Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

بی نقاب

کلمات در توصیف برخی چیز ها یاوه ای بیش نیستند. گاهی برای درک برخی چیز ها حتی چشم ها هم کافی نیستند. برخی چیز ها وجود دارند که ای کاش نداشتند و حتی گمان نمیکنم دلیلی هم برای وحودشان باشد فقط یکی دیگر از اعضای خاندان علف های هرز یا شاید شعری عاشقانه به زبانی کشف نشده. چیز هایی در پس و پیش سرم جوانه کرده اند که خدا میداند. محو و مه آلود، ناپاک و رقت انگیز. شاید ذات برخی چیز ها همین باشد. گاهی از خودم میترسم که چه وحشتناک در هنر تظاهر استعداد دارم. چه بسی آدم ها که ازشان نفرت دارم و در کنارشان به دوستی خوب میمانم. چقدر میتوانم لبخند های دروغین بزنم، تظاهر کنم ایراد هایشان به چشمم نمیاید، بهشان اعتماد دارم. ندارم. اگر میشد شاید هرگز خانه را ترک نمیکردم. اگر میشد احتمالا هرگز اتاقم را ترک نمیکردم و اینجا در مشمئز کننده ترین نقظه جهان میپوسیدم و به هیولایی که هستم بدل میشدم. تا ابد، فقط من و برخی چیز ها. میگذاشتم مانند زالویی چرکین و عظیم آن برخی چیز ها مرا ببلعند. بگذارم بدون هیچ بیم و ترسی زوال بشریت بودنم بر من منعکس شود. و هر آنچه که مرا به لرزه و کابوس میندازد درم رخنه کند. باشد که دیگر نقابی بر چهره نداشته باشم.

Moony
دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳
15:53
درحال بارگذاری..

اندیشه‌ای عجیب و گذرا

آن شب اندیشه‌ای ترسناک از پس سرم گذشت. فکر کردم به شخصی علاقه مندم، علاقه‌ای که اگر ازم میخواست شاید قبول میکردم و سپس به یاد آوردم برخی از ما برای عاشق شدن متولد نشدیم حداقل نه برای دوست داشته شدن.

Moony
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۳
3:20
درحال بارگذاری..

سخنی با خودم.

اندکی... چند روزی... شاید سالی زمان گذشت تا به این حقیقت دور از ذهن دست یابم که اگر اشک هایت سرازیر نیست، اگر اخم هایت ذره‌ای کمتر درهم است و وجدانت خاموش تر از هر روز... صرفا به این معنا نیست که تو دگر شاد هستی، خوشحال و خشنود. خیر! تو تنها تصمیم گرفته‌ای دیگر چیزی را احساس نکنی و این هر معنایی که دهد هرگز حتی مترادفی یاوه از شادی نیست.

به خودت قول بده! حرف زدن با خویش و شکاف دیوار را ترک کن! جلسه های شعر خودت با آینه را در باغچه ذهنت به خاک بسپر! دیروز ها را بکش و بکش! آن لبخند قلابی را نشان همه بده و خودت هم باورش کن! واقعی تر از همیشه به همه کس بگو که خوبی! حالت توپ است! هیجان زده... اما آخر شب... آن آخرین پلک پیش از آنکه به خواب بروی... در همان لحظه ملکوتی پیش روی به سوی کابوس هایت.... در آن بازه کوتاهِ لحظه‌ای. زوال را که میبینی؟... غم را که به آغوش میکشی؟ آن لحظه که تنفر را دوباره جای به جایت حس میکنی؟ پس چه فایده اندوهگینم؟

من که میدانم... منِ پیشینِ قبل از سقوط که میدانم مدتی است مدید! که دیگر با آینه چشم تو چشم نمی‌شوی... من که درجریانم عکس گرفتن را به کل بوسیدی و زیر فرش پنهان کرده‌ای.... من که میبینم قلم باهات قهر کرده است. ساعت پنج صبح است و تو هنوز بیکاری. هنوز ماندی در شب های پیشین که خودت دور انداختی.

جانم! اتاقت را ثانیه‌ای بنگر؟ تو اینطور نبودی... اگر اشک هایت زمین و زمان را غسل نکرده است به این معنا نیست که تو خوشحالی. کتابت را نگاه؟ تا کی قرار است گوشه میز خاک بخورد تا تو بیایی، نگاهی بی‌افکنی، حتی کوتاااه.

همه زمین و زمان را بدهی برود که چه شود؟ که نجوای هق هق در سحرگاه نپیچد؟ که چه؟ آن بغض و گلو درد نشان بود... نشانی دردناک از اهمیت. تو هرگز اشک نریختی برای این و آن پس رها کردنش فقط رهایی خودت است و بس. دیگر نه تنها پی عمل و تغییر نیستی بلکه رها کردی هرچه بودی و داشتی و خواستی. به ستوه آمده‌ای؟ خب که چه؟ بشر است و ستوه. بشر است و غروب، بشر است و ابر سیاه. بشر است و پای لنگان. تو ستاره ها را ول کردی که چه شود؟

برگرد اندوهگینم... برگرد که اشک ریختن و چشمان باد کرده و شل بهتر از این دو حدقه بی چیز است.

Moony
چهارشنبه دهم بهمن ۱۴۰۳
5:34
درحال بارگذاری..

منِ یخ زده

اگر مرا بشناسید چیزی ساده راجب من آشکار است، من چند وقتی میشود که نسبت به خودم دیگر تنفر ندارم و فقط تاسف است. مثل یک والد، احتمالا کمتر. تاسفی خاموش که فقط من و من به آن بینا هستیم. تاسفی که حال تنها به من حس غریبی از انزجار میدهد. تاسف که چه شود؟! در آینه معذرت بخواهی که چه بشود.‌ اوه اوه متاسف است متاسف است متاسف است!!! علاوه بر انزجار من از دست خودم چنان خشمگینم که از این و آن هم خشمم نسبت به او بیشتر است. متأسفی که چه شود؟ فقط تاسف که چه شود؟؟؟ حتی دیگر آنقدر برایت جایز اهمیت نیست که خودت را سرزنش کنی دنبال راه فرار بگردی روی کاغذ بنویسی کمک میخواهی و چقدر از این وضعیت دلسردی! حالا دیگر هیچ حسی نداری نه نسبت به دیگران و نه نسبت به خودت. دیگر گریه نمیکنی. دیگر اهمیت نمی‌دهی و من میترسم از این. شاید هرگز از مرگ نترسیده باشم ولی از این میترسم که از مرگ و هر چه که بگویید هولناک تر است. اگر من اهمیت ندهم پس کی به من اهمیت دهد؟ با احساس تاسف چه درست میشود؟ و سوال بزرگتر این است که آیا اصلا دلم میخواهد چیزی درست شود. من از خودم بابت دیگران متاسف نیستم بابت خودم متاسفم. بابت گریه های بی دلیلم. بابت تماشای بی‌وقفه دیوار و بابت هدر دادن ذهن خلاقم در زندان های همراه. از خودم بابت ناامید شدن از خودم متاسفم. ولی تاسف قرار نیست من را بهتر کند صرفا بهانه ای است... لاپوشونی چرک است بر روی این حس غریب که دیگر اهمیت نمیدهم. عذاب وجدان نمیگیرم و به حال خودم افسوس نمیخورم و به یقین این نهایت زوال بشری است که نه به دنبال بهتر شدن است و نه بدتر شدن صرفا در فضایی بین زمان و خشکی یخ زده است و احساساتش هم با او یه زدند.

Moony
سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳
1:18
درحال بارگذاری..