Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

مهمانی ها

مرا برگردانید به آن مهمانی در زمستان گاه‌، همان زمان که کودکی هشت ساله بیش نبودم. مهمانی پر از غذا های رنگی، دسرهای هیجان‌انگیز و عطری که شادی را بازتاب میکرد. مرا برگردانید به آن مهمانی که خیالی نداشتم فردا چه رخ خواهد داد. همان که آغشته بود به چایی های فراوان و شیرینی های زینتی. همان زمان که هنوز شکلات ها مزه‌‌اشان به یاد ماندنی بود. آن شب که آن جمع هنوز زندگی آنقدر مشغولشان نکرده بود که یک زنگ را دشوار کند. من بودم و خنکای پس از شام. همه اندکی سبک، با لبخندی که نشان میداد لذت در پیرامونشان معلق است.

عده‌ای گوشه‌ی پذیرایی تخته بازی میکردند... عده ای دیگر گوشه هال مشغول گفت و گویی راجب این و آن. راجب همه چیز جز چیز هایی که حال درگیرشانیم.

غبطه میخورم به آن بی‌خیالی که برای فردا داشتم. آن آگاهی که زودتر از سه شب بازنخواهیم گشت و هنگامی که قدممان دوباره کف گرم خانه را لمس میکرد نه فکری و نه ترسی جز پتو خنک و تخت نرم پیشوازمان نمیاد. آن زمان که همه چیز لذت‌بخش بود. شلوغ ولی پوچ از حس اجبار و انفعال... خالی از بی حوصلگی و حس غریب اضطراب. کودکان اندک اطرافم و صدای موسیقی نرم فضا را میپوشاند.... به اغوش می‌گرفت.

گمانم قبلا ها ناسپاس بودم... افسوس.

Moony
یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴
17:33
درحال بارگذاری..

آخرین فرد

یک روزی هم آخرین فردی که ما رو به یاد میاره چشم هاش رو میبندم و ما برای همیشه از جهان و بشریت ناپدید میشیم... گویا هرگز حتی وجود هم نداشتیم...

بی هیچ اثری، بی هیچ رد پایی صرفا محو می‌شویم.

نیستی عجیبی با تفکر به آن روز مرا در بر میگیرد

Moony
پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴
20:6
درحال بارگذاری..

قبلاها

او واقعا می‌خواست از جایش بلند شود... رختی که این سو و آن سو پخش بر زمین بود را بر سر جای خود بگذارد. کتاب‌ها را دوباره در کتابخانه بچیند. اجازه دهد باری دیگر آن دفتر عزیز بر دامانش بنشیند بلکه قلمش شاید دوباره جریان یابد. او واقعا می‌خواست یک دوش درست و حسابی بگیرد بدون آنکه همکلام پیتر شود... او واقعا می‌خواست دوباره اهمیت دهد. آن کتابی که سه ماه مشتاق خواندنش است را بخواند. لبخند بزند. به آینده نگاه کند... به آینده نگاه کند.

اما در عوض فقط نشست... که خیلی عجیب بود چون هیچ زنجیری دور دستانش نبود. هیچ مانعی نبود که او را منع کند از دوست داشتن خودش، از بهتر شدن، از لبخند زدن. خیلی عجیب بود که او هنوز گوشه اتاق به هیچ مشغول می‌شد چون او قبلاها به چیز های زیادی اهمیت می‌داد. به دوستانش. به کتابی که نصفه رها کرده بود. به رمانی که به خود آینده اش سپرده بود تا بنویسد، به آن پیانو بخت برگشته‌ی توی پذیرایی. به آن سریالی که حال سه سال از تماشای قسمت هفتمش می‌گذرد. به آن پازلی که هرگز ساختش را تمام نکرد. به آن گلدانی که هرگز نساخت، به آن کافه‌ای که دیگر نرفت. به آن جوانکی که دیگر حتی استوری‌هایش هم سین نکرد. به راکت تنیسی که دیگر طمع برخورد توپ را به خودش ندید. به کفش های باله‌ای که در همان خانه کودکی گذاشت بپوسد.

خیلی عجیب بود چون او قبلاًها با ارزش بود.

نمره هاش خوب بود... تمام تلاشش رو کرد تا با نمره خوب به اون رشته بره... همه چی خیلی عجیب شد.

Moony
سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴
22:47
درحال بارگذاری..

آبان عزیز

آبان عزیز...

سلام. گمانم تو چیزی نیستی جز سرمایی حقیقی که از درونم خودت را نشان ندادی... چیزی نیستی جز ترسی زودهنگام، خداحافظی که قادر نیستم حتی خیالش را تاب آورم. آبان عزیز تو امسال عجیب غریبه هستی... حتی غریبه تر از مهر از شهریور از تیر و خرداد.

گمانم تو مرا خوب میشناسی من هم تورا. آبان عزیز مرا به یاد داری؟ هفت سال پیش؟ لبخند را؟ گمانم همان‌قدر که تو برای من غریبه شدی من هم آنچنان ظاهر یک دوست و آشنایی صمیمی را برایت نداشته باشم. آبان عزیز چند بار دیگر فرصت دیدار داریم؟ پنجاه بار؟ شصت بار یا شاید در بهترین حالت هفتاد بار؟ گمان میکنی زیاد است. آیا من متفاوت خواهم بود؟ آیا تفاوتی فرای پوست چروکیده خواهد بود؟ امیدوارم چرا که پنج سال است که فقط پیکری تکراری را به تو نشان میدهم پیکری تکراری که هر بار پوسیده تر او را ملاقات میکنی... فاسد تر...

دوستت دارم آبان عزیز... همانطور که زمانی دوستت داشتم.

Moony
سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴
19:43
درحال بارگذاری..