Where you can talk, where you can be sad

who are you when nobody is watching

Where you can talk, where you can be sad

انباری

گمانم از دیگر عادات مضری که بهشان دچارم میتوانم به یک فقره دیگر نیز اشاره کنم آن هم به یاد داشتن همگان است. از گذرا ترین شخص زندگیم تا آن که مدت مدیدی ماند و ناگهان لا به لای صفحاتم محو گشت یا حتی آن عزیزی است که ثانیه‌ای مرا در این بلبشو روزگار رها نکرد.

به یادشان میفتم گهگداری روزها و شب ها. اندیشه ام به این سو می‌رود که حال کجان؟ خوبند ؟ من در خاطرنشان هنوز سوسو میزنم یا خیر؟ خاطرم به باریکه‌ای می‌رود که در آن من و آنها در یک صفحه به سر می‌بردیم. تماس ها و پیام ها و یا آن بازدید های کوتاه در مدرسه... آن مهمانی ناگهانی یا در مسافرتی پیش و پا افتاده، دوستی نوساخته در پارک... به آنها فکر میکنم حتی انهایی که چنگ هایی روی قلبم روی ذهنم به جا گذاشتند. نه غمی در این فکر های بی شاخ و دم موج میزند و نه دلتنگی صرفا آنها را به یاد دارم تک تکشان را. آدم هایی که بودند و آدمی که بودم روز هایی که درش دخالت داشتند و حال روز هایی که درش حتی نیمچه حضورشان فراتر از ذهنم گسترش نمیابد.

حالا کی هستند؟ کجا و چرا؟

گاهی حتی متعحب میشوم وقتی نگاه و ذهنم سر به گذشته میزنند من و آنها قرار هایی داشتیم برای آینده برای خودمان و حال چیزی نیستم جز غباری از گذشته که بر تاقچه‌ کتاب های زندگیمان نشسته است. همان‌قدر جزئی همان‌قدر بی تاثیر. اگرچه برخی از آنها خودشان کتاب اند در قفسه من اما شاید تا چند سال دیگر آنها را تلنبار کنم در جعبه ای و رهایشان کنم در انباری تا جا برای دیگر غبار و کتاب ها باز شود.

اما حتی با دستمال کشیدن غبار ها و انداختن کتاب ها بر انباری گمان نکنم آنها از خاطرم بروند.

Moony
سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۴
0:46
درحال بارگذاری..