یخ زده
نمیدانم، نمیدانم... خیلی چیزها را... راجب آن دخترک نمک نشناس در آینه، دربارهی آن کتاب خوابیده بر طاقچه... دربارهی دایناسورها و سنگ ها...دربارهی گذشته... دربارهی تمام آن مکان های نرفته، شهرهای ندیده، کتاب های نخوانده و فیلم های ندیده. چیز های زیادی نمیدانم و این همه چیز را بدتر میکند زیرا به نظر میرسد همه تا حدی میدانند دارند چیکار میکنند ولی من فقط پیش میرم گویی به زدهام در یک بازه زمانی خاص و زمان برای همه در گذر است الا خود من.
من نه زمان را احساس میکنم، نه خودم را نه، نه آسمان و نه فشار لطیف کلید های پیانو زیر انگشتانم. من هیچ چیز را حس نمیکنم. و مدتی قابل توجهی میشود که هیچ چیز را احساس نمیکنم
Moony
جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴
20:53
درحال بارگذاری..