تماشاگران
کل تیر کتاب جالبی نخواندم، ولی جالب نبودن انها به معنای این نیست که کتاب های بدی بودند، به هیچ وجه همچین منظوری ندارم ولی گاهی نیاز دارم درک بشم، حرف های که نمیتونم بزنم و بشنوم و کتابی که در دست دارم دارد همانکار را میکند، از میزان تماشاگر بودنم می کاهد.
من از روزگار های دور یک تماشاگر بودم، از وقتی که به یاد دارم، به ادم ها زل میزنم، داستان زندگیشان را حدس میزنم، به درخت ها به زمین، مخصوصا ادم ها. من هیچ وقت داستانی نداشتم و اگر یک کتاب بودم هرگز کسی حاضر نبود من را بخواند. حصله سر و خالی از هر گونه نقطه عطفی، بدون هیچ هدف. یکی از ان فیلم های درام که در بی جا تمام میشوند.
ولی هر از چند گاهی دلم میخواهد بدانم شخصیت اصلی بودن چه حسی دارد؟ همه جی راحب تو باشد، معذب کننده و تحوع اور به نظر میرسد. هرچیزی به دلیلی رخ دهد و تو فقط یک پروزهش از رشد فیزیکی انسان نباشی...برایم جدید است. میلی ندارم که در مرکز توجه باشم اما دوست دارم تجربه کنم. ادم ها هرگز راجب من کنجکاو نمیشوند و چه دلیلی برایش دارند؟ تو هیچوقت به ادم هایی که درگوشه و کنار فیلم ها هستن اهمیت نمیدی پس چرا انها باید بدهند؟ چرا باید راجب انها ناراحت بشم؟
چقدر دلم میخواهد جالب باشم.