مرداد
مرداد درست مثل تیر سرد بود. مرا میلرزاند. مرا به گریه می انداخت. زخمیم میکرد و با پوزخندی تماشایی صبح تا شب نگاهم میکرد. نمیتوانم بگویم همه چیز افتضاح و سیاه و سفید بود یقینا نه اما میدانید؟ صبح ها همیشه بهتر است. هنگام روز، زمان امپراطوری خورشید و پروانه هاف اندکی از همه چیز کاسته میشود حداعقل بیشتر اوقات ولی همان موقع که شب با پتویی از ابر ها کنترل را به دست میگیرد من هم تغییر میکنم. مثل یک گرگینه در ماه کامل منتها من هر شب میشکنم و تحول سراعم میامد و بعد از ساعت ها تظاهر تبدیل به خود حقیقیم میشوم و ذات من یک گرگ نیست من رموس لوپین نبودم، نه من یک موش هستم، میتوانید مرا پتی گرویی صدا کنید نسخه ای از او که آنقدر ها هم کثیف نیست. به آن درجه از نزول نرسیدم ولی باور کنید از زوایای دیگری من مزخرف ترم. مرداد میداند، از او بپرسید. تیر هم همینطور. آبان و دی سالها است که میدانند.
روز های مرداد به خوشی گذشت، مهمانی و مسافرت. کمپ و نودل. فیلم های باربی و تماشای قسمت های موردعلاقم از اسکینز. نوشتن و نواختن. اکواریوم و جنگل. دریا و کویر. اما شب ها. شب ها اهمیتی نداشت کجام. لبخند میزنم یا نه. خرس هایم همراهم اند یا خیر. افکارم همیشه در یک راستا بودند. در راستای گمان هایی براساس حقیقتی مضر و تلخ شاید هم تحوع آور. مرداد میداند....