Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

دوست داشتم ناپدید شوم

بعضی روز هایی می‌آیند که تنها نیاز داری همه چیز را رها کنی، ناپدید بشی. به جایی دور افتاده بری، فراموش کنی. روزهایی ملال انگیز و لبریز از رعب. روز هایی که بی‌مقدمه آغاز می‌شوند و از میان تمام هنرها، تنها به هنر ظریف قلب دریدن آگاه‌اند. روز هایی که تنها راه علاج‌اشان فراموشی است، آنکه چه کسی بودی، به کجا تعلق داشتی و چیکار کرده‌ای. فراموش کردن.... پروردگارا چه هنر بزرگی... اما معجون علاج آن روزها هرگز در دستان من نبوده پس درنهایت خودت را میبایی، گوشه آشپزخانه درحال خوردن چیز هایی که روز قبل جلوی آینه قسم خوردی دیگر بهشان لب نمیزنی. خودت را میبایی که رو تختت چمبره زدی و چشمان خیسم خیره به سقف است، به خرس عروسکیت و فکر می‌کنی و فکر می‌کنی و فکر می‌کنی و بعد دیگه حتی فکر هم نمیکنی، فقط زل میزنی و به این حقیقت می‌رسی که تقصیر توست. و در پایان پس از اینکه به همچین نتیجه چندش‌آوری رسیدی، نادیده میگیری و نادیده میگیری و عذر خواهی میکنی و عذر خواهی میکنی درحالی که همچنان به سقف زل زدی و یه جورایی امیدواری از هم بشکافد و رویت خراب شود. و از سوی دیگه فقط میخواهی یه کار هیجان‌انگیز کنی یا بهتر، بدون حس بد هیچکاری نکنی درست مثل هر روز درست مثل هر روز.

Moony
یکشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۳
20:44
درحال بارگذاری..