ضیافت
در نورلند شخصیم، ضیافتی بزرگ برپاست.
ضیافتی چنان زیبا و پر جزییات که گویا رویایی است متعلق به سرزمینی دیگر. ضیافتی در سطح مهمانیهای چای کلاهدوز دیوانه و نوادگان نارنیا.
بر آن میز که منتهاش به المپ میرسد تنها من نشستهام و دیگر نسخههای خیالیم.
من، پیتر، آدام، توری، جیمز، سید، جان مار، مارگو، پنی لین، هکتار, کمرون، راجش و...
در سکوتی تمام نشدنی؟ همه نشستیم. مشغول به نادیده گرفتن خویش. طبق معمول.
حقیقتا سکوتی شنیدنی است سکوتی که ما بین تمام هیاهوی جهان برقرار است.
سکوتی میان تمام لذت های کوچکمان...
از این سو آن سو عطر زندگی جاری است. عطر هر آنچه که مشتاقش هستیم. بستنی کیم، لیمو، بچگیم. عطر پاستیل و کتابهای نو، چای و پازلهای نصفه رها شده.
اما گمانم هنوز هم از هم متنفریم.
ذهن
از سرم متنفرم. از فکرهای انباشته شده در آن متنفرم. از تمام اعمالی که ازم سر میزند. تمام آن اعمال ناشی از بیابتکاری و ذهن پوچم. ذهنی فرسوده. ذهنی شاعر. ذهنی مرده.