آخرین ذراتِ منِ پیشین
در روزی آفتابی، پوچی خاصی گریبانم را گرفت که پیش از آن احساسش نکرده بودم. در روزی آفتابی، متوجه شدم عجب پدیده تکراری هستم!
روزی آفتابی، وقتیکه به این حقیقت ژرف رسیدم، مدتِ، ترسناک مدیدی است که تنها منم و کتابها. تنها منم و سریالهای آبکی. منم و چهار دیواری اتاقم که آنچنان که باید هم تسلی آمیز نبود. منم و ترسها. منم و کارهایی که بهشان عمل نکردهام. منم و قولها. قول هایی که شکستم و روز هایی که به طرز چندشناکی هدرشان دادم. دقیقا همانطور که صدرا گفت: ((من دیروز را خود کشتم, ای دیروز زیبا.))
دردناک بود که در آن روز آفتابی به چشم دیدم کودک درونم جایی بین فکر نکردن هایم پوسید و نویسنده درونم سخت زجه میزد تا خودش را از باتلاق سیاه دروغ هایم بیرون بکشد. در آن روز آفتابی به این واقعیت مبهم رسیدم که ذاتم تظاهر است: جنی هامفری. پیتر پتی گرو، کیتانا، تینکربل. پتی اسمیت. جنیا. من در همهمه زندگیم آموخته بودم لبخند بزنم، شب ها گریه کنم، از ساعت دوازده به بعد قول و قرار بزارم و از ساعت هفت صبح آنها را بشکنم و باز لبخند بزنم به گونهای که هرگز وجود نداشتند. هیچکس نفهمید چقدر احساس بیخاصیت بودن میکنم. هرگز کسی به ذهنش هم خطور نکرد که چقدر بابت اتفاقات آینه و چند عدد احساس تاسف میکنم. من در پنهان کاری نخبه بودم. در دروغگویی درواقع آنقدر حرفهای و چیره که خودم هم مابین دروغ هایی که مدت طویلی به خورد دیگران دادم گم شدم و خودم را یافتم درحال کشتن دیروز ها. دقیقا کاری که از آن تنفر داشتم. دقیقا عملی که آن را بدترین شکل لودگی میدانستم. من ماندم تنها میان سیلی از تلقین ها که بعد از آن همه سال به واقعیت بدل شده بودند.
من قصد تغییر داشتم بارها آینه را شکستم ولی منِ پیشین مانع میشد. اهمیتی نداشت چندبار آینه میشکستم. چند بار ناخن به تن میکشیدم، همچنان او زنده بود و سرحال. ولی در آن روز آفتابی او هم مرد. حداعقل امیدوارم. میدانی در آن روز آفتابی میان لبخند هایم احساس پوچی کردم و فکر کنم همان کارت دعوتی بود برای ختمِ منِ پیشین.