مهمانی ها
مرا برگردانید به آن مهمانی در زمستان گاه، همان زمان که کودکی هشت ساله بیش نبودم. مهمانی پر از غذا های رنگی، دسرهای هیجانانگیز و عطری که شادی را بازتاب میکرد. مرا برگردانید به آن مهمانی که خیالی نداشتم فردا چه رخ خواهد داد. همان که آغشته بود به چایی های فراوان و شیرینی های زینتی. همان زمان که هنوز شکلات ها مزهاشان به یاد ماندنی بود. آن شب که آن جمع هنوز زندگی آنقدر مشغولشان نکرده بود که یک زنگ را دشوار کند. من بودم و خنکای پس از شام. همه اندکی سبک، با لبخندی که نشان میداد لذت در پیرامونشان معلق است.
عدهای گوشهی پذیرایی تخته بازی میکردند... عده ای دیگر گوشه هال مشغول گفت و گویی راجب این و آن. راجب همه چیز جز چیز هایی که حال درگیرشانیم.
غبطه میخورم به آن بیخیالی که برای فردا داشتم. آن آگاهی که زودتر از سه شب بازنخواهیم گشت و هنگامی که قدممان دوباره کف گرم خانه را لمس میکرد نه فکری و نه ترسی جز پتو خنک و تخت نرم پیشوازمان نمیاد. آن زمان که همه چیز لذتبخش بود. شلوغ ولی پوچ از حس اجبار و انفعال... خالی از بی حوصلگی و حس غریب اضطراب. کودکان اندک اطرافم و صدای موسیقی نرم فضا را میپوشاند.... به اغوش میگرفت.
گمانم قبلا ها ناسپاس بودم... افسوس.