تماشایی ها.
این چند روز همان احساساتی را دارم که دو سال اخیر داشتم، همان شک، همان ترس، همان اضظراب و همان تنفر. اما چیزی که این چند وقت را شاید اندکی متفاوت بکند و بگذارد اندکی بیخیال همه چیز و همه چیز بشم، شهریور است. شهریور و پایانش.
سخت معتقدم همیشه شهریور از مهر رعب آور تر است، دردناک تر، ترسناک تر. به خصوص دو هفته اخر و من هیچ امادگی ندارم به آن کلاس های چروکیده برگردم که در راهرو هایش هزاران روح جوان قربانی شدند تا به یک حساب دار یا یک کارمند تبدیل شوند. دیگر وان تاب آوردن بوی عرق و عطر های تند در هم تنیده شده ندارم. آن حرف های کاملا خالی از مفهموم و درس هایی که احتمالا قرار نیست بهم کمک کنند مالیات را حساب کنم یا وقتی ماشینم پتچر شد درستش کنم. نه ماه دیگر مقاوت در برابر پر کشیدن روحم به سمت هیچی و مرگ نویسنده درونم که دارد برای دیدن فردا زجه میزند و آغاز غرق شدن در هزارتوی پر مکافاتی به نام بهترین بودن، که سخت غیرممکن است زیرا همیشه یک نفر بهتر از تو از خنجر ها جای خالی میدهد.
مدرسه اولین مکانی است که دروغ را به صورت حرفه ای میاموزید. جایی که هرگز هیچکس روی خودش را نشان نمیدهد. هرگز هیچکس همچین ریسک والایی را نمیپذیرد و قول میدهم که تو پیش از مداد و دفتر نو به چندتا نقاب جدید احیتاج داری. نقاب هایی که روی صورتت بنشینند و کسی شک نکند چیزی آنجاست. و بعد با آن ماسک دوست پیدا میکنی، آنها را صمیمی میخوانی و همان که خواستی نقاب را کاملا از صورت برداری با این حقیقت تلخ مواجه میشوی که آنها تنها برای علل ساده ای دوستت بودن. چاره ای نداشتند چون نه ماه، هفته ای پنج بار به مدت نه ساعت می دیدیشون، کنارشان می نشستی، در حالی که آن زمان رقت انگیز میتوانست به انجام چیز های با ارزش تری سپری شود کتاب خواندن یا انجام یک کاری که حداعقل بهت احساس بهتری دهد و تو فقط صرف تماشای حرف های مزخرفشان کردی و خالا بعد دوازده سال دقیقا چیزی نداری که رویش حساب کنی، جز چندتا جمله از معلم موردعلاقت و چندتا خاطره پس ذهنت به همراه چاشنی کابوس هایی که قرار است تا آخر عمر همراهت بمانند.