Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

باید

باید آرایشم را پاک کنم، باید رد یملی را که آشفته بر مژه‌گانم پخش شده است از بین ببرم اما در عوض سقوطش را تماشا میکنم. باید لباسم را عوض کنم، در تنم زار میزند، مرا بیش از پیش شبیه به خوک های مزرعه میکند، میدانید؟ خوکه آراسته به رژ لب همچنان خوک است... حداقل اینطور می‌گویند،حداقل این چنین به چشم میاید.

میبایست کیف و شلوار هایم را از جای به جای اتاقم جمع کنم. همه جا را آلوده کرده‌اند، باید سنگری که از کتاب ها و جزوه های بی ارزش در کنج اتاق ساختم را هیچ کنم. اما فقط بر تختم پخش میشوم. خودم را با پتویی پنهان میکنم، اگرچه بی‌فایده است. پاهایم را به دیوار میکشم، و فقط تماشا میکنم، تماشا میکنم چطور چندش، منزجر کننده، مشمئز آمیز و بیهوده‌ام، چطور دیگر حتی خرس های عروسکی هم از به آغوش گرفتنم طفره می‌روند...چطور حتی دیگر زمزمه اشان را نمیشنوم که میگویند اشکالی ندارد، تو هنوز دوست‌داشتنی. حتی دیگر پیتر هم به من سر نمی‌زند. و من این وضعیت مریض را نادیده میگیرم گویا همه چیز عالی است، گویا به به عجب زندگانی.

کاش اشک میریختم

باید درس می‌خواندم، باید می‌نواختم، باید مینوشتم، آخر به خدا! این کارها چیز های کوچک زیبا من بودند... در پس کوته زمانی این چنین چه برسرشان امد؟

Moony
چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴
0:46
درحال بارگذاری..