کسالتبار
من از آدما خوشم نمیاد، چیز شخصیای نیست صرفا آنها من را غمگین، آشوب، تنها و دیوانه میکنند و با اندکی توجه میتوانید به آسانی متوجه شوید مردم هم آنچنان به من علاقهای بروز نمیدهند. گمان کنم در چشم هایشان فردی گوشهگیر، عجیب، معذب و مزخرفم و در دفاع از خودم باید بگویم خودشان باعث میشوند همچین واکنشی بروز دهم البته این شامل کسانی میشوند که ابتدا مرا میبینند. من در نامرئی بودن استادم.
امروز به صورت عجیبی کسالت باره. درس های تلنبار شده، دلدرد ناشی از پروانههای گوشتخواری که مدام به دنبال راه فرار خودشان را به شکمم میکوبند و پیانو که گوشهای رها شده است، میتوانم نگاه خیرهاش را بر خودم حس کنم، فریاد نیز و مادرانه اش را که گوشزد میکند یا درس بخوان یا بیا بلایی سر من بیاور.
میتوانم چشمک لپتاپم را ببینم که زمزمه میکند شخصیت های کتابت منتظرند. کتاب آلمانیام که تمنا میکند نگاهی بهش بیاندازم و من که فقط گوشهای کز کردهام و منتظرم تا بگذرد به شیوهای ملالآور از آمدن فردا خسته ام و نمیتوانم دست از گوش دادن به لئونارد کوهن و فیونا اپل برادرم. دلم باران میخواهد. اندکی گریه و چای. خودم را از راه پله پرت کنم پایین یا در دستشویی بالا بیاورم؟
وزوز حشرات را چه کنم ؟ جیغ سرسامآور سنجاقک ها درون گوشم هایم. کاش میتوانستم برم. کاش میتوانستم همه چیز را رها کنم و دو خط بنویسم، کاش میتوانستم خودم را مثل لباسی کنه رها کنم. کاش درس بخونم و آنقدر به دیوار خیره نشم. کاش انقدر فرزند و دختر مزخرفی نبودم. همیشه آنقدر بد نیست نه؟ قرار نیست همیشه آنقدر کسالت بار باشد مگر نه؟