مدت مدیدی است
مدت مدیدی است که اطرافیانم برایم بی معنی شدند یا حداعقل معنی گذشته را ندارند. مدت مدیدی است که خودم را فراموش کردم...خودم را رها کردم. و اگر روراست باشم انقدرها هم از آن پشیمان نیستم. مدتی است که چیز ها مثل گذشته در سرم جا خشک نمیکنند و دیگر مثل قبلا خودم را آزار نمیدهم، روش هایم متفاوت تر شده اند. فقط به چیز هایی فکر میکنم یا کار هایی را انجام میدهم و بعد راجبشان ناراحت میشم. میدانید؟ من حالم خوب بود فقط اندکی خسته بودم و نسبت به خودم احساس انزجار میکردم، حالا انگار چه احساس جدیدی بود.
میدانید گاهی وقتا فقط یکجا میشینم و بابت همه چیز افسوس میخورم حتی بابت اینکه دارم افسوس میخورم. دیگران هرگز نمیفهمند. اما آخر شب وقتی تنها میشوم بیخاصیتیم است که دلم را میشکند، احساس ضعف و فرسودگی ناشی از تظاهرات روزانه.
کاش جالب بودم.