گچکاری های خانه
من یک متظاهرم، یک دروغگو، یک ترسو، هر شب برای همه چیز اشک میریزم و یا یک گوشه میشینم و راجب اینکه چقدر همه چیز گند و وحشتناک است غر میزنم درحالی که حتی به خودم زحمت این را نمیدهم تا تلاش کنم و ذرهای اوضاع را بهبود ببخشم. نگاهم را در آینه نمیندازم. در نادیده گرفتن عیب هایم استاد شدهام. حداعقل در تظاهر به نادیده گرفتن آنها. و با مرور دوباره و دوباره این واقعیت که زندگی یکی از آن فیلم های آبکی دهه ۲۰۰۰ نیست و قرار هم نیست من قهرمان آن باشم از درهم شکستگیم جلوگیری میکنم. تنها دلیلی که تا کنون پژمرده نشدم. اعتقاد به آنها، به آن افکار دردناک است. روز هایی بود که صبح تا شب را در کتاب های افسانهای و فیلم های عاشقانه سپری میکردم، در تقلا برای یافتن چیزی که قرار نبود هرگز داشته باشم، نه حتی در دور ترین رویا هایم، و همین گودالی عمیق در قلبم ساخت، سیاه و تو خالی و اگر بخواهم روراست باشم حتی برای داشتن همچین دیدگاهی هم افسوس میخورم و به شیوهای ترسناک مطمئن نیستم واقعا افسوس است یا گذر زمان مرا به موجودی بدل کرده که حتی اطمینان ندارد افکارش حقیقیاند یا نه. پس شب تا صبح به سقف زل میزنم در جستجو پاسخی منطقی در گچ کاری های نه چندان استادانه خانه به دنبال پاسخ هایم میگردم درحالی که خرس های عروسکیم را در آغوش دارم، از انتهای قلب به دنبال حقیقت پلک میزنم و بغضم را خاموش نگه میدارم.