میدانی بیش از این نیستم، بیش از یک ترسو.
گاهی در افکار مریضم این تصور شناور میشود که نکند تمامش یک دروغ بزرگ است از سوی خودم به خودم، نکند تمام آن غمی که هر روز متحمل میشوم فقط تصوری کاذب است، تصوری پوچ ساختهی خودم. هر روز به این فکر میکنم، حتی روز هایی که همه چیز کمتر دردناک است، کمتر غریب.
شاید صرفا تنهام، شاید صرفا مریضم، شاید صرفا باید به قولم عمل میکردم، در 9 تیر.
متنفرم که قرار نیست هرگز چیزی فراتر از این باشم.
منظورم این است امروز به یک خانه زیبا آمدم، اجازه دادم آوای موسیقی موردعلاقم بر من رخنه کند، درمان کند، خودم را با بازی های مختلف سرگرم کردم. خندیدم...بلند خندیدم. و باز پوچ گویا من هرگز در قامت آنی نبودم که این احساسات را در این روز زیبا تجربه کرده است، گویا آن صرفا تصویری بود محو. انگار آن من نبودم که شوخی های متعدد را به جان خرید، در وان گرم با لبخند با آسمان خیره ماند و بستنی خورد.
فکر کنم من هرگز اینجا نیستم. فقط شکلی محو از من.