Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

حامل امتحانات، دی عزیز.

دی عزیز

می‌بینم که همچنان به عادت قدیمی بی‌رحم بودنت دچاری.

پرکینه و سنگینی.

مثل همیشه. همچنان همان روی خشنت را نشانم می‌دهی...

همچنان زخم به جانم می‌زنی... همچنان انعکاسی هستی از شرم و بی ارزشی. از درد و سوگ و اضطرابی مثال نزدنی.

مأیوس کننده است مگرنه؟ مأیوس کننده است که هنوز هم با تنفر نگاهم می‌کنی... گویا در این هنگامه نمط این منم که مقصرم.

شاید هم هستم. فکر کنم هستم.

دی عزیز... آیا ما هرگز باهم دوست بوده‌ایم؟

آیا هرگز در این هفده سالی که هم را می‌شناسیم... مشتاق هم بودیم؟ مثل عاشق و معشوق‌ها؟ مثل من و تیر؟

آخرین باری که با لبخند پیشوازت آمده‌ام را به یاد ندارم... از آخرین باری که ورودت چنگی به روان و قلبم محسوب نمی‌شد هیچ خاطره‌ای در پس سرم موجود نیست... از آخرین باری که در آغوشم گرفتی به عنوان یک همرزم زمانی مدیدی می‌گذرد.

حال... گویا تو آن آفتاب شبانگاهی و منم ماه و پرندگان بامداد.

دی عزیز. گمانم بدجور بدنام شدی. سالیان است که منفوری.... و خب خوب می‌دانم این اولین باری نیست که بین منو تو فرسخ‌ها فاصله در میان است. بالاخره هرچه باشد تو بیشتر از همه اشک را بر چشمانم دیدی... مگر نه؟

تو مرا در اوج و سقوط تماشا کردی. عجیب نظاره‌گر خوبی هستی. درست مثل من.

دی عزیز؟ آیا تا کنون خودت هم اشک ریختی؟... اشک‌هایت می‌بایست همرنگ انار باشند. چرا که تیغ جفا همیشه زیر گردنت بوده... درست است دی عزیز؟...

طبق معمول همیشه حامل امتحاناتی. الهی و دنیوی.

اما برنده خواهم شد؟...گمان نکنم. تو غریبانه سختگیری و علاوه بر آن جفتمان می‌دانیم که چقدر در بازنده بودن استعداد دارم.

Moony
سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴
23:33
درحال بارگذاری..