بی نقاب
کلمات در توصیف برخی چیز ها یاوه ای بیش نیستند. گاهی برای درک برخی چیز ها حتی چشم ها هم کافی نیستند. برخی چیز ها وجود دارند که ای کاش نداشتند و حتی گمان نمیکنم دلیلی هم برای وحودشان باشد فقط یکی دیگر از اعضای خاندان علف های هرز یا شاید شعری عاشقانه به زبانی کشف نشده. چیز هایی در پس و پیش سرم جوانه کرده اند که خدا میداند. محو و مه آلود، ناپاک و رقت انگیز. شاید ذات برخی چیز ها همین باشد. گاهی از خودم میترسم که چه وحشتناک در هنر تظاهر استعداد دارم. چه بسی آدم ها که ازشان نفرت دارم و در کنارشان به دوستی خوب میمانم. چقدر میتوانم لبخند های دروغین بزنم، تظاهر کنم ایراد هایشان به چشمم نمیاید، بهشان اعتماد دارم. ندارم. اگر میشد شاید هرگز خانه را ترک نمیکردم. اگر میشد احتمالا هرگز اتاقم را ترک نمیکردم و اینجا در مشمئز کننده ترین نقظه جهان میپوسیدم و به هیولایی که هستم بدل میشدم. تا ابد، فقط من و برخی چیز ها. میگذاشتم مانند زالویی چرکین و عظیم آن برخی چیز ها مرا ببلعند. بگذارم بدون هیچ بیم و ترسی زوال بشریت بودنم بر من منعکس شود. و هر آنچه که مرا به لرزه و کابوس میندازد درم رخنه کند. باشد که دیگر نقابی بر چهره نداشته باشم.