Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

مخلوق نافرجام

آن شب در راستای تفکری پوچ و مبتذل صبح شد و باز من در شب ماندم. آن شب دوباره احساس کردم یک مخلوق نافرجامم، احساس کردم به میان مایه ترین نسخه زوال بشر بدل شدم و احساس کردم معنای انزجارم. درست شبیه به استفراغ و یا سیاهی عمیق بی معنای چشمان عروسک موردعلاقم. آه نمیتوانم انقدر منزجرکننده باشم میتوانم؟ بار ها به آینه گفتم اندوهم را به سخره نگیر و او نادیده گرفت، بارها به آینه زل زدم و ازش پرسیدم که دلیل ان همه احساس پوچی چیست و او فقط تماشا کرد انگار که من یک سریال تلوزیونی جالبم. یک فیلم هیجان انگیز. درحالی که شاهد یک درهمشکستگی زشت بودم. هر روز و هر روز و هروز. پشت سر هم و درنهایت اندیشیدن هم چنان طاقت فرسا شد که ترجیح دادم فرار کنم. فرار کنم به چیز هایی سطحی. فرار کنم به دنیای جان هیوز، و باید بگویم مدت مدیدی است که اینجام و فکر نمیکنم هرگز بتوانم اینجا را ترک کنم. من به آهنگ های بووی و لد زپلین فرار کردم، بین کتاب هایم خانه ساختم تا هرگز دیگر به آینه نگاه نکنم و من هرگز او را ندیدم، زودتر از آنچه خیال میکردم از هم خداحافظی کردیم و از یک روز که دقیقا تاریخش را به یاد ندارم هرکدام پی زندگی های خود رفتیم. دلم برایش تنگ میشود. همیشه به سختی و مشقت هم را تحمل میکردیم و در نبردی برای نکشتن هم سالها زندگی کردیم. ولی امروز که به جای خالی آینه نگاه میکنم، دلم برایش تنگ میشود. شاید بگویید چطور؟ تو از او متنفر بودی! ولی همه ما وقتی فرانک گلگر مرد احساس غم کردیم، شاید اشک نریختیم، شاید زار زار گریه نکردیم، ولی میدانم که غمگین شدیم.

Moony
دوشنبه یکم مرداد ۱۴۰۳
7:34
درحال بارگذاری..