محض
گمانم دیگر از خودم تنفری ندارم فقط انزجار محض است. چندشی اسفناک چهارستون بدنم را به لرزه میاندازد وقتی نگاهم به اینه میخورد وقتی به این اندیشه فکر میکنم که دیگر افرادی که در زندگیم حاضرند چقدر باید فرسوده باشند از پذیرش من، از تماشای من، از آن احساس کهنه استفراغ وقتی هر روز مجبورند مرا تحمل کنند. دلم به حال آنها میسوزد و همچنین دیگر قادر به مشاجره با خودم نیستم. او را رها کردم و فقط تظاهر میکنم که وجود ندارد.
Moony
شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۴
20:13
درحال بارگذاری..