Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

دیروزها

در این چند وقت قلمم به سختی بر کاغذ می‌نشست. به سختی لب به سخن می‌گشود و به سختی قادر بود چند کلمه را کنار هم بچیند تا معنایی درست و مطابق به آنچه در ذهن داشت ارائه دهد.

این چند وقت شرایط دقیقا آنطور بود که نمی‌خواست. شرمنده، غمگین، در تکاپو رسیدن به لحظات و زمانی که بی توجه گذر میکردند.

آسمان و زمین در نبرد. رویاهای بهم ریخته و تصوراتی مبهم آمیخته از آینده و گذشته. درست نمی‌دانست چه خبر است فقط عطشی غیرقابل تحمل را از درون حس میکرد. عطشی برای فریاد، برای دویدن، برای پرشی به یادماندنی.

میدانید؟ روزها را با گیجی و تلاشی توان‌سوز می‌گذراند به صورت دردناکی دیگر فرار از واقعیت آرامش نمی‌آفرید.دیگر صرف وقت با چیز های کوچک زیبا کافی نبود... قلمش خشک و چشمانش تر. گلویش زخمی و ذهنش کبود. زمانه با نهایت بی‌تفاوتی پوزخندزنان تماشایش میکرد، عداد را بالا پایین می‌آورد، باران و برف میزد، لبخند ها را در پس گذشته به یادگار می‌گذاشت. که چه؟ که اندکی بیشتر سوز سرد و چندش‌ناک عذاب را بچشد. و او با کمال خونسردی و مزاح در برابر زمانه سکوت میکرد. و تنها برای لحظه‌ای عمیقاً ترسناک او می‌ماند و دنیایی که هرگز در دور ترین کابوس هایش هم چنین تصور نمیکرد. دیگر نه به دنبال تغییر بود. نه فرار و نه آرامش... بیشتر قصد داشت گوشه‌ای بیخیال کز کند تا فردا شود و فردا شود و فردا شود. درحالی که ذهنش همیشه در دیروز ها میماند و میماند و میماند.

Moony
دوشنبه دهم دی ۱۴۰۳
17:59
درحال بارگذاری..