دور و دستنیافتنی
من واقعا آنچنان چیزی از جهان نمیخواهم، فقط یک خونه کوچک دور از اینجا. یک خونه کوچک زیبا خانهای که در آن قادر باشی خودت را بیابی. خودت را وقتی کسی تماشا نمیکند. بتوانی کثیف، زشت و آزاد باشی. دور از زنجیر و بند های زمخت جامعه. دور از چشم های قضاوتگر این و آن. بدون ترس و داشتن قدرت ماورایی تشخیص صدای پای. خانهای کوچک و زیبا لبریز از کتاب، لبریز از ماگ های دستساز عجیب و غریب. حشرات مگنتی، نقاشی های بچگونه و عکس های خانوادگی بر روی یخچال. من چیز خاصی طلب نمیکردم، چیزی جز یک ماشین سبز قدیمی. ماشینی که شب های دیروقت بتوانم در آن به سوی بیکران برانم. توانا باشم که در آن با صدای بلند همراه خواننده موردعلاقم فریاد بزنم بی آنکه از صدای خودم وحشت کنم. من فقط چندتا دست گل میخواهم و پیادهروی های دیروقت. کار کردن به عنوان کسی که میخواهم و دستانی زینت شده با حلقه های ناموزون و غریب. دستبند های سبز و زرد فراوان و کلکسیونی از همان آهنگ های قدیمی. تماشا کردن همان فیلم همیشگی در غروب جمعه. میدانی رسیدن به چنین چیزی نباید اینطور دور باشد درست است؟ آنقدر دست نیافتنی، اینجور خیالی و دلچسب؟ من فقط میخواهم بیخیال به ساحل برم و کیک های بدمزه درست کنم. شمع ها رو شکل بدم و بدون هیچ دلیلی گوشهای کز کنم و نقاشیم رو بکشم. میخوام فقط حس خوبی داشته باشم... اشتباه است؟