روزی با چیز های کوچک زیبا
امروز اندازه روز های پیشین رقت انگیز و بی معنا نیست. بعد یک ماه به خودم امدم و کارهایی رو انجام دادم که ارزش دارند حداعقل اندکی که دیگر احساس تحوع ندارم. این روز های به خصوص را را تراپی های شخصی خودم میدانم، وقتی به آهنگ های موردعلاقم گوش میدم، در حیاط میشینم و مینویسم. با او بازی میکنم و تمام روز به خودم اجازه میدم پیانو را ک تکلیف ندانم و فقط برای خودم بزنم که شاید دوباره مثل قبل دوستش داشته باشم.
امروز، روزی برای من و چیز های کوچک زیبام. فیلم های تکراری. خوردن بستنی توت فرنگی و جمع کردن پرده ها. یه همچین چیز هایی شاید سطحی باعث میشوند دوباره فردا بیدار شوم و حس بهتری پیدا کنم. حس بهتری نسبت به خودم، نسبت به بقیه، نسبت به آینده. خیلی وقت بود که احساس خوبی نسبت به هیچ چیز نداشتم و حالا اندکی احساس تسکین میکنم. تماشا شعله شمع ها و خواندن شعر... بهتر نشدن در همچین وضعیتی ناممکن است.