سخنی با خودم.
اندکی... چند روزی... شاید سالی زمان گذشت تا به این حقیقت دور از ذهن دست یابم که اگر اشک هایت سرازیر نیست، اگر اخم هایت ذرهای کمتر درهم است و وجدانت خاموش تر از هر روز... صرفا به این معنا نیست که تو دگر شاد هستی، خوشحال و خشنود. خیر! تو تنها تصمیم گرفتهای دیگر چیزی را احساس نکنی و این هر معنایی که دهد هرگز حتی مترادفی یاوه از شادی نیست.
به خودت قول بده! حرف زدن با خویش و شکاف دیوار را ترک کن! جلسه های شعر خودت با آینه را در باغچه ذهنت به خاک بسپر! دیروز ها را بکش و بکش! آن لبخند قلابی را نشان همه بده و خودت هم باورش کن! واقعی تر از همیشه به همه کس بگو که خوبی! حالت توپ است! هیجان زده... اما آخر شب... آن آخرین پلک پیش از آنکه به خواب بروی... در همان لحظه ملکوتی پیش روی به سوی کابوس هایت.... در آن بازه کوتاهِ لحظهای. زوال را که میبینی؟... غم را که به آغوش میکشی؟ آن لحظه که تنفر را دوباره جای به جایت حس میکنی؟ پس چه فایده اندوهگینم؟
من که میدانم... منِ پیشینِ قبل از سقوط که میدانم مدتی است مدید! که دیگر با آینه چشم تو چشم نمیشوی... من که درجریانم عکس گرفتن را به کل بوسیدی و زیر فرش پنهان کردهای.... من که میبینم قلم باهات قهر کرده است. ساعت پنج صبح است و تو هنوز بیکاری. هنوز ماندی در شب های پیشین که خودت دور انداختی.
جانم! اتاقت را ثانیهای بنگر؟ تو اینطور نبودی... اگر اشک هایت زمین و زمان را غسل نکرده است به این معنا نیست که تو خوشحالی. کتابت را نگاه؟ تا کی قرار است گوشه میز خاک بخورد تا تو بیایی، نگاهی بیافکنی، حتی کوتاااه.
همه زمین و زمان را بدهی برود که چه شود؟ که نجوای هق هق در سحرگاه نپیچد؟ که چه؟ آن بغض و گلو درد نشان بود... نشانی دردناک از اهمیت. تو هرگز اشک نریختی برای این و آن پس رها کردنش فقط رهایی خودت است و بس. دیگر نه تنها پی عمل و تغییر نیستی بلکه رها کردی هرچه بودی و داشتی و خواستی. به ستوه آمدهای؟ خب که چه؟ بشر است و ستوه. بشر است و غروب، بشر است و ابر سیاه. بشر است و پای لنگان. تو ستاره ها را ول کردی که چه شود؟
برگرد اندوهگینم... برگرد که اشک ریختن و چشمان باد کرده و شل بهتر از این دو حدقه بی چیز است.