خوکی با رژ لب
آیا تاکنون راجب دختری شنیده اید که تمام احساساتش را خورد؟
درباره ی دختری که اشک نریخت؟ نه حتی قطره ای. او من بودم، شاید هم شما. شاید هم ما. افرادی که دست از استفراغ احساساتشان برداشتند و شروع کردند به خوردنشان.
شاید این داستانی مشترک باشد یا شرمی شخصی. اما هیچ یک از اینها حقیقت را عوض نمیکند. این حقیقت عنت بار که بلی من تمام احساساتم را خوردم. وقتی اوضاع بد شد، وقتی نمره ام سوار بر سرسره ای پایین غلتید، من دیگر اشک نریختم.
وقتی آن روز هیجان سراغم آمد، وقتی آن شب قلبم شکست. وقتی آن روز چهره ام را بر آینه دیدم؟ گریه نکردم. جیغ نزدم. حتی کلامی از دهانم بیرون نخزید. اندک ترسی بر چشمانم ننشست. من فقط تمامشان را بلعیدم. بستنی شکلاتی، بستنی شکلاتی، بستنی شکلاتی. پاستیل، پاستیل، پاستیل.
جالب آنجا بود که بعدش اشک تق آرامی بر در سلامت روانم زد... در یکی از همان بعد از ظهر های ننگین. پس از آن به مدت دو هفته جز آب چیز دیگری از گلویم پایین نرفت. کشی دور دستم مدام سعی میکرد مرا از میل خوردن احساساتم جدا کند. در واقعیت من هرگز حتی اندکی گرسنه هم نبودم. نه حتی یک ذره. فقط میلی کثیف و حیوانی بود و استفراغی آنی.
تزلزلی در آینه، زیر دوش. هنگام آماده شدن برای یک دیدار عادی، هنگام تن کردن آن لباس هایی که مثلا دوستشان داشتم.
هنگامی که سعی میکردم با ارایش گند را بپوشانم و در آن میان فقط یک صدا در گوشم پخش میشد.
یک خوک همچنان خوکه چه با رژلب چه بدون آن.
و گمانم راست می گفت.
شاید هم نه.
شاید هم هردو.