Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

کاری جز هیچ

آن شب در کنج همیشگیم کز کرده بودم. محو در هر چیزی جز آنچه که باید. فکرم همه جا در جستجو بود جز آنجا که میبایست. پاهایم را به آغوش کشیده بودم و به آن کاناپه سبز خیره مانده بودم. همان کاناپه موردعلاقم. دفتر و کتاب ها مرا به اسارت خود درآورده بودند. دورم پخش و هیچ اندک راهی هم برای فرار برایم باز نگذاشته بودند. تمام تلاشم را میکردم تا اندکی بر متن پیر جلویم تمرکز کنم اما نگاهم خارج از اختیارم به این سو آن سو کشیده میشد. به نرمی فرش دست بافت زیر پایم. به رنگ تیره سبز آن کاناپه قشنگ به هوای مزخرف و احساس انگلی که درونم مدام عظیم تر میشد. نفسم خوب بیرون نمی‌خرید، گلویم خشک بود و طلب آب میکرد اما خسته تر از آن بودم که حتی کاری جز هیچ انجام دهم

Moony
دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴
20:51
درحال بارگذاری..

یاداشت کوتاه

چقدر حسود و بی خاصیتم

Moony
دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴
20:45
درحال بارگذاری..

الکی

انقدر حقیر نباش

بس کن بس کن بس کن بس کن بس کن

Moony
جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴
0:50
درحال بارگذاری..

رییس عزیز

فکر نکنم فردا دیگه بتونم در اتاقم رو باز کنم

Moony
دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۴
22:46
درحال بارگذاری..

فرسوده

نزدیک به یک ماه است که در سطح شهر دیده نشدم... نه به دیدار دوستی رفتم و نه دعوت کسی را برای یک قلوپ قهوه پذیرفتم.

نصف این تنهایی و حس کپک زدگی بر گردن خودم است و ما بقیش نیز تقصیر ان یکی بخش وجودم.

اخیرا این جمله را زیاد میگویم : می‌خوام برم خونه.

و این را درحالی بر زبان میاورم که بر تختم دراز کشیده و ام پاهایم را به دیوار سرد چسبانده‌ام موهایم پریشان شانه هایت را فرا گرفته و حتی بیشتر از آن تفکرات بهم ریخته ام ذهنم را به هیچ کشاند.

آهنگی از لئونارد کوهن در اتاق پخش است و بسته سیگار فاسد شده در کشوی میزم.

تمام روز و شب را غر میزنم که در خانه محبوسم و آنی که فرصتی بدل می‌شود تا از زندانی بیرون بروم نه تنها کلامی است که از لبانم خارج می‌شود

چنین آدم خسته کننده و فرسوده ای هستم. میترسم روزی میان بیاید که حتی در جریانی بزرگتر نه را بگویم به چیزی که بیش از هرچیزی نیاز دارم فقط چون خسته ام، فرسوده ام از خودم و دیواری که خودم کشیدم

Moony
پنجشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۴
14:6
درحال بارگذاری..

بی کفایت

شاید اگر اکنون به سال پیش برگردم و تمام این سه سال را که بر من گذشت برای او بازگو کنم نهایت پنج دقیقه از وقتمان را شامل شود.

و همان پنج دقیقه کافیست تا به این حاصل برسد که همیشه ننگ بوده و خواهد ماند. برایم زمزمه می‌کند میدانم دوست داشتنی نیستم لازم نیست دوباره در گوشم بخوانی. میدانم چیزی جز تکه‌ای گوشت کپک زده نیستم و احمقی تکراری. احتمالا ناگهان زیر گریه بزند چون فکر میکرد اوضاع از آن بدتر نخواهد شد اگر حجم تنفر حالم را ببیند گمانم حتی در دورترین تصوراتش هم نگنجد که این چنین از آب درآمده‌ام.

چقدر شرمگینم، چقدر مشمئز و خسته. سرشار از تنفری بی کفایت همانند خودم.

Moony
سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴
22:10
درحال بارگذاری..

محض

گمانم دیگر از خودم تنفری ندارم فقط انزجار محض است. چندشی اسفناک چهارستون بدنم را به لرزه می‌اندازد وقتی نگاهم به اینه میخورد وقتی به این اندیشه فکر میکنم که دیگر افرادی که در زندگیم حاضرند چقدر باید فرسوده باشند از پذیرش من، از تماشای من، از آن احساس کهنه استفراغ وقتی هر روز مجبورند مرا تحمل کنند. دلم به حال آنها میسوزد و همچنین دیگر قادر به مشاجره با خودم نیستم. او را رها کردم و فقط تظاهر میکنم که وجود ندارد.

Moony
شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۴
20:13
درحال بارگذاری..

ملاقات مجدد با مهر

مهر عزیز....

هفدهمین ملاقاتمان است... دوباره تو‌ اینجایی، این بار مهیب تر از هر بار پیش. شکننده تر... در نگاهی حتی مهربان تر.

دیر به استقبالت آمدم... مرا ببخش. گمانم آماده نبودم.‌ آماده نبودم که بگویم سلام. که بگویم دوباره همان شکل و شمایل سابق را دارم. آماده نبودم که رخی نشان دهم که نکند بر سر سریرت از خجل آب شوم.

هر سال قول قرار هایمان یک جور است، یک طرح و رنگ، یک عطر و بو اما من هرگز قادر نیستم یکی از آنها را به حقیقت بدل کنم. مرا ببخش مهر عزیز. مرا ببخش که درست سه ماه پیش چنین گفت و گویی را با تیر داشتم.

سخت سپاسگزارم که هنوز امیدت به من است. هنوز...اگرچه اندکی درمانده‌ای و خسته اما با تمام اوصاف هنوز هنگام تماشای کنش های زهربارم امید در چشمانت یافت میشود. و خدا میداند چقدر ممنونم.

مهر عزیز دیگر اندازه سابق تنفر در وجودم ندارم. نه نسبت به تو نه نسبت به شهریور نه نسبت به تیر و خرداد.

پیتر می‌گوید اوضاع بهتر می‌شود. من دوست دارم باری دیگر حرف او را باور کنم.

Moony
شنبه پنجم مهر ۱۴۰۴
3:37
درحال بارگذاری..

چطور؟

همه چیز خوب بود تا اینکه ناگهان دلم خواست بمیرم‌. یا به بیانی دیگر...دوباره خلق شم.

Moony
شنبه پنجم مهر ۱۴۰۴
3:23
درحال بارگذاری..