کاری جز هیچ
آن شب در کنج همیشگیم کز کرده بودم. محو در هر چیزی جز آنچه که باید. فکرم همه جا در جستجو بود جز آنجا که میبایست. پاهایم را به آغوش کشیده بودم و به آن کاناپه سبز خیره مانده بودم. همان کاناپه موردعلاقم. دفتر و کتاب ها مرا به اسارت خود درآورده بودند. دورم پخش و هیچ اندک راهی هم برای فرار برایم باز نگذاشته بودند. تمام تلاشم را میکردم تا اندکی بر متن پیر جلویم تمرکز کنم اما نگاهم خارج از اختیارم به این سو آن سو کشیده میشد. به نرمی فرش دست بافت زیر پایم. به رنگ تیره سبز آن کاناپه قشنگ به هوای مزخرف و احساس انگلی که درونم مدام عظیم تر میشد. نفسم خوب بیرون نمیخرید، گلویم خشک بود و طلب آب میکرد اما خسته تر از آن بودم که حتی کاری جز هیچ انجام دهم