دیروزها
در این چند وقت قلمم به سختی بر کاغذ مینشست. به سختی لب به سخن میگشود و به سختی قادر بود چند کلمه را کنار هم بچیند تا معنایی درست و مطابق به آنچه در ذهن داشت ارائه دهد.
این چند وقت شرایط دقیقا آنطور بود که نمیخواست. شرمنده، غمگین، در تکاپو رسیدن به لحظات و زمانی که بی توجه گذر میکردند.
آسمان و زمین در نبرد. رویاهای بهم ریخته و تصوراتی مبهم آمیخته از آینده و گذشته. درست نمیدانست چه خبر است فقط عطشی غیرقابل تحمل را از درون حس میکرد. عطشی برای فریاد، برای دویدن، برای پرشی به یادماندنی.
میدانید؟ روزها را با گیجی و تلاشی توانسوز میگذراند به صورت دردناکی دیگر فرار از واقعیت آرامش نمیآفرید.دیگر صرف وقت با چیز های کوچک زیبا کافی نبود... قلمش خشک و چشمانش تر. گلویش زخمی و ذهنش کبود. زمانه با نهایت بیتفاوتی پوزخندزنان تماشایش میکرد، عداد را بالا پایین میآورد، باران و برف میزد، لبخند ها را در پس گذشته به یادگار میگذاشت. که چه؟ که اندکی بیشتر سوز سرد و چندشناک عذاب را بچشد. و او با کمال خونسردی و مزاح در برابر زمانه سکوت میکرد. و تنها برای لحظهای عمیقاً ترسناک او میماند و دنیایی که هرگز در دور ترین کابوس هایش هم چنین تصور نمیکرد. دیگر نه به دنبال تغییر بود. نه فرار و نه آرامش... بیشتر قصد داشت گوشهای بیخیال کز کند تا فردا شود و فردا شود و فردا شود. درحالی که ذهنش همیشه در دیروز ها میماند و میماند و میماند.