چه میشد اگر ها
ممکن است در یکی از همین یکشنبهها الیوت اسمیت بگذارم و سپس اندک اندک ناپدید شوم.
من در حین سکوت محو میشوم هیچکس هرگز نمیفهمد کی آنها را ترک میکنم و کی میروم. گاهی حتی متوجه نمیشوند من دیگر چند سال است از زندگی آنها جلو پلاسم را جمع کردهام و رفتهام. استعداد غمانگیزی است اینطور نیست؟ ممکن است تا لحظهای قبل بهترین دوستم باشی و بعد در یک آن هنگامی که کنار هم دراز کشیدهایم و منظره پیش رویمان پرترهای از آسمان است و فانتاهای بدمزهی غروبی رنگ من دیگر آنجا نباشم. ناگهان چشمهایمان مسیرشان یکسو میشود ولی تو میدانی من دیگر آنجا نیستم.
اثباتش دشوار است... اینکه با ذکر دلایل پیاپی بیان کنی : هی مونی دیگر اینجا نیست. هی مونی را ندیدهای؟ هی مونی؟ اوه تو کی هستی؟
و به همین سادگی از من یک نام میماند. یک خاطره. یک کلبه. چندتا زخم زبان و نامههای کهنه. شاید وقتی بویی گوش دهی دوباره یاد من بیفتی یا هنگام تماشای یکی از فیلم های هیوز یا وس آندرسون. شاید اگر اسم تننبام ها را شنیدی اولین تصویر در ذهنت مارگو و ریچی نباشند بلکه چهرهی غمزدهی من باشد. شاید اگر دوباره باران آمد و درختان به همان رنگی که میبایست درآمدند گوشهی ذهنت به من فکر کنی.
از من شاید رد پاهایی کوچک بماند. یا حقایقی ریز اگر به اندازه کافی توجه کنی. شاید جالب باشد ولی از تو؟ برای من همه چیز میماند. حتی اگر از تو متنفر باشم. حتی اگر بعد از تمام آن مدت متوجه شوم هرگز تو را درک نکردم. یادت، صدایت، حرف هایت، زخمهایت. همه برایم میمانند. و من تا ابد بخشی از تو را حمل خواهم کرد. شاید تورا بازی دیگر در خواب ببینم یا در لیست بیانتهای مخاطبین که سرازیر است از تمام آدم هایی که هرگز از من جدا نشدند. آنها مونی را از دست دادند چه به خوش چه به شوم ولی خب مونی که نه ولی من هر از چندگاهی به آنها سر میزنم. گاهی با خشم. گاهی با مهربانی و محبت.
چه جریان عجیبی است. ماندن. رفتن. قارچها. نقاشیها نگاه تیرهی تو. چشمان روشن او. دفتر صورتی من که بعضی شبها به رنگ خون میماند و پازل های نیمه تمام زندگی ما. تمام آن چه میشد اگر ها.
آنها برای همیشه چه میشد اگر های من باقی خواهند ماند.