Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

در سایه های اتاقم

آن روز خودم را در بین سایه های اتاق در آغوش گرفتم، تامل میکردم برای راه گریزی از فریاد های تکراری‌ای که پژواک‌اشان سرم را می‌درید، این روز ها درد واضح تر در من می‌غرید و سکوت عمیق تر فوران می‌کرد. رد چنگ های بغض بر گلویم مانده و دکترها می‌گویند دارویی برایش نیست و من تنها میتوانم برای دور شدن از دست سرد تفکراتم به آینه نگاه نکنم، خودم را با پتویی گل دار بپوشونم و درحالی که تظاهر می‌کنم روزی عالی را پشت سر گذاشته‌ام ظرفی لبریز از بستنی را تمام کنم. زمزمه ها و شایعه ها میگفتند او دیگر خودش نیست و در مترو می‌شنیدم که نصیحت‌وارانه بهم توصیه می‌کردند زندگیم را پس بگیرم، یادآوری میکردند هیچ‌کدام یک خواب نیست... و من هنوز گمان میکردم چهارده ساله ام. در زمانی که آنقدر آینده از من فاصله داشت که او را حقیقتی دور می‌دیدم، چیزی که خود به خود سروسامان می‌گرفت و هم اکنون فقژ دختری هستم درحال مبارزه با خویشتن و آینه‌ای از آینده، خیره به گذشته و در انتظار کسانی که ترکش کردند. از این وحشت دارم که نکند لاجرعه زندگیم را سر بکشم و آنوقت مرگ را ببینم، ببینمش، منتظر با لبخندی نفرت‌انگیز و در همین حال آرامش بخش...

نگاهم میکند و من فریاد میزنم دور شو که من تنها اتلاف وقت کرده‌ام. میترسم زندگیم را وقف غریبه‌ای کنم که تنهاییم میگذارد میترسم زندگیم را مشغول رسیدن به اهدافی باشم که دنیای مجازی مرا برایشان تشویق میکند میترسم گلی طلایی باشم در دستان یک کور و بیشتر از همه از این میترسم که نکند تا آخرین لحظه صبح آن روز که مرگ مرا می‌برد متوجه وجود خودم نشوم

که آن حس بینهایت را تجربه نکنم.نکند که از درد به خود بپیچم و پشیمان باشم از آنکه نگذاشتم کسی مرا در آغوش بگیرد و آن بغض را آزاد کنم.

بی ربط هم که باشد میباست گفت این روز ها خیلی فکر میکنم و اندیشیدن من را غمگین میکند ولی اگر روزی فکر نکنم دیگر کیستم؟

Moony
شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۳
18:19
درحال بارگذاری..