هرازچندگاهی
گاهی فقط میخوام یک گوشه بشینم و احساس ضعف کنم بی آنکه از آن احساس شرم کنم. گاهی میخواهم به اشک ها شانس جاری شدن بدم، بیآنکه آزرده شوم، گاهی فقط میخواهم در خلوتم ساعت ها برقصم تا دیگر احساس شکسته شدن نکنم. تا زمانی که بینهایت باشم فراتر از درک بشر عدد پی، تاریخ، مرگ. میدانم چرا همه آنقدر از من خشمگیناند، من فقط خواستم دوستم داشته باشند و در نهایت فقط من ماندم و خرس عروسکیم در کنج اتاقم.
Moony
دوشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۳
1:56
درحال بارگذاری..